بازم زدم زیر گریه.چقدر من ضعیف بودم ،چرا باید واسه یکی گریه میکردم که منو بازی داده بود،چرا این قلب لعنتی داشت اینطوری از سینه ام میزد بیرون،یه دفعه یاد همه ی خاطرات قشنگمون با شهاب افتادم نه،نمیتونستم به خودم دروغ بگم من لعنتی عاشقش بودم،عاشق ادم کثافتی بودم که منو بازی داد،
زیر لب زمزمه کردم شهاب چطور تونستی باهام بازی کنی،چرا نفهمیدی من احمق ممکنه عاشقت بشم،کاغذ و گذاشتم تو پاکت و تو پارک دست و صورتمو شستم و رفتم خونه همینکه رسیدم خونه بابا رو صدا کردم،بابایی؟بابایی هنوز خوابی؟ بابا خواب الود از اتاق خواب اومد بیرون.
چیه بهار ؟چرا از خواب بیدارم کردی؟
پاکت و اروم دادم به دستش،چرا این دست لعنتی داشت میلرزید؟
بابا خیلی خونسرد پاکت و ازم گرفت و رفت به طرف اشپزخونه و منزلت خانوم و صدا کرد
_ منزلت،منزلت، بیا یه چای بده بخورم
داشت چیکار میکرد چرا اون پاکت لعنتی رو باز نمیکرد و بهم نمیگفت که همه اش دروغه
منزلت خانوم اومد و زود گفت : اقا الان یه چایی میدم بهتون
بابا چاییش رو خورد و دوباره پاکت و برداشت تو دستش و پرسید این چرا ادرس نداره،؟از کجا اوردیش
_انداخته بودن تو حیاط
بابا هنوزم داشت پاکت و نگا میکرد از زور فشار عصبی نشستم روی صندل
و بالاخره بابا پاکت و باز کرد،به محض خوندنش رنگش پرید
بی اراده دستم و گذاشتم رو قلبم،میترسیدم هر لحظه از سینه ام بزنه بیرون
مامان هم اومد تو اشپزخونه و گفت چه خبرتونه یه روزم که تعطیلیم شما نمیزارید بخوابیم؟
یه دفعه حواسش رفت پی بابا پرسید : حمید چرا رنگت پریده؟ بابا بدون هیچ حرفی پاکت و داد به مامان پس اونم میدونست، دیگه کیا بودن که میدونستن،
مامان اروم تکیه اش و داد به اوپن و به چشمای گرد شده اش زول زد به بابا ،ولی خیلی زود خونسردیش و به دست اورد به بابا گفت : حمید بیا اتاق خواب کارت دارم
پرسیدم : بابا نامه از کی بود؟
بابا هنوزم گیج بود جواب داد : نمیدونم ،نمیشناسمش، از یه دوست
از جاش بلند شد که بره،گفتم : این کدوم ادم ناشناسیه که دوستت هم هست؟
گفت : چیزی نیست
_ بابا چی رو داری قایم میکنی؟از کی داری قایمش میکنی؟ من همه چی رو میدونم
مامان پرسید تو چی رو میدونی؟
من میدونم که سعید حشمت کیه
بابا دستش و گذاشت رو قلبش و مامان دویید طرفش و زود یه لیوان اب داد دستش، داشت چه اتفاقی می افتاد؟
بابا گفت : من سعید حشمت نمیشناسم،
_بابا واقعا نمیشناسیش؟بابا بهم اطمینان بده همه ی این چیزایی که داره دیوونه ام میکنه دروغه، بهم بگو که این همه سال با دروغ زندگی نکردم.
برگشتم طرف مامان و گفتم : مامان شما هم میدونستی؟دیگه کیا بودن که میدونستن؟ کیا بودن که میدونستن این خانواده لعنتی سرتاپاش دروغه
بابا داد زد : بهار خفه شو ،بهار تمومش کن . میخوایی چی رو ثابت کنی
دوباره اشکام داشتن میریختن شده بودم نی نی کوچولویی که داستان شبانه اش و براش تعریف نمیکنن و اونم میزنه زیر گریه.
بابا به مامان گفت : بهناز برو باربد و بیدار کن
مامان با عصبانیت گفت : نه حمید
بابا جواب داد : بالاخره که چی؟ اخرش باید بهشون بگیم .
بعدم منزلت خانوم و صدا کرد : منزلت منزلت میتونی بری خونه ات دیگه امروز لازم نیست برگردی.
منرلت هم یه چشم اقا گفت و غیبش زد.
همه مون جمع شدیم تو پذیرایی من دارم دیوونه میشم اما باربد اونجا نشسته و نمیدونه چه خبر شده که از خواب بیبدارش کردیم، مامان نشسته چیش بابا و ناراحت سرش و انداخته پایین وبابا هم یه لیوان اب گرفته دستش و زل زده به اون انگار که داره خاطراتش و مرتب میکنه
اما بالاخره شروع کرد
_از وقتی که یادم میاد سعید یه پسر شیطون بود،اون 5سال از من بزرکتر بود و 3سال هم از عمه ات، همه ی همسایه ها از دستش شاکی بودن ،اون برعکس منکه ادم ارومی بودم خیلی شر بود و هیشکی هم از دستش روز خوش نداشت ،تا اینکه توی 18سالگیش دستگیر شد،به جرم دزدی، همه مون شوکه بودیم، ما یه خانواده ابرو دار بودیم و این برامون خیلی بد بود،دیگه نمیتونستیم تو محل سرمون و بالا بیاریم و تصمیم گرفتیم که از اون محله بریم،رفتیم یه محله دیگه،اونجا با یه خانواده که یه نسبتی هم با خانواده اشرافی اون زمون داشتن همسایه بودیم، اون خانواده خانواده سپهری بودن،اونا هم سه تا بچه داشتن، ماهرخ و ماهگل و شاهین،شاهین پدر شهاب.من و شاهین همسن بودیم و خیلی زود باهم دوست شدیم باهم میرفتیم مدرسه و تموم روزمون رو باهم میگذروندیم درست مثل دوتا برادر،دوسالی بوذ که از سعید بیخبر بودیم تا اینکه یه دفعه سر و کله اش پیدا شد، اومد و گفت که توبه کرده و دیگه طرف مواد نمیره و میخواد همونی بشه که خانواده میخوان و بالا خره با اصرار های من خانواده دوباره سعید و پذیرفت ،سعید واقعا ادم شده بود دوسال دیگه هم گذشت که یه دفعه فهمیدیم سعید و ماهرخ عاشق هم شدن،همه مون میدونستیم که امکان نداره اون دوتا به هم برسن، اون زمان یه رسمی بود که این خانواده های اشرافی فقط با قوم و خویشاشون وصلت میکردن.نمیدونم چی شد که خبر عشق ماهرخ و سعید به گوش سپهری بزرگ رسید، اونم بلافاطله دخترش و به عقد یکی از خویشاوندای قجریش در اورد و قرار عروسی رو هم برای چند هفته دیگه گذاشتن ،سعید خیلی اروم بود و این خیلی عجیب بود تا اینکه روز عروسی ماهرخ رسید همه مون دعوت بودیم اونجا یه دفعه یه ولوله تو جشن افتاد که عروس غیبش زده ، همه مون شوکه بودیم ،به هرجا که میتونستیم سر زدیم اما سعید و ماهرخ غیبشون زده بود، تو خونه سپهری اشوب بود ، سپهری بزرگ سکته کرده بود و داماد هم که واقعا عاشق ماهرخ بود مثل مرغ سرکنده بال بال میزد ،همه مون ناامید شده بودیم، تا اینکه یه هفته بعدش جسد ماهرخ پیدا شد و خانواده سپهری افتادن دنبال شکایت و گفتن که به سعید مشکوکن ،سعید بعد یه ماه پیداش شد و تو دادگاه محاکمه شد اما به دلیل کافی نبودن مدارک سعید تبرئه شد و سپهری بزرگ سکته دوم و زد و مرد،یه هفته بعدشم خانوم سپهری مرد،خانواده شون داغون شده بود ،شاهین دنبال پرونده بود و هر چی که میتونست در مورد سعید اطلاعات به دست اورده بود ،بعد دوسال شاهین به کمک یکی از دوستاش دوباره سعید و کشوند به داداگاه اونا کلی مدارک جمع کرده بودن که نشون میداد سعید قاچاق میکنه و کلی خلافای دیگه،شاهین با پدر و مادرم قرار گذاشت که اونا هم بیان به عنوان شاهد یه چیزایی رو بگن، اونا هم قبول کردن اما روز دادگاه دار و دسته ی سعید ریختن خونه و مارو تهدید کردن و ما نتونستیم بریم شهادت بدیم و سعید برای دومین بار ازاد شد دقیقا دو روز بعد از ازادی سعید جسد ماهگل که قل دوم ماهرخ بود هم پیدا شد بازم همه گفتن که اون خودکشی کرده.
دیگه ابرویی برامون نمونده بود ، همه چیزمون و جمع کردیم و کوچ کردیم به تهران و فامیلیمونو عوض کردیم و شدیم خانواده ی ستایش،من دورادور از شاهین خبر داشتم میدونستم که ازدواج کرده و هنوزم دنبال سعیده وقتی شاهین اومد تهران امیدوار شدم که بتونم ببینمش و ازش معذرتخواهی کنم و بگم که من تقصیری ندارم اما اونم بعد از اینکه چند بار تهدید شد خانواده اش و برداشت و رفت المان و من موندم و یه عالمه ناراحتی ، من موندم یه عالمه حسرت.
بابا ساکت شد ،مثل اینکه داستانش تموم شده بود
اصلا نمیتونستم جلوی اشکام و بگیرم پرسیدم : بابا شما همه ی اینا رو میدو نستی و اجازه دادی که من با شهاب نامزد کنم؟
بابا هیچی نمیگفت
_شما میدونی شهاب چرا اومده بود دنبال من؟ اون اومده بود تا ازم حرف بکشه، اومده بود دنبالم چون فکر میکرد شما با خانواده سعید حشمت رابطه داری، اون اومده بود تا ازم استفاده کنه ،بدون اینکه بدونم صدام رفته بود بالا هیشکی نمیدونس درونم چه خبره، داشتم اتیش میگرفتم
ادامه دادم، بابا من دخترتم میفهمی؟ازم استفاده کردی که با شاهین دوس بشی؟چرا بازم روی من قمار کردی؟ اون روز که برگشتی گفتی میخوایی حامیم باشی میخوایی پشتم باشی ،من احمق باور کردم ،خوشحال شدم فکر کردم بالاخره فهمیدی چقدر براتون فداکاری کردم و از ارزوهام گذشتم ، اونوقت شما میایی و ...
حق حق گریه نذاشت حرفم و تموم کنم ، پاکت نامه رو از رومیز برداشتم و رفتم گوشیمو هم از تو اتام برداشتم و زدم بیرون میدونستم میخوام کجا برم اما نه اینجوری، رفتم تو یه پارک نشستم تا اروم بشم ،دست و صورتم و شستم و گوشیم و در اوردم باید به سروان راد زنگ میزدم، شماره اش و خودش بهم داده بود تا باهاش تماس بگیرم، قرار شد برم به محل کارش تو اداره اگاهی و ببینمش،
رفتم و دیدمش همینکه من و دید از جاش بلند شد و گفت : سلام خانوم حشمت
حرفش و قطع کردم و گفتم اقای راد من حشمت نیستم من ستایشم،
حالت شرمنده به خودش گرفت و گفت حواسم نبود که شما
_بهتره که دیگه حواستون پرت نشه
پاکت و گذاشتم جلوش و گفتم به مقصودتون رسیدید؟پاکت و باز کرد خوند یه پوزخندی زد و یه پاکت از جیبش در اورد و گذاشت جلوی من ،یه نامه دیگه از سعید حشمت نامه رو که خوندم وا رفتم ،پرسیدم : شما دایی شهاب هستید؟اره؟
بعد چند دقیقه سکوت پرسیدم :شما برای چی میخواستید سعید حشمت و دستگیر کنید؟نقش شما این وسط چی بود؟
عصبی از جاش بلند شد و گفت، میخوایی بدونی من کی ام؟هان؟مطمئنی تحمل شنیدنش و داری؟باشه بهت میگم،من همونی ام که قرار بود با ماهرخ ازدواج کنه،من همون داماد احمقی ام که عروسش شب عروسی غیبش زد،میدونی ماهرخ و چطوری پیدا کردن؟بلند داد زد : میدونی؟ اونو لخت پیداش کردن ،بدون لباس و درحالی که بهش تجاوز کرده بودن،
غیرت داشت خفه ش میکرد، دستاش میلرزید،
پرسیدم ولی چرا شهاب؟
_چون اون خودش هم میخواست من اروم بشم
_ اون روز اولی که شهاب با من تصادف کرد نقشه بود؟
نه ولی وقتی تو مهمونی تو رودید و اومد برام تعریف کرد ، قرار شد اون بیاد و برات نقش یه عاشق و بازی کنه
از جام بلند شدم داشتم میرفتم بیرون که سروان صدام کرد و گفت : بهار میدونم الان از شهاب متنفری ولی بهتره بدونی که شهاب برات نقش یه عاشق و بازی نکرد ،اون واقعا عاشقت شد.
یه دفعه دستم رو دستگیره در لرزید ،برگشتم و نگاهش کردم تو قیافه اش فقط یه ادم شکست خورده رو میدیدم ،گفتم : دعا کنید شهاب سالم برگرده پیش خانواده اش.
و رفتم بیرون و نشستم تو ماشین، همونجا زدم زیر گریه، یعنی شهاب واقعا عاشقم بود، اما الان عشق من تو دستای یه جانی بود، یعنی الان حالش چطور بود، دستم و گذاشتم رو قلبم ، هنوز داشت میزد پس عشقم هنوز زنده بود، اگه شهاب طوریش بشه این قلب لعنتی دیگه اینطور نمیزنه.
امروز چهار روز از گم شدن عشقم میگذره چهار روزه که لب به هیچی نزدم تا وقتی مطمئن نمیشدم که شهاب چیزی خورده نمیتونستم چیزی بخورم، امروز ساره اومد پیشم و کلی باهام حرف زد اما من هیچکدوم از حرفاش و نفهمیدم، ساره برای چی اومده بود پیشم میخواست چی بگه؟شهاب من الان کجاست؟داره چیکار میکنه؟دیگه حتی اشکامم خشک شده حالا چیکار کنم اگه گریه نکنم چیکار کنم، دلم داره میترکه دارم اتیش میگیرم، نگاهم افتاد به دستم من با این دستم بهش سیلی زده بودم، یاد اشکش افتادم که اونقدر اروم از چشمش سر خورده و اومده بود پایین ، یه درد شدید پیچید تو قلبم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم با دستم کوبیدم و اینه ی میز ارایشم و شکستم یه هو بغضم ترکید نفسم ازاد شد، مامان و بابا و باربد اومدن تو اتاقم خون داشت از دستم همینطوری میریخت بابا زودتر از همه اومد و بغلم کرد، داد زدم ولم کن ولم کن نمیخوام بهم دس بزنی همه اش تقصیر تو بود بابا اونی که مقصره تویی داشتم گریه میکردم که باربد داد زد مامان بابا رو ببر بیرون همه رفتن من موندم و باربد ،باربد اومد بغلم کرد،در گوشم گفت : شهاب سالم میمونه
پرسیدم : بهم قول میدی؟ سرش و تکون داد و گفت : اره بهت قول میدم، خوب؟ حالا اروم باش، باربد دستم و پانسمان کرد و منو برد تو اتاق خودش،اتاق خودم پر خون و خورده شیشه بود ،منو خوابوند روی تخت داشت میرفت که صداش کردم گفتم : باربد یه بار دیگه بهم قول بده، بهم بگو که شهاب من زنده برمیگرده، یه هو اشک از چشمای باربد ریخت پایین و گفت : اره بهار شهاب زنده برمیگرده و از اتاق رفت بیرون
هفته ی دوم بی تو بودنم شروع شده چقدر دلم برات تنگ شده.
داشتم به شهاب فکر میکردم که ساره در اتاق و باز کرد،چند روزه که تو اتاق باربد میمونم، اومد و بدون هیچ حرفی بغلم کرد و گریه کرد،بعد به زور لباس تنم کرد و من و برد بیرون
الان نیم ساعته که تو ماشین ساره نشستم اونم ارومه هیچی نمیگه اصلا چرا من و اورده بیرون که زول بزنه روبه روش
_اروم پرسید : بهار اگه الان یکی بیاد بهت بگه شهاب پیدا شده چیکار میکنی
_از خوشحالی همینجا وسط خیابون سجده میکنم
_یعنی واقعا انقدر دوسش داری؟
_ اره عشقم اونقدر زیاده که دیگه نمیدونم چه قدره شاید بی نهایت
_اگه یه کمی حالش خوب نباشه چی؟
_ یه دفعه اشک از چشام ریخت پایین،
_ ساره گفت تو رو خدا اروم باش ، اخه مگه این چشما چقدر اشک داره که خشک نمیشه ، مطمئن باش شهابم راضی نیست انقدر به خاطرش ناراحت بشی
یه دفعه یه خودم اومدم چرا ساره الان باید در مورد شهاب با من حرف بزنه یه نگاهی بهش کردم دستاش داشت رو فرمون میلرزید یه هو دلم لرزید یعنی امکان داشت؟ یعنی شهاب من پیدا شده بود
یه دفعه ای گفتم : ساره تو رو خدا شهاب پیدا شده، اره؟ اگه خبری ازش داری خواهش میکنم بهم بگو، ساره
ساره گفت : بهار تو رو خدا اروم باش مثلا خیر سرم منو فرستادن اروم اروم بهت جریان و بگم سکته نکنی
اشکام داشت میریخت گفتم : ساره تو رو خدا بهم راستش و بگو شهاب کجاس؟ شهاب من کوش؟زنده است؟
_بابا اروم باش اروم نفس بکش اروم و منظم
_ساره زاعو که نیستم بلدم نفس بکشم شهاب کجاست ؟ نکنه مرده و شما به من هیچی نمیگین
ساره گفت :ببین بهار تا اروم نشی بهت هیچی نمیگم اروم باش و نفس بکش
_ساره تو رو خدا بهم بگو دیگه شهاب پیدا شده ؟
_اره پیدا شده
_کجاست؟حالش خوبه ؟
_اره بابا حالش خوبه لااقل از الان تو بهتره
_کجاست هان؟
_اروم باش بزار بگم
_اروم باشم مگه میشه؟دارم الو میگیرم قلبم داره هزارتا میزنه
_ خوب بیا یه کم اب بخور بهت بگم
از تو داشبورد یه اب معدنی در اورد و داد دستم یه کم اب خوردم
گفت : خب حالا که اروم شدی بهت میگمن، دو روز پیش شهاب و اوردن انداختن جلوی بیمارستان بابا اینا ، اول کسی نمیشناختش اخه نه بابای تو اونجا بود نه بابای من، تا اینکه زنگ میزنن و قضیه رو به بابات میگن، بابات هم که میره و میشناسدش، حالش خیلی بد بود، نمیخواستیم تا وضعیتش ثابت شده الکی امیدوارت کنیم.
_یعنی الان حالش خوبه؟
_اره دیگه حالش خوبه.
_ میتونم ببینمش؟
_ اگه همینقدر اروم باشی اره
_منو میبری اونجا ؟
ساره محکم بغلم کرد و گفت : اره عزیزم معلومه که میبرمت ، قشنگ ترین لباست و تنت کردم که بری عشقت و ببینی
همینکه رسیدم بیمارستان بابایی و باربد توی ورودی ایستاده بودند انگار همه منتظر من بودن، بابا بغلم کرد
گفتم :بریم شهاب و ببینیم
_اره فقط قبلش با دکتر شهاب حرف بزن بعد برو
_ ولی بابا؟
_همینکه گفتم
دوباره دلم لرزید نکنه شهاب من طوریش شده و به من هیچی نمیگن
اروم اروم رفتم پیش دکتر هدایت(بابای ساره)
_بابای ساره بهم گفت بهار تو این چند وقته خیلی فشار روت بوده شهاب حالش خوبه مطمئن باش ما فقط میخواییم اروم اروم پیش بری خب؟
اینا داشتن چی میگفتن مگه میتونستم اروم باشم
_ببین بهار شهاب و که اوردن اینجا خونریزی داخلی داشت ،دنده هاش شکسته بود ،کتفشم همینطور و چندتا هم شکستگی کوچیک جاهای دیگه داشت، اینا مهم نبود فقط خونریزی داخلیش نگرانمون میکزد اون دو روز تو بخش مراقبتهای ویژه بوده الان وضعیتش ثابته ،اینا رو بهت میگم تا اگه اونهمه باند پیچی رو میبینی نترسی، اونا هیچی نیست ،شکستگیها همه اش خوب میشه،تنها کاری که ما میخواییم بکنی اینه که اروم باشی گریه و زاری هم را نندازی تو شهاب و زنده میخواستی اونم که شکر خدا زنده است.
_شکستگی دنده؟ریه هاش سالمه؟
_دستش و گذاشت رو شونه ام و با لبخند گفت،:اره سالمه خانوم دکتر،کم کم داشتم فراموش میکردم که خودت چند وقت دیگه دکتر میشی
و بالاخره من از هفت خان رستم گذشتم و شهابم و دیدم،شهاب قشنگم اونجا روی تخت خوابیده بود، صورتش سالم سالم بود انگار که هیچی نشده اما بقیه جاهاش نه ،الان فهمیدم اونهمه حرف برای چی بود،اگه عمو هدایت باهام حرف نمیزد حتما با دیدن اونهمه باند پیچی وحشت میکردم،رفتم نشستم پیشش و اروم صداش کردم: شهاب؟
چشماش و باز کرد و نگام کرد، انگار که منتظرم بود ،داشت نگام میکرد و حتی پلک هم نمیزد،چشماش پر اشک شدن با دستم اشکاش و پاک کردم،
اروم گفت: وقتی اونجا بودم به هیچی فکر نمیکردم الا دیدنت، از خدا خواستم قبل از مردنم فقط یه بار دیگه ببینمت،میبینی بهار؟میبینی خدا چقدر مهربونه.
سرم و تکون دادم نمیتونستم حرف بزنم حرفی برای گفتن نداشتم نگام افتاد به مچ دستش هردوتا مچ دستاش پانسمان شده بود عشقم و با طناب بسته بودن و مچ دستش اسیب دیده بود،
اروم گفتم : منو میبخشی؟
_تو باید منو ببخشی،حق باتو بود من اشغال بودم
_نه تو که به من خیانت نکردی،تو فقط عاشق شدی
ساره در و باز کرد و گقت: شما دوتا چه تونه یه ساعته ملت تنهاتون گذاشتن حرف بزنید اونوقت شماها نشستید تو ببخش نه من میبخشم راه انداختید؟
هر دوتامون خندیدم چه قدر دلم برای خندیدنش تنگ شده بود،بی اراده بوسیدمش،
_ ساره گفت: تو رو خدا ببین چیکار میکنن نمیگید مجرد تو این اتاق هست.
بازم خندیدیم.
یه هفته بود که شهاب بیمارستان بستری بود ،امروز قرار بود شهاب و مرخص کنن با اصرارای بابا قرار شد شهاب بیاد خونه ما استراحت کنه،از صبح دارم خونه رو مرتب میکنم شهاب قراره تو اتاق طبقه پایین بمونه انقدر خسته بودم که یه کم دراز کشیدم تا استراحت کنم، یکی در اتاقم و زد و اومد تو،یه دفعه از خوشحالی جیغ کشیدم شهاب بود زود بغلش کرد م و بوسیدمش ،شهاب منو از خودش جدا کرد و گفت: دختر چه خبرته اخه نمیبینی من و زدن له ام کردن؟
یه هو حواسم جمع شد حیوونکی رو با اون وضعش بغل کرده بودم پرسیدم: حالت خوبه؟طوریت که نشد؟شهاب خندید و با یه دست سالمش صورتم و لمس کرد و اینبار خودش منو بوسید.
سه ماه دیگه هم از اون روز کذایی گذشت ،شهاب من صورت هیچکدوم از ادمایی رو که گرفته بودنش ندیده بود، یه پرونده نیمه کاره دیگه،مثل همه ی پرونده های سعید حشمت.
منم فارق التحصیل شدم باید برم و تو یه جایی ترحم و بگذرونم،شهاب اصرار داره که یه نامزدی مفصل بگیریم و ازدواج کنیم اما خانواده اش مخالفن، خانواده شهاب نمیتونن من و قبول کنن
امروز دوباره سپیده باهام قرار گذاشته که منو ببینه چند ماهی میشه که ندیدمش، رفتم سر قرار، بازم یه مانتو کوتاه و یه شال کوچیک رو سرش بود مثل همیشه ولی ایندفعه ارومتر شده مطمئنم که دیگه بهم نمیپره،
باهم سلام و احوالپرسی کردیم،سپیده با ترس نگام کرد و گفت: بهار کمکم کن
_من؟چه کمکی میتونم به تو بکنم
_مهبد داره نامزدیش و با من به هم میزنه
_چرا؟
_چون نمیتونه فراموشت کنه.
_من قبلا بهت گفتم سپیده این احساس مهبد دست من نیست
_بهار خواهش میکنم من نمیتونم ازش جدا شم
_میگی چیکار کنم؟
-با شهاب ازدواج کن
یه پوزخند زدم باید با شهاب ازدواج کنم ولی چطوری؟
_سپیده خانواده شهاب باید اجازه بدن که اونا هم اجازه نمیدن
_بهار
_ببین ازدست من کمکی بر نمیاد
از جام بلند شدم که برم سپیده گفت : بهار من حامله ام
برگشتم نشستم سرجام
_تو به خاطر نگه داشتن مهبد حامله شدی؟
_کاری نمیتونستم بکنم اون چشمش دنبال تو بود و این تنها راه حلم بود ولی مهبد این بچه رو نمیخواد ،یعنی نه من و میخواد نه این بچه رو.
یه شوک دیگه وای خدا چرا داره اینطوری میشه
با اصرار شهاب تهیه و تدارک مراسم نامزدی رو میدیدیم که یه روز بابای شهاب بهم زنگ زد،یه قرار دیگه
توی هتل منتظر بودم که یکی ازم پرسی : خانوم ستایش؟
_بله
_من شاهین سهرابی هستم
از جام بلند شدم و باهاش دست دادم ازم خواست که بشینم ،چه قدر هوای اونجا بد بود ،به بدی همونروزی که داشتم با دایی شهاب حرف میزدم،
اقای سهرابی خودش شروع به حرف زدن کرد: ببین بهار تو دختر قشنگی هستی و خونواده خوبی هم داری و میتونی با هرکسی ازدواج کنی
_ولی با شهاب نه
_نه تو نمیتونی با شهاب ازدواج کنی
_اخه چرا؟
چون من برای شهاب ارزوهای زیادی دارم و تو این ارزوهام جایی برای تو و خانواده ات نیست،
_داشت بهم توهین میکرد،هم به من هم به خانواده ام
_مگه خانواده من چشه؟
_خودت و به اونراه نزن بابات شاید برای همه ستایش باشه ولی برای من حشمته
_منظورش رو خوب میفهمیدم،سایه عموم روی خانواده ما بود،اون سایه خانواده ما رو هم سیاه میکرد
_شما چرا با شهاب حرف نمیزنی
_چون اون پسره ی احمق فکر میکنه عاشق شده
_ ولی ما عاشق هم هستیم
_این عشقی که تو دلتون جوونه زده مثل علف هرزه،خوب داره رشد میکنه ،ریشه اش قویه اما مضره و باید از بین بره
_نمیدونستم چی بگم اون سخنگوی خوبی بود ولی من
_ببین بهار شهاب میتونه زندگی خوبی داشته باشه من خیلی دوسش دارم اون تنها بچه مه اما اگه اون بخواد با تو ازدواج کنه از ارث محرومش میکنم و هرچی بهش دادم ازش میگیرم
با تعجب داشتم نگاش میکردم میتونستم قسم بخورم که اینکار و میکنه
_اینارو به شهاب گفتید؟
_اره اما اون فکر میکنه میتونه با تو از صفر شروع کنه ولی اون نمیتونه اون همه ی عمرشو تو ناز و نعمت بوده اگه یه کم سختی بکشه ازت متنفر میشه
_بابای من میتونه حمایتش کنه
_اره میتونه اما تو فکر میکنی غرور شهاب اجازه میده کمک پدر زنش و قبول کنه
راست میگفت حرف راستم جواب نداشت ،پرسیدم من چیکار کنم؟
_از کشور برو تو میتونی تو هر کشوری که بخوایی درس بخونی من برات دعوتنامه میفرستم و هزینه هات و تامین میکنم
_اقای محترم خودتون خوب میدونید که من مشکل مالی ندارم
_باشه اما برو بهار نزار که شهاب به خاطر تو اسیب ببینه
اون روز تا شب قدم زدم و فکر کردم به سپیده ، به مهبد، به بچه سپیده اما بیشتر از همه به شهاب فکر میکردم به شهاب به خودم و به عشقمون.