آیا این نخستین بازدید شماست؟

محل ورود به سایت ×
به خانه مجازی ایرانیان خوش آمدید.
  • ارسال هرز نامه ها و پیام های تبلیغاتی به هر شکل ممنوع می باشد
  • ارسال هرز نامه ها و پیام های تبلیغاتی به هر شکل ممنوع می باشد
  • ارسال هرز نامه ها و پیام های تبلیغاتی به هر شکل ممنوع می باشد
  • ارسال هرز نامه ها و پیام های تبلیغاتی به هر شکل ممنوع می باشد
  • ارسال هرز نامه ها و پیام های تبلیغاتی به هر شکل ممنوع می باشد
  • ارسال هرز نامه ها و پیام های تبلیغاتی به هر شکل ممنوع می باشد

به خانه مجازی ایرانیان خوش آمدید.

Everything will change
We will be back soon
موضوع بسته شد
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین
نمایش : 957 | پاسخ ها : 13

موضوع: رمان زندگی من او | رز وحشی کاربر پرشین کلبه

  1. پست شماره : 1
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن

    Post رمان زندگی من او | رز وحشی کاربر پرشین کلبه

    این اولین پست کتابمه
    این کتاب کار خودمه و اولین کارمم هست.
    لطفا نظر ،پیشنهاد و انتقاداتون رو تو پروفایلم بزارید.



    الان کجا وایساده بودم؟،داشتم چیکار میکردم،؟چی شد که به اینجا رسیدم؟ من دختر حمید ستایش جراح معروف قلب و عروق ،نوه ی حاج ستایش بزرگ،داشتم با کسی که عاشقش بودم بی هدف تو خیابون راه میرفتم،چرا به اینجا رسیدم من که هیچوقت دختر سرکشی نبودم،همیشه همه ی زندگیم درس بود و درس و درس، اونقدر درس خوندم که تو 14سالگی رفتم دانشگاه که چی بشه؟که به کجا برسم؟همه ی اینکارا رو کردم تا دکتر بهناز سپهری بگه که اره دختر من اینه!ولی نه من قربانی شدم .
    منی که دلم میخواست هنر بخونم قربانی شدم چون باربد نخواست پزشکی بخونه.چون اون به عنوان پسر بزرگ خانواده رفت دنبال آرزوهاش و اهمیتی نداد که همه ی فامیل اونو دکتر باربد ستایش میدونستن نه مهندس.
    بعدش من موندم و ناراحتی خانواده و مثل همیشه مطیع و اروم موندم و برای جبران اشتباه باربد قبول کردم که پزشکی بخونم.
    من به خاطر درس همیشه سرخورده بودم هیشکی نمیدونه یه دختر بچه که پاشو میذاره دانشگاه چه حس بد و مزخرفی دار ه من یه بچه بودم بین اونهمه دختر و پسر بزرگ من حتی کیس مناسبی برای دوستی با دخترا نبودم چه برسه به پسرا من تنهاترین دانشجوی اون دانشگاه بزرگ بودم و احتمالا عقده ای ترینشون.
    اما الان من22ساله بودم فارق التحصیل رشته پزشکی که تازه یادش افتاده میتونه سرکشی کنه . الان با کسی که عاشقشم اومدم بیرون،میخوام چه غلطی بکنم،چی میخوام بهش بگم؟میخوام بگم دارم میرم و تنهات میزارم؟اینکه من و تو به درد هم نمیخوریم؟
    یه دفعه پام رفت تو یه چیز سرد،شهاب زود با دستش منو گرفت و نذاشت بخورم زمین.
    صداش منو به خودم اورد،حواست کجاست بهار؟پام رفته بود تو یه چاله اب. نگاش کردم و گفتم چیزی نیست و دوباره شروع کردم به راه رفتن باز میخواستم برم تو فکر که شهاب پرسید:
    گشنه ات نیست؟
    یه نگاهی بهش انداختم که تو اون تاریکی هوا متوجه عصبانیتم شد و گفت:اهان اره قرار بود ساکت باشم و بعد بدون هیچ حرف اضافه ای شروع کرد به راه رفتن و بازم یه عالمه خاطره ریخت تو ذهنم.
    تنها دوستی که داشتم اسمش ساره بود. اونم یکی بود مثل خودم ،کسی که بابا و مامانش دکتر بودن ولی اون خیلی قویتر از من بود مثل یه ادم عادی درسش و خوند و هیچ کاری هم به خر خونی های تابستون برای جهش کردن نداشت،ولی اونم بالاخره رفت دانشکده پزشکی.
    یه فعه یاد روز قبولیم تو دانشگاه افتادم و اینکه بابام چقدر خوشحال بود،وقتی تو روزنامه اسمم و دید یه هو اشک نشست تو اون چشمای مهربونش کم چیزی نبود دختر کوچولوی 14ساله اش نفر هشتم کنکور شده بود،هنوز هم اون روزنامه قاب شده کنار پروانه پزشکیش تو مطبش اویزونه.
    نه الان دیگه برای این فکرا دیر شده بود الان فقط باید به رفتن فکر میکردم،اینکه قبلا چی بودم یا کی مهم نبود
    وقتی فکرای توی ذهنم و دور ریختم تازه یه خودم اومدم دندونام داشتن از سرما به هم میخوردن همه ی لباسام خیس اب بودن زیر چشمی یه نگاهی به شهاب کردم اونم خیس خیس بود اما از ترسش چیزی نمیگفت.
    یه هو خنده ام گرفت اب داشت از سرورومون میچکید شبیه موش اب کشیده شده بودیم.
    با لبخند پرسیدم تو گشنه ات نیست؟منکه گشنمه.
    شهاب هم یه نگاه زیر چشمی بهم کرد و گفت الان دیگه اجازه دارم حرف بزنم؟
    سرم براش تکون دادم
    ادامه داد:من اینطرفا یه کافی شاپ میشناسم دنبالم بیا، و خودش هم جلوتر را افتاد و رفت
    نگاهی به ساعت انداختم ساعت یک بود ، قدم هامو تندتر کردم و پرسیدم:میدونی ساعت چنده؟
    - مشکلی نیست اونجا تموم شب بازه.
    یه کمی که راه رفتیم یه روشنایی کوچیک دیدم نمیدونستم کجاییم ولی دو ساعتی بود که داشتیم راه میرفتیم نزدیکتر که شدم یه مغازه کوچیک دیدم با دو سه تا میز و صندلی معلوم بود که جای با کلاسی نیست. شهاب در و برام باز کرد و منتظر شد تا اول من برم تو بعدشم خودش دنبالم اومد و یه صندلی برام عقب کشید و خودش هم نشست.
    یه گارسن برامون منو اورد گذاشت و رفت، بدون اینکه به منو نگا کنم گفتم:برام قهوه سفارش بده، شهاب نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و هیچی نگفت. گارسن که اومد سفارش بگیره شهاب دوتا پیتزا و مخلفاتش و سفارش داد همینکه گارسن رفت گفتم،پیتزا و قهوه خیلی با هم فرق دارنها!
    شهاب همونطور خونسرد جواب داد:من تا حالا ندیدم ادم گشنه قهوه بخوره و سیر بشه تو دیدی؟
    جوابی بهش ندادم، همیشه همینجوره وقتی دوتا ادم یه دنده با هم یه جا باشن حرفها بدون جواب میمونن
    بعد از نیم ساعت گارسن پیتزا هارو اورد و بعد با احترام پرسید:امر دیگه ای نیست ؟شهاب تو جوابش گفت دوتا پیتزای دیگه اماده کنید میبریم خونه.
    بهش نگا کردم اونم داشت نگام میکرد چقدر جذاب و دوس داشتنی بود و چقدر اروم به نظر می اومد.
    اون همون ادمی بود که تونسته بود قلب یخی منو اب کنه .
    شهاب یه تیکه از پیتزاش و برداشت و شروع کرد به خوردنش اما من فقط داشتم به پیتزام نگاه میکردم به شام خداحافظیم.شهاب نگاهی به من کرد و گفت:چرا نمیخوری؟
    با لبخند نگاش کردم اونم بهم لبخند زد و گفت:میخوای بگم برات کارد و چنگال بیارن؟سرم و به نشونه نه براش تکون دادم.هنوز هم داشتم به حرفهایی که قرار بود بهش بزنم فکر میکردم.باید چطوری شروع میکردم.ولی باید شروع میکردم.خیلی اروم همونطور که سرم پایین بود گفتم :منو ببخش.با اینکه سرم پایین بود میدونستم داره نگام میکنه.ادامه دادم:این رفتن شاید برگشتی نداشته باشه،میخوام اینو بدونی ،بابا فکر میکنه من میرم و بعد از تموم شدن درسم بر میگردم ولی خودم میدونم که اگه برم برگشتی در کار نیس.من خسته ام دیگه تحمل اینجا موندن و اینجا زندگی کردن و ندارم شاید فردا بعد از ظهر اخرین روزی باشه که تهران و خونه مونو وکلا ایران و میبینم.کمی به خودم جرئت دادم و نگاش کردم چشماش پر اشک بود
    پرسید:واسه چی امشب خواستی باهام بیایی بیرون برای خداحافظی؟
    -اینجا اومدم تا اخرین فکرامو بکنم
    -اخرین فکراتو کردی و فهمیدی باید بری؟
    -نه. اخرین فکرامو کردم و فهمیدم نباید اینجا بمونم
    - پس من چی ؟خانواده ات چی؟تو نمیتونی همه رو ول کنی و به خاطر خودخواهی خودت بری
    -تو هم نمیتونی با این حرفات منو منصرف کنی. من خیلی وقته که تصمیمم رو گرفتم ،همه ی کارامم کردم تنها کاری که مونده بود جواب دادن به تو بود.
    شهاب همونطور که بهم نگاه میکرد گفت:خیلی وقته که دوستت دارم ولی جوابم و وقتی ازت میخوام که تصمیم بگیری بمونی
    -ولی من دارم میرم
    -من هر چقدر که لازم باشه منتظر میمونم تا تو برگردی،این اتفاق شاید زود بافته،شایدم هرگز، اما من هنوزم سر قولم هستم اگه قرار باشه با تو نباشم با هیچکس دیگه ای هم نخواهم بود
    خواستم چیزی بگم که دستش و به علامت سکوت برد بالا و بعد هم گارسن و صدا کرد و دو تا قهوه سفارش داد و همونطور که به من نگاه میکرد گفت یکیش تلخ باشه لطفا.
    گارسن قهوه ها رو اورد گذاشت جلومون و به پیتزاها اشاره کرد و پرسید میبرید منزل؟شهاب گفت :اره
    یه نگاهی به خودمون کردم دوتا ادم ماتم زده که روبه روی هم نشسته بودیم،هردومون غمگین و ناراحت با چشمای خیس و بارونی،یه تراژدی کامل بودیم.
    شهاب بالاخره این سکوت و شکست و گفت قهوه ات و بخور تلخ تر از اونیه که بتونه تلخی این جدایی رو کم کنه و خودش هم شروع به خوردن قهوه اش کرد.قهوه مون که تموم شد بلند شدیم پیتزاها رو هم تحویل گرفتیم و رفتیم خونه.مامان و بابا بیدار بودن، شهاب پیتزاهایی رو که براشون گرفته بود و داد به مامان و خودش هم یه گوشه نشست،همه ی این ناراحتی ها به خاطر من بود ولی من چاره ی دیگه ای نداشتم،ساعت3 هرکی یه جایی گرفت خوابید منم رفتم تو حباط و نشستم رو چمن ها.داشتم همه ی حیاط و به ذهنم میسپردم شهاب اومد و اروم کنارم نشست وگفت : این غمی که تو چشمات نشسته برای چیه؟بهار چرا همه چی رو میریزی تو خودت،این بازی مسخره رو تمومش کن،حرف بزن یعنی من نباید بدونم به چه جرمی دارم محاکمه میشم؟به جرم عاشقی؟اره تنها جرمم فقط همین میتونه باشه
    یه نگاهی بهش کردم و گفتم:من نمیخوام این دوس داشتنت از روی ترحم باشه
    شهاب خندید خیلی وقت بود که خنده اش و ندیده بودم،حتی همون خنده عصبی اش هم قشنگش میکرد،تو جوابم گفت: ترحم؟ترحم به چی؟به این قصری که توش زندگی میکنی؟به این خانواده خوبی که داری؟اصلا چیزی تو زندگی تو هست که بشه بهش ترحم کرد؟
    اروم گفتم:تو هیچ دینی به من و خانواده ام نداری؟
    _دین که بهت دارم ،اما این هیچ ربطی به دلم نداره ،من عاشقت شدم اما الان تو داری ولم میکنی و میری چرا همه چی خراب شد ؟قراره چه بلایی سرم بیاد،مگه من از از این زندگی چی میخواستم که داره اینجوری زمینم میزنه؟خدا به چه جرمی داره محاکمه ام میکنه؟،به جرم اشغال و کثافت نبودن،به جرم دو رو و بی شرف نبودن اما حتی اگه همه ی اینا هم جرم باشه بازم نباید اینطوری ازم تاوان پس بگیره .خیلی عصبانی بود حق هم داشت اون به خاطر من جلوی خانواده اش وایساده بود و حالا من داشتم پشتش رو خالی میکردم.هر بلایی که سرم می اومد حقم بود.بلند شد و رفت یه هو ترس برم داشت ،من دارم چیکار میکنم؟من حتی از تنها موندن تو این حیاط هم میترسم چه برسه به تنها موندن تو یه کشور غریب.
    میخواستم منم برم بخوابم که دستم خورد به یه چیزی برش داشتم دفتر خاطراتم بود دیروز که خیلی ناراحت بودم از پنجره اتاقم پرتش کرده بودم بیرون ،چقدر این دفترم و دوس داشتم باز کردم و چشم دوختم به صفحاتش توش پر بود از خاطرات من و شهاب.
    ویرایش توسط ماهرخ : پنجشنبه 24 فروردین 91 در ساعت 02:48 قبل از ظهر
    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


  2. پست شماره : 2
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن
    اصلا نیازی به خوندن دفتر نداشتم همه ی خاطره ها یکی یکی جلوی چشمم جون میگرفتن انگار که همین امروز این اتفاقا برام افتاده دفتر و باز میکنم اینطوری شروع شده
    امروز که داشتم بر میگشتم خونه با یه ماشین تصادف کردم ،مقصر ماشینی بود که خلاف می اومد،ولی من خیلی ترسیدم این اولین تصادفم بود زود از ماشین پیاده شدم اون راننده هم که یه پسر جوون بود پیاده شد و زود گفت،ببخشید مقصر من بودم
    -معلومه که مقصر شما بودی کوری یا خودتو زدی به کوری نمیبینی داری خلاف میایی
    - ببخشید میدونم عجله داشتم
    - منم عجله دارم ولی خلاف نمی یومدم
    -خوب چرا دعوا میکنید من خسارت ماشین و میدم دیگه اینهمه خاله زنک بازی نداره که
    - اصلا لازم نکرده خسارت بدی صبر میکنیم راهنمایی رانندگی بیاد کروکی بکشه
    - بابا من عجله دارم باید برم جایی هر چقدر پول بخواهید بهتون میدم
    -نه پول نمیخوام صبر میکنیم مامور بیاد
    -ای بابا عجب بچه سمجیه ها
    بد جوری بهم بر خورد با طعنه گفتم اره دیگه وقتی باباتون ماشینش و میده دست بچه مهد کودکی بایدم همینجور بشه دیگه
    -وقتی شما که تازه از قنداق در اومدی ماشین میرونی من چرا نرونم
    یه هو یکی از ماشین پشت سریها بوق زد و گفت ای بابا حالا که چیزی نشده راه و باز کنید ما کار و زندگی داریم اخه
    یکی دیگه گفت:اره بابا صلوات بفرستید برید بزارید راه باز شه
    پسره زود یه کارت از جیبش در اورد داد دست من و گفت به این شماره زنگ بزنید من خسارتتون و میدم و زود نشست پشت رل و غیبش زد منم که دیرم شده بود نشستم و رفتم به طرف خونه
    همینکه رسیدم خونه دیدم بابا داره در حیاط و میبنده براش بوق زدم که در و نبنده ماشین و بندازم تو بابا هم داشت در و باز میکرد که یه هو چشمش افتاد به چراغ ماشین که شکسته بود در و ول کرد و اومد گفت،به کدوم بدبختی زدی؟
    - من نزدم بهم زدن
    - کارت بیمه ای گواهینامه ای چیزی ازش گرفتی دیگه
    -ای بابا جلوی در بازپرسی را انداختی عجله دارم الان مامان میاد دنبالم
    - اه یعنی چی یه جواب درست و حسابی بهم بده دیگه
    گوشیم زنگ زد مامان بود سر کوچه منتظرم بود زود از ماشین پیاده شدم و سوییچ و دادم دستش و بدوبدو رفتم سرکوچه تولد مهبد پسر عمه ام بود و ما حسابی دیرمون شده بود همینکه سوار ماشین شدم را افتادیم
    مهمونا تک و توک اومده بودن و طبق معمول عمه داشت سر خدمتکارا غر میزد یه سلام علیکی با همه کردیم و بعد من رفتم بالا تا لباسام و عوض کنم لباس پوشیدم و اماده شدم و ارایش هم کردم اومدم پایین عمه اومد من و بوسید و گفت عمه قربونت ماه شدی،بازم خوب شد نگفت عروس گلم.مامانم که اماده شده بود پرسید پس مهبد کو؟عمه خندید و گفت رفته ارایشگاه
    مامان خندید و گفت:وامگه شب دامادیشه که رفته ارایشگاه؟
    عمه با حسرت یه نگاهی به من کرد و گفت یه جورایی شب نامزدیشه اگه بهار قبول میکرد به جای اون دختره ی دماغ عملی الان اون و به عنوان عروسم معرفی میکردم همیشه همین بود مطمئنم تا اخر عمرم عمه خانوم همینطوری قراره با حسرت نگام کنه و اه بکشه
    بالاخره بعد از چند دقیقه سرو کله مهبد و باربد به همراه یه پسری که نمیشناختم اومدن مهبد خیلی شیک کرده بود اخه امروز شب تولد و نامزدیش بود حواسم بهشون بود که باربد اشاره کرد برم پیششون منم رفتم طرفشون پسری که پیششون بود بدجور اشنا میزد نزدیکتر که شدم با مهبد وباربد دست دادم و مهبد من و اون جوون رو به هم معرفی کرد ایشون دختر دایی ام بهار و اینم دوست عزیزم شهاب با هم دست دادیم شهاب گفت از بابت امروز متاسفم
    پرسیدم چی؟
    گفت منظورم تصادفه دیگه
    اره یه دفعه یادم اومد کجا دیدمش همونی بود که باهاش تصادف کرده بودم
    باربد خندید و گفت اون بچه ای که باهاش تصادف کردی و هی بهش فحش میدادی بهار ما بود دیگه اره
    شهاب از خجالت سرشو انداخت پایین و گفت:بازم ببخشید
    تو دلم چندتا فحش ابدار براش فرستادم اما یه لبخندی زدم و گفتم مشکلی نیست بفرمایید تو پذیرایی
    بالاخره سپیده هم اماده و حاضر رسید پایین ،نامزد مهبد وافعا قشنگ بود و من دوسش داشتم چون باعث شده بود مهبد من و ول کنه باربد یه چشمکی به مهبد زدو گفت خانوم بچه ها دنبالت میگردن
    مهبد حواسش رفت پی سپیده و با خنده گفت اره دیگه ما هم رفتیم قاطی مرغا باربد خندید و گفت مرغ چیه مرد گنده خروس.
    همه مون خندیدیم
    کم کم یکی دوتا از دخترا افتادن وسط و شروع کردن به رقصیدن و چندتا از پسرا هم همینطور و مهمونی به طور رسمی شروع شد.
    مهبد و سپیده هم با هم میرقصیدن باربد هم نمیدونم از کجا چندتا دختر گیر اورده بود دورش جمع کرده بود تقریبا همه ی جوونا وسط بودن و پدر و مادرا هم داشتن در باره ی سهام کارخونه ها و شرکتا بحث میکردن فقط من و شهاب نشسته بودیم باربد اومد در گوشم گفت پاشو بیا برقص شاید یکی از اینا رو تور کردی پقی زدم زیر خنده با تمسخر پرسیدم
    حالا کیا هستن که میتونم تورشون کنم؟
    قشنگ یکی یکی به پسرا اشاره میکرد و میگفت باباش کیه و در امد سالیانه و اسم جد و ابادشم بهم میگفت منم فقط میخندیدم اخر از همه برگشت گفت اصلا چرا راه دور همین شهاب،کلی مایه پیله داره تو المانم درس خونده از خانواده اش اطلاعات دقیقی در دست نیست اما ظاهرا شبا روی پول میخوابه و دست و صورتش و هم با تراول خشک میکنه.زود گفتم :باشه پس سر خسارت گرفتن این چیزا یادم میمونه پسره ی عنتر امروز بدجوری اعصابم و ریخت به هم.
    باربدگفت اه زشته این چه حرفیه که میزنی پسر به این خوبی درسته که به خوشتیپی اقا داداشت نیست اما واسه خودش تام کروزیه.
    دوباره زدم زیر خنده یکی از دخترا صداش کرد و گفت:باربد خان مثل اینکه قرار بود برقصیما،باربد دم گوشم گفت میبینی خوشتیپیه و هزار دردسر.هوای شهاب هم داشته باش از کفت میره ها.من دوباره خندیدم اون شبم تموم شد.
    دو روز بعدش گوشیم زنگ خورد یه شماره نا اشنا بود،جواب دادم
    بله ، بفرمایی
    -سلام خانوم ستایش؟
    بله درسته
    -خانوم بهار ستایش
    -بله
    _من شهاب هستم
    -ببخشید به جا نمیارم
    _شهاب سپهری
    -شرمنده بازم به جا نمیارم
    -با کلافگی گفت شما کسی رو که باهاش تصادف کردی رو میشناسی؟
    با خنده گفتم وای ببخشید حواسم اصلا جمع نبود حال شما؟خوب هستید؟
    اونم با خنده گفت میتونم امروز ببینمتون؟
    جواب دادم با کمال میل،کی و کجا؟
    -امروز ساعت4 بعد از ظهر.نشونی دفترم تو کارتی که اونروز بهتون دادم هست
    رفتم یه نگاهی به ماشینم انداختم کارتش و پیدا کردم پسره ی الاغ حتی به خودش زحمت نداد ادرس بده شاید من کارتش و انداختم دور شانس اورده که با مهبد دوسته وگرنه حالش و میگرفتم
    رو کارتش نوشته بود مهندس شهاب سپهری دارای مدرک لیسانس از دانشگاه المان اسم دانشگاهم نوشته بود و ادرسش وای یه کم پایین تر از خونه مون جای با کلاسی بود.
    ساعت 4 اماده شدم و راه افتادم رسیدم به اون نشونی یه دختر جوون خیلی قشنگ نشسته بود اونجا با یه اعتماد به نفس خاصی رفتم و گفتم با اقای سپهری کار داشتم
    دختره پرسید اسمتونو بفرمایید اسمم و گفتم دختره یه سررسید و باز کرد و پرسید وقت قبلی نداشتید؟حالم گرفته شد یعنی چی که وقت قبلی میخواستن مگه اینجا مطب دکتره ،جواب دادم نه خیر خودشون
    دختره پرید وسط حرفم خوب ایشون فعلا منتطر یه دوست هستن اگه میتونین منتظر بمونین یه ساعته ،
    خیلی بهم برخورده بود،بدون اینکه به ادامه حرفش گوش کنم گوشی رو از جیبم در اوردم و با شماره ای که شهاب باهام تماس گرفته بود زنگ زدم و گفتم اقای سپهری ؟شهاب زود گفت من منتظرتونم شما کجایید
    با طعنه گفتم در دفترتونو باز کنید،در عرض چند لحظه شهاب گوشی به دست در اتاقش و باز کرد و با لبخند گفت خانوم ستایش بفرمایید تو
    با ناراحتی نگاهی به منشی انداختم و رفتم و با شهاب دست دادم و بعد رفتم تو. دفترش خیلی شیک و قشنگ بود رو مبلی که شهاب تعارف کرده بود روش بشینم نشستم شهاب هم نشست روبه روم،خیلی شیک و تروتمیز بود،واقعا شرمنده این منشی من یه کمی
    با ناراحتی گفتم یه کمی نه بلکه خیلی بی ملاوحظه و ...بقیه حرفم و خوردم
    شهاب خندید و گفت:خیلی بهتون برخورد ؟ من از طرف اون از شما معذرت میخوام
    تو همین لحظه منشیش درو زدو بر امون قهوه اورد و از منم معذرت خواهی خواهی کرد و فنجون قهوه رو گذاشت رو میز
    شهاب گفت:دعوتتون کردم که اگه میشه در مورد ماشینتون... یه کمی مکث کردو بعد ادامکه داد میخواستم که اگه میشه امروز ماشینتونو ببرم تعمیر گاه با لبخند گفتم مشکلی نیست ماشینم تعمیر شده
    پرسید:هزینه اش چقدر شد؟
    با لبخند گفتم:فقط یکی از چراغای جلو شکسته بود
    یه نگاهی به من کرد و کمی از قهوه اش خورد و به منم تعارف کرد بخورم بعد گفت:ولی هزینه اش به عهده ی منه
    خنده ام گرفته بود سر پول یه چراغ شکسته داشتیم بحث میکردیم داشتم به جوابش فکر میکردم که دوباره تعارف کرد قهوه بخورم
    با خجالت گفتم:شرمنده من فقط قهوه تلخ میخورم.
    خواست منشیش و صدا کنه که از جام بلند شدم و گفتم:نه دیگه باید برم
    شهاب یه کم معذب به نطر می اومد .گفت اخه اینطوری خیلی بد شد
    با لبخند گفتم نه خیلی هم خوب بود از دیدنتون خوشحال شدم
    شهاب زود گفت ولی هزینه ماشین
    جواب دادم باشه یه روز یه قهوه تلخ مهمونم کنید تا با هم بی حساب بشیم
    شهاب زود کتشو برداشت و گفت:اینجا که چیزی نخوردید بریم کافه سر خیابون یه قهوه بخوریم
    منم قبول کردم.هوای بیرون محشر بود یه نسیم خیلی خنک می وزید.رفتیم تو و رویه صندلی نزدیک پنجره نشستیم شهاب سفارش دوتا قهوه ی تلخ و دوتا کیک داد گارسن سفارشا رو اورد گذاشت سر میز .حرکات شهاب و زیر نظر گرقته بودم دقیقا عین یه جنتلمن واقعی عمل میکرد
    شهاب طبق معمول تعارف کرد از قهوه ام بخورم خودش هم یه کمی از قهوه اش خورد و به سرفه افتاد پرسید:شما چطوری از این میخورید مثل زهر میمونه.از رو میز شکر برداشت و ریخت تو قهوه اش
    با خنده گفتم تلخ نچسبید؟
    _ نه . شما چطور از این میخورید؟
    _ عادت کردم شیرین بودن قهوه همونقدر برام بد مزه است که تلخ بودنش برای شما
    _خوب یه کم از خودتون بگید الان تنها چیزی که ازتون میدونم اسم و فامیلتونه
    -یه نگاه دقیقی بهش انداختم،یه پسر خیلی خیلی جذاب بود،موهای لخت و خوش حالت،چشم ابرو مشکی،و مطمئنا ثروتمند از همون تیپ ادمایی بود که هر دختری منتظره با اسب سفید بیاد و ببردشون.گفتم باشه قبوله فقط یه شرطی داره
    _ چه شرطی؟
    _اینکه اینهمه رسمی نباشید
    با خنده نگاهم کردوگفت:باشه قبول
    به فنجونم نگا کردم نمیدونستم چی باید بهش بگم این پسر خوشتیپ ازم چی میخواست،بعد از چند لحظه گفتم خب اسمم و که میدونید سال اخر رشته پزشکی ام،دومین بچه خانواده ستایش
    _شما چند سالتونه؟
    _بیست و یک
    _اونوقت چطوره که سال اخر پزشکی میخونید؟
    _وای چقدر سوال پیچم میکرد.جواب دادم،من جهشی درس خوندم
    _با خنده گفت:پس شما بچه زرنگ بودید از اون خرخون مثبتا
    _اره تقریبا یه چیزی تو همون مایه ها
    قهوه و کیکمون تموم شده بود با شهاب از کافی شاپ اومدیم بیرون و پیاده تا دفتر فدم زدیم همینکه جلوی دفتر رسیدیم شهاب باهام دست داد و گفت: امروز با تو خیلی بهم خوش گذشت میتونم بازم ببینمت؟
    پسره ی الاغ فکر میکرد اینجا خارجه میخواست بازم منو ببینه.با لبخند گفتم اگه قسمت باشه بازم همدیگه رو میبینیم
    رفتم خونه.مثل همیشه خونه خالی بود .مامان و بابا بیمارستان بودن باربد هم دانشگاه.در یخچال و باز کردم.یه عالمه غذای بسته بندی شده و فست فود.
    فرق یه مادر خونه دار با یه مادر شاغل همینه خونه یه کد بانو چراغش همیشه روشنه ولی یه خانوم شاغل...
    برای خودم از غذای دیشب برداشتم و گذاشتمش تو ویو و نشستم پای ماهواره هیچی نمیداد فقط تبلیقات مزخرف
    غذا رو برداشتم و خوردم یه زنگی به ساره زدم
    سلام خانو دکتر چطوری؟
    _علیک سلام خانوم دکتر.نیستی .حالی از ما نمیپرسی
    -اره بیرون بودم
    -بیرون یعنی کجا؟
    - یعنی رفته بودم پیش اقای شهاب سپهری
    -وای دیدی؟بهت گفتم این تصادف اون بخت به خواب رفته تو بیدار میکنه
    -اره منم بهت گفتم بخت من بیدار ه بیداره
    -حالا چیکارا کردید؟
    -هیچی میخواست خسارت ماشینمو بده
    - حالا خسارت گرفتی؟
    -با طعنه گفتم:اره باربد و مهبدم میگفتن برو خسارت بگیر
    - به اونا چه باید خسارت میگرفتی
    - خوب منم به جاش باهاش رفتم بیرون قهوه خوردم
    -تو رو خدا؟راس میگی؟خاستگاری چیزی نکرد؟
    -نه.اما پسره ی الاغ وسط خیابون باهام دست داده و بعدشم میگه میشه بازم همدیگه رو ببینیم
    ساره با صدا خندید و بعد گفت:حالا خوبه بوست نکرده من شنیدم اینا به جای سلام و احوال پرسی ماچ و بوسه میکنن
    -اره دیگه همینم مونده بود تو خیابون باهاش ماچ و بوسه راه بندازم
    -حالا ازت خاستگاری نکرد
    -ساره میام میکشمت ها
    -حالا قیافه اش چطوره، خوشگل؟خوش تیپ؟
    -اره عینهو سوسک
    -خفه شو صدای قلبت داره از پشت گوشی میاد بهش فکر میکنی؟
    اخرین کسیه که ممکنه بهش فکر کنم
    -امکان نداره بهش فکر نکنی همیشه اخر این تصادفا همینطوره
    -اونوقت چطوریه
    -خوب عشق و عاشقی دیگه
    -اره مثل داستانای کلیشه ای
    -نه اتفاقا مثل داستانای غیر کلیشه ای راستی فردا بیمارستان و چیکار کردی؟
    -هیچی دیگه استاد قبول نمیکنه میگه باید برم وگرنه نمره نمیارم
    -پس مامان و بابات بدون تو میرن؟
    حالا یه کاریش میکنم.کاری نداری؟
    -نه دیگه عزیزم فقط زیاد بهش فکر نکن شاید نامزدی چیزی داشته باشه
    ساره پا میشم میام خونتون میکشمتها.
    ساره با خنده گوشی رو قطع کرد و من موندم و من
    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


  3. پست شماره : 3
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن
    ادم وقتی تنهاست به کلی چیز فکر میکنه خیلی به حرفای ساره فکر کردم به من و شهاب ولی نه قضیه ما فرق میکرد ما هیچوقت نمیتونستیم کنار هم بمونیم دوتا ادم مغرور گنده دماغ
    مامان بزرگم یه مثل قشنگی داشت اون میگفت تو زندگی مشترک اگه یکی منه اون یکی باید نیم من باشه تا زندگی بگذره حالا من و شهاب دوتا من بودیم و به جایی نمیرسیدیم.ساعت هفت بود و من نمیدونستم باید چیکار کنم رفتم تو اتاق و تو اینه به خودم نگاه کردم توش یه دختر قشنگ میدیم یه دختری که میتونست هر کسی رو عاشق خودش کنه تو تموم این سالها همه من و نامزد مهبد میدونستن و این طبیعی بود که کسی برای خاستگاری قدم پیش نگذاره اما بعد از این چی
    زیر لب گفتم خدا لعنتت کنه ساره ببین فکر من و چطوری مشغول کرده.
    ساعت 8 بود که مامان و بابا رسیدن مامان پرسید:چمدونات و بستی؟
    اروم جواب دادم نه
    دوباره پرسید:چرا؟
    -چون من با شما نمیام
    - یعنی چی که نمیایی؟
    - استاد قبول نکرد
    - یعنی عرضه یه همینکارو هم نداشتی؟همه ی کارات و ما باید انجام بدیم.برو وسایلات و جمع کن
    _با عصبانیت گفتم:مامان من نمیام چرا نمیفهمی؟به استادم باید چی میگفتم ؟باید میگفتم مامان و بابام میرن سمینار منم میرم چون مامانم اونقدر بهم اعتماد نداره که تنها اینجا بمونم؟مامان بفهم که نمیتونم هرروز هرروز درس و زندگی ام و ول کنم و دنبال شما از این سمینار به اون سمینار برم.مامان بفهم که من بیست و دو سالمه دیگه بچه ده دوازده ساله نیستم که دنبال شما بیام.بفهم که منم به اندازه باربد دلم ازادی میخواد. اگه شما نصف اون اعتمادی رو که باربد داری به منم داشته باشی میفهمی که من اونقدرا هم دست و پاچلفتی نیستم.باربد تو این خونه یه حامی محکم مثل شما داره ولی من تنهام هیشکی پشتم نیست.شما فکر میکنی من نمیتونم با هر کسی که دلم میخواد برم و هر کاری دلم میخواد بکنم؟
    مامان فریاد کشید:خفه شو بهار
    _نه دیگه خفه نمیشم من از شما دوتا دکتر متنفرم ازتون بدم میاد چون نمیتونید بین کار و زندگیتون تعادل برقرار کنید چقدر باید پاسوزتون بشم؟دیگه خسته ام . دیگه نمیکشم.من حق ندارم با دوستام برم مسافرت.حق ندارم برم کوه،حق ندارم حتی یه شب خونه یکیشون بمونم.ازم چه انتطاری دارید .؟با کدوم تجربه میخوام کارام و خودم انجام بدم.ولی اینبار اگه شده نزارم شما برید همینجا میمونم.
    _حرف بیخود نزن چرا فکر میکنی من خوب بهتون نمیرسم ؟
    _چراغ این خونه رو منزلت خانوم روشن میکنه نه شما،شما حتی کارکردن با اجاقم بلد نیستی اخرین غذایی که تو این خونه پختی چی بود؟اخرین باری که من اومدم خونه و شما رو اینجا دیدم کی بود؟شما اونقدر خوب نیستید که از من انتظار دارید باشم.
    مامان با عصبانیت به بابا پرید،تو چرا هیچی بهش نمیگی
    بابا گفت:بهار راس میگه.ما سمینار داریم اما بهار نه.بهار میتونه بمونه
    مامان با عصبانیت به بابا گفت:تو داری خرابش میکنی
    _ نه به اون اندازه که تو باربد و خراب کردی .اگه تو حامی باربد هستی منم میشم حامی بهار
    _ مگه من با باربد چیکار کردم؟منکه نمیتونم دست و پاشو ببندم و تو خونه نگهش دارم
    _ولی درباره بهار میتونی؟
    _ این قضیه فرق میکنه بهار یه دختره هزارتا خطر تهدیدش میکنه
    _بهناز دیگه بحث و تموم کن بهار میمونه و من و تو میریم اصفهان.
    از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم.از وقتی یادم می اومد قضیه همین بود مامان با من مثل یه زندانی رفتار میکرد.میترسید همینکه سرش و برمیگردونه من ابروشون و به خطر بندازم.
    یکی در اتاقم و زد صدای بابا اومد اجازه میخواست بیاد تو.همینکه اومد تو یه لبخند قشنگ زدو گفت: یعنی همینقدر که گفتی ازمون متنفری.هیچ راهتی نیست یه کمی دوسمون داشته باشی؟
    یه لبخند زدم و بغلش کردم و گفتم: بابایی مشکل من شما نیستی خودتونم خوب میدونید.من با مامان مشکل دارم.من از دست اون غرور بیخودیش خسته ام و از این محبت زیادش نسبت به باربد
    بابایی محکمتر بغلم کرد و گفت از این به بعد خودم پشتتم دیگه تنها نیستی.
    فردا صبح بابا و مامان رفتن اصفحان و برای اولین بار تو عمرم من تنها موندم.میدونستم که میتونم از خودم حمایت کنم .ساعت9رفتم بیمارستان و ساعت11از بیمارستان اومدم بیرون.با ساره قرار داشتم .با چشمم داشتم دنبالش میگشتم که پیداش کردم توماشینش نشسته بود و منتظر من بود رفتم و سوار ماشینش شدم.با خنده گفت خانوم دکتر تونستی کسی رو بکشی؟با بیحوصله گی گفتم نه بابا پا نداد وگرنه یکی دوتاشونو میکشتم تا اعصابم راحت بشه.تو امروز چیکاره ای.
    ساره یه فکری کردوگفت: یه قرار باوزیر بهداشت و درمان و یه قرارم با رییس جمهور امریکا دارم . اهان یه بازدیدخارجی هم دارم.
    اونقدر جدی حرف میزد که کم مونده بود باور کنم.بعدش خودش خندید و گفت:بابا بیکارم دیگه.یه ادم علاف مثل خودت.حالا چیکار کنیم؟واسه دست گرمی یکی دو نفر و زیر بگیریم؟
    خنده ام گرفته بود جواب دادم:نه فعلا بریم یه چیزی بخوریم صبحونه نخوردم.
    رفتیم یه رستوران و یه غذای درست و حسابی خوردیم.خیلی بی برنامه بودم.مثل کسی که برای اولین بار میره تو یه شهر غریب و نمیدونه باید چیکار کنه.گوشیم زنگ زد بابا بود جواب دادم.سلام بابا رسیدید؟
    _ اره رسیدیم.خوبی بابا صبحونه خوردی؟
    _اره الان با ساره ام. اومدیم یه دوری بزنیم.
    _ هیچی که لازم نداری؟میخوایی زودتر برگردیم
    _ نه تا اونجایی که میتونید اصفهان بمونید و خوش بگذرونید
    _باشه دختر گلم.مواظب خودت باش
    _چشم بابا خداحافظ
    _گوشی رو قطع کردم ساره زل زده بود بهم پرسیدم:چیه لولو دیدی؟
    _سری تکون داد و گفت:نه تو رو که میبینم دردم تازه میشه
    _خوب میگی چیکار کنیم از خونه فرار کنیم مشکلمون حل میشه
    _خیلی جدی گفت:نه بابا اینجور کارا عرضه میخواد که ما نداریم.راستی مامانت به مامانم سفارش کرده نزاریم تنها بمونی .شبها یا تو بیا خونه ما یا من بیام اونجا
    _نه تو بیایی بهتره تو خونه شما معذب میشم
    _باشه میام
    _یه هفته مثل برق و باد گذشت و بدون هیچ اتفاق خاصی تنها چیزی که برام جالب بود حس خاصی بود که داشتم.یه حس قشنگ شبیه حس بزرگ شدن،یه حسی مثل حس بلوغ،استقلال اره اگه دقیق تر بگم حس یه ادم مستقل رو داشتم.این حس برام خیلی لذت بخش تر بود.
    یه هفته بعد از برگشتن بابا و مامانم بود که باربد خبر داد برای شام قراره یکی از دوستاش و بیاره
    و مامان هم همه اش سر منزلت خانوم(خدمتکارمون)غر میزد که اینکارو بکن اونکارو بکن .کاری که هیچوقت برای دوستای من نمیکرد
    شب بالاخره نیم ساعت قبل از رسیدن مهمونمون گفت که قراره مهبد و شهاب بیان خونه مون.
    یه دفعه یاد شهاب افتادم اون جذبه ی مردونش اون دستای گرم و دوس داشتنیش
    همینکه اسم شهاب اومد بلند شدم رفتم تو اتاقم و وایسادم جلوی اینه یه تیشرت قشنگ تنم بود با یه شلوار جین.یه کمی ارایش کرده بودم و موهامم خیلی قشنگ با یه گریپس جمع کرده بودم پشت سرم.ولی این راضی ام نمیکرد رفتم سراغ کمدم و چندتا تیشرت و شلوار برداشتم همه رو یکی یکی جلوی اینه نگاه میکردم و بعد میرفتم سراغ لباس بعدی.یه دفعه به خودم اومدم داشتم چیکار میکردم ؟چرا اینکارو میکردم.همه اش به خودم میگفتم به خاطر حرفای ساره است که اینطوری حساس شدم،همه اش خودم و گول میزدم که نه هیچی بین ما نیست. اخه چی میتونست بینمون باشه ادمی که فقط سه بار دیده بودمش.نشستم رو تخت سرم وبین دستام گرفتم اون اشغال خیلی خوشتیپ بود،خوشتیپ و جذاب همینکه یاد حرف باربد افتادم خنده ام گرفت اینکه (شبا رو پول میخوابه و صورتش و با تراول خشک میکنه.)یکی در اتاقم و زد.
    _بله،
    _میتونم بیام تو؟
    باربد بود،گفتم بیا تو.اومد و یه نگاهی روی تخت کرد و یه سوتی زدو پرسید،:چه خبره اینجا،جایی دعوتی؟
    وای همه ی لباسام روی تخت بود،زود دبلند شدم و لباسارو گذاشتم تو کمد و جواب دادم،دارم اتاق و مرتب میکنم،روی تخت که خالی شد باربد اومد نشست روی تخت،و گفت،شنیدم شورش کرده بودی،
    _فقط از حق خودم دفاع کردم
    _ خوب کاری کردی اما حق نداری اعصاب مامان و به هم بریزی
    _ولی تو میتونی اعصاب بابا رو به هم بریزی
    _منم از حق خودم دفاع میکنم
    _ باشه پس بدا به حال مامان و بابا چون دوتا بچه حق طلب و شورشگر دارن
    _همیشه فقط من بودم که اینکارا رو میکردم . از اینکه تو خوب بودی خوشحال بودم.اینکه تو یه خونه یه بچه بد باشه خیلی هم عجیب نیست،ولی حالا تو.
    _باربد تمومش کن.من دیگه بچه نیستم.درسته که 5 سال از من بزرگتری ولی قرار نیست که منو مثل بابا و مامان یه بچه بودنی. تو توی18سالگی رفتی تو یه شهر دیگه یه خونه مجردی گرفتی و زندگی کردی اما من حالا تو21سالگی سر یه تفریح ساده هم مشکل دارم.درکم کن مهبد. مامان هیچوقت نمیتونه درکم کنه چون نمیخواد.ولی من از تو انتظار دارم
    باربد از جاش بلند شد و گفت اصلا بیا تمومش کنیم.واسه چی اومده بودم بالا؟اهان اره زنگ بزن ساره هم بیاد تنها نمونی.
    _قبول کردم و رفتم طرف گوشیم، یه مسیج به ساره زدم،باربد خندید و گفت:میبینی بچه مایه دار بودن خیلی هم بد نیستا،نگاهی به گوشی تو دستم کردم، نه این خیلی هم بد نبود.
    با باربد رفتم پایین دیگه خیلی هم به لباسام فکر نمیکردم.ساره زودتر از شهاب رسید و مثل همیشه پر سروصدا و روسری به دست وارد شد
    _ رو باز نباشه نامحرم داره میاد.
    باربد با خنده گفت:این روسری رو سرت نکنی سنگین تریها.لااقل بزار بیایی تو بعد درش بیار.ساره خندید و با باربد دست داد.
    همینکه چشمش به من افتاد گفت:به به چطوری خانوم دکتر،سایه ات سنگین شده،سر نمیزنی
    همینطوری داشتم نگاش میکردم منتظر بودم وراجی هاش و تموم کنه جواب حرفاش و بدم صدای زنگ در مارو به خودمون اورد.ساره هم وراجیهاش و تموم کرد.مانتو و روسریش و داد دست من و خودش رفت جلوی اینه یه کم سرو وضعش رو مرتب کرد.شهاب و مهبد اومدن دوتا ادم که واقعا جذاب و دوست داشتنی بودن.
    شهاب یه پیرهن قهوه ای مردونه تنش بود که استیناشم کمی تا کرده بود با جین مشکی،موهاش و به عقب شونه کرده بود،کمی ته ریش داشت که خیلی هم بهش می اومد.
    مهبد هم یه تیشرت تنش بود با شلوار کتان.هردوتاشون اومدن با بابا و باربد دست دادن وبعد هم با من و ساره.
    همه مون نشستیم رو مبل.
    ساره اروم در گوشم گفت:که گفتی که مثل سوسک میمونه.به زور جلوی خنده ام رو گرفتم.
    مردا با هم بحث های مردونه میکردن و بابا هم مجذوب شهاب بود نگاهش به شهاب مثل نگاهی بود که به باربد میکرد.
    ساره هم متوجه شده بود.در گوشم گفت:ببین بابات با چه عشق و علاقه ای دامادش و نگا میکنه.اخی نازی
    دوباره داشت خنده ام میگرفت.با عصبانیت ولی اروم گفتم: نمیتونی یه دقیقه اروم بشینی؟
    دلم میخواست همه ی حرفهای شهاب و بشنوم اما این ساره نمیذاشت که. بالاخره شام و خوردیم و ساعت یازده شهاب و مهبد رفتن.
    باربد گفت:ساره اماده شو ببرمت تحویل دکتر هدایت بدمت.ساره زبونش و برای باربد در اورد و گفت لازم نکرده زحمت بکشی شب و اینجام.فردا صبح زود برو برامون بربری تازه بگیر.
    باربد با لحن شوخی گفت:لازم نکرده پاشو برو خونه تون .من دارم دست و پا میزنم این بهارو شوهر بدم یه نون خورمون کمتر بشه اونوقت تو
    بابا با خنده گفت:باربد تمومش کن دخترم ناراحت میشه
    من و ساره از اون بچه گی با هم بزرگ شده بودیم بابای ساره و بابای من سهامدارای اصلی بیمارستان بودن و باهم هم خیلی خوب کنار می اومدن مثل دوتا برادر.
    با ساره رفتیم بالا و ساره شروع کرد.
    _وای عجب تیکه ای بود بهار ولش نکنی ها یه کم سرت و بچرخونی ازت میقاپنش
    _برا من تیکه گرفتی؟من نمیخوامش پسره ی گنده دماغ و بردار برا خودت.اینا رو لفظی میگفتم اما فقط خودم میدونستم که تو دلم چه خبره.همینکه بهش فکر میکردم قلبم تند تند میزد و وقتی نگاهم میکرد دلم میخواست بمیرم
    _ساره همونجور که داشت ادای پسرار و در می اورد گفت: نه ابجی مفت چنگت این مال تو سری بعدی رو خودم برمیدارم
    بلند خندیدم و خودم و انداختم رو تخت.
    ساره هم اومد کنارم دراز کشید و گفت دختر عجب شانسی داری ها اون از مهبد که اونهمه جذبه داشت اینم از شهاب فکر کنم مهره ماری چیزی داری
    _بابا الان نه به داره نه به باره تو داری با خودت قصه میبافی؟
    ساره گفت: از شوخی گذشته پسره اقاست زیر چشمی حواسم بهش بود همه ی رفتاراش، حرف زدنش همه اش مثل یه جنتلمن واقعی بود
    _از جام بلند شدم و گفتم،اه. یه کم اروم باش سر درد گرفتم
    _ببین همونه که بهت گفتم.همه ی این تصادفا اخرش ازدواجه
    _ منم بهت گفتم که تصادف ربطی به ازدواج نداره
    _منم بهت گفتم اگه میخوایی اسم صدتا کتاب و
    زود پریدم تو حرفش گفتم خدا بکشدت ساره اونقدر تو و باربد در مورد شهاب حرف زدید که کم کم خودمم فکر میکنم نکنه یه خبرایی باشه.
    _وایی مبارکه حالا کی عروسی میکنید؟
    _ وقت گل نی . اصلا بگیر بخواب که انگار زده به سرمون
    چراغ و خاموش کردم،ساره مثل یه بچه خوابش برد . اما مگه فکر شهاب میگذاشت که من بخوابم. حاضر بودم بمیرم اما قبول نکنم که ازش خوشم اومده.دستم و گذاشتم رو قلبم یاد دست دادنش افتادم امشب که باهام دست داد یه نگاهی بهم کرد که انگار یه هو برق منو گرفت یه برق فشار قوی.
    هنوزم بوی عطر قشنگ و گرونی که زده بود تو خونه بود
    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


  4. پست شماره : 4
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن
    فردا صبحش که از خواب بلند شدم باساره صبحونه خوردیم و دوتایی رفتیم دانشگاه بعد دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه که گوشیم زنگ زد جواب دادم سپیده بود برای نیم ساعت دیگه باهم قرار گذاشت میخواست من و ببینه
    منم قبول کردم

    نیم ساعتی رو تو خیابون چرخ زدم و بالاخره رفتم سر قرار.سپیده یه مانتو تنگ خیلی کوتاه پوشیده بود و یه شال و همینطوری انداخته بود رو موهاش.باهم سلام و علیک کردیم و نشستیم.سپیده سفارش نهار داد و قرار شد بعد نهار صحبت کنیم ،نهار که تموم شد
    سپیده شروع کرد به صحبت کردن . اون یه دختر واقعا ازاد بود و به اندازه بابای کارخونه دارش رک.
    اول خیلی ساده پرسید : مهبد دیشب خونه شما بود؟
    _اره خونه مابود
    _چرا اومده بود؟
    _ خوب نمیدونم تو وقتی میری خونه داییت دنبال دلیل میگردی؟
    _ولی بدون دلیل هم سرم و نمیندازم پایین برم اونجا
    _ سپیده من امروز حوصله ندارم باهات بیست سوالی بازی کنم حرفت و رک بزن
    _دارم میگم دلم نمیخواد مهبد به خونه تون رفت و امد داشته باشه
    _اون به خاطر من نیست که به خونه ما میاد و میره به خاطر باربده
    _اگه تو جلوش زیاد اینور و اونور نری اونم کم کم رفت و امدش و کم میکنه
    _تو میگی من چیکار کنم باهاش حرف نزنم؟اونوقت فامیل نمیگن این دختره چه مرگشه؟
    _به فامیل ربطی نداره تو با کی حرف میزنی یا نمیزنی
    _اتفاقا این موضوع به تو ربطی نداره
    _چرا به من ربط داره مهبد نامزدمه ، نمیزارم از چنگم درش بیاری
    _من دنبال مهبد نیستم
    _اما اون اشغال هنوز دنبال توئه.
    _این به خودت مربوطه که چطوری شوهرت و برای خودت حفظ کنی
    _اگه تو انقدر به روش نخندی اینطوری نمیشه
    _ببین سپیده من نمیدونم تو خونواده شما قضیه چطوریه ولی ما تو خونواده مون به روی مرد زندار نمیخندیم. یعنی شخصیتمون اجازه نمیده پس بدون داری چی میگی
    _ببین من چیز زیادی ازت نمیخوام فقط دست از سر مهبد بردار
    _اخه من کاری به مهبد ندارم اگه هم میخواستمش به خاستگاریش جواب مثبت میدادم
    _پس چرا مهبد همه اش هرجایی که میریم حواسش پیش توئه
    _شاید تو اینطوری فکر میکنی
    _نه من اینطوری فکر نمیکنم من خسته شدم از بس وقتی باهمیم اسم تو رو شنیدم
    _این کار یه زنه که فکر یه زن دیگه رو از سر شوهرش بیرون کنه
    _ببین بهار من و مهبد باهم رابطه داریم پس زیاد دنبالش نباش
    _شخصیتت همینقدره که بیایی و در مورد روابطتون با من حرف بزنی؟
    _اینو گفتم که بدونی
    _منم میدونم ولی گفتم مشکل من نیستم مشکل مهبده
    یه دفعه ای سپیده با صدای بلند گفت: دختره ی اشغال چرا کاری رو که میکنی به گردن نمیگیری؟اگه دلت مرد واسه خواب میخواد مثل ادم بیا پیشم تا بهت جاشو بگم.
    _ از جام بلند شدم و از تو کیفم بیست تومن پول در اوردم انداختم روی میز و به سپیده گفتم: تو همسطح خانواده ما نیستی. نمیدونم چطوری تونستی مهبد و از راه بدر کنی.اما بدون که همه مثل خودت اشغال نیستن
    از هتل اومدم بیرون موفع بیرون اومدن همه داشتن نگام میکردن خیلی خجالت کشیدم
    همینکه رسیدم خونه به مهبد زنگ زدم و هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم
    همینکه بابا و مامان اومدن خونه مهبد هم پشت سرشون اومد با عصبانیت گفت:چته؟ترمز بریدی؟جلوی همه ابرومو بردی اون چه حرفایی بود که بهم زدی؟
    _مهبد میری مثل یه مرد اون زنت و جمع میکنی من حوصله ندارم هر روز هرروز بیاد و برام قصه ی خوش گذرونیتونو تعریف کنه و بعد به من تهمت بزنه میفهمی؟
    _ چی؟سپیده چیکار کرده؟
    میخوایی بدونی چیکار کرده اومده به من میگه تو همه اش جلوی مهبد میچرخی و نمیزاری اون با من بمونه، اشغال به من میگه چشمم دنبال توئه، هیچوقت به اندازه امروز خجالت نکشیده بودم.
    _یعنی چی؟ من نمیفهمم چی داری میگی
    _نه میفهمی خوبم میفهمی، برو به اون زنه هرزه ات بگو اگه از صد متریم بگذره میدم تو خیابون یه بلایی سرش بیارن که دیگه نتونه تواین شهر سرش و بالا بیاره میفهمی؟
    _ مثل ادم حرف بزن ببینم چی میگی،
    از زور عصبانیت یه دفعه یه درد پیچید تو معده ام حالت تهوع داشتم.دوییدم تو دستشویی،مامان و بابا شوکه بودن و نشسته بودن رو مبل.
    از دستششویی که اومدم بیرون مهبد نشسته بود رو مبل و داشت ناخونش و میجویید
    همینکه منو دید گفت:ببین سپیده میگه اصلا امروز تو رو ندیده بابات هم باهاش حرف زد. گوشی رو انداختم طرفش و گفتم شماره اش تو لیست تماسم باید باشه.
    مهبد گوشی رو گرفت خیلی طول نکشید که از جاش بلند شد و گفت: درستش میکنم
    رفتم اشپز خونه دوتا رانیتیدین انداختم و برگشتم تو پذیرایی
    بابا پرسید:میری بیمارستان
    نشستم رو مبل و گفتم:نه بهتر شدم
    میدونستم میخواد یه چیزی بگه یه لبخند زدم و گفتم: هرپی میخواهید بپرسید
    اروم گفت:مشکل من این نیست که اون حرفا رو به مهبد تنها برادر زاده ام زدی فقط میخوام بدونم از چی عصبانی هستی. تا حالا ندیده بودم اینطوری با یکی حرق بزنی.میدونی باهاش خیلی بد حرف زدی؟
    _بابا میگی چیکار کنم به خدا خسته شدم از بس هرکی هر چی گفته ساکت شدم.اون دختره ی کثافت جلوی همه ابرومو برد.امیدوارم دیگه نبینمش مخصوصا تو این خونه
    _ تو میخوایی من به برادر زاده ام بگم زنشو نیاره خونه داییش.
    _من نمیدونم شما میخوایید چیکار کنید اما من نمیخوام اونو ببینم.
    از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم.نشستم و یه دل سیر گریه کردم.چقدر تحقیر شدم.چقدر ناراحت شدم
    فرداش دوباره شهاب زنگ رد،وایی چه قدر خوشحال بودم که زنگ زده ازم خواست برم دفترش و ببینمش.پس چرا تو دفترش باید میدیدمش؟
    خیلی زود اماده شدم و رفتم دفترش تازه وارد دفتر شده بودم که مهبد و دیدم اونم من و دید وامد جلو و گفت:من و ببخش با سپیده حرف زدم
    نگاهی بهش کردم و گفتم: ولی یادمه دیروز گفتی که سپیده من و ندیده.
    ازش رد شدم حتی از اونم بدم می اومد.اون همونی بود که دیروز منو به زنش فروخته بود
    منشیه شهاب همینکه من و دید زود یه لبخند زد و گفت: خوش اومدید اقای سپهری منتظرتون هستند.
    رفتم تو شهاب اونجا نشسته بود پشت یه میز و داشت با تلفن حرف میزد همینکه من و دید از جاش بلند شدو اشاره کرد که روی مبل بشینم و خودش با تلفن حرف میزد
    _میدونم من قول داده بودم که امروز نقشه رو تحویل بدم ولی شما اخر وقت اومدید و به منشیم گفتید که یه تغییراتی روش انجام بدم،اره ولی قرار ما این نبود که شما یه دفعه یه اتاق دیگه اضافه کنید،بله ،خوب ببینید بهتره بقیه بحث رو فردا حضوری ادامه بدیم،درسته روز خوش.گوشی رو گذاشت و گفت:بهار واقعا ببخش یه دفعه ای پیش اومد.اسمم و چقدر قشنگ تلفظ میکرد دلم میخواست تا اخر عمرم فقط بشینم و به صداش وقتیکه میگفت بهار گوش بدم
    با شهاب دست دادم و دوباره نشستم سرجام، شهاب داشت نگاهم میکرد اول زل زده بود به چشمام بعد نگاهش سر خورد رو لبام و کم کم رفت پایین تر بعدم انگار خجالت کشید و خیره شد به گلای رو میز
    هر دوتامون نشسته بودیم و مثل مجسمه ها به میز نگا میکردیم
    منشی شهاب درو زد و مارو به خودمون اورد برامون قهوه اورده بود دوتا قهوه و یه جا شکری،پس اینبار تو قهوه اش شکر نریخته بود، قهوه رو گذاشت جلومون و رفت، هر دوتامون ساکت قهوه مونو خوردیم، بیشتر از یه ربع بود که اومده بودم اینجا اما هیچ حرفی نزده بودیم.اما باید خودم این سکوت لعنتی رو میشکستم
    گفتم:کاری داشتید که ازم خواستید بیام اینجا؟
    شهاب مستقیم تو چشمام نگا کرد ، یه هو یه برق قشنگ اومد نشست تو چشماش.
    حواب داد: گفته بودم که میخوام ببینمت.
    یه هو وا رفتم چه قدر راحت حرف میزد دوباره به روی میز خیره شدم.
    نمیدونم چه قدر گذشت اما به خودم جرات دادم و از جام بلند شدم و گفتم :خوب الان بیست دقیقه است که داریم همدیگه رو میبینیم دیگه بسه مونه
    شهاب با لحن محکمی گقت: بهار بشین باهات حرف دارم
    با این حرفش انگار همه ی اعتماد به نفسم رفت. اروم نشستم رو مبل گرمم بود خیلی گرمم بود.
    _بهار ببین من ازت خوشم میاد بیا یه مدت باهم دوست باشیم
    یه هو خورد شدم.بیا با هم دوست باشیم؟ همه ی حرفی که میتونست به من بزنه این بود که بگه بیا باهم دوست باشیم.ازم میخواست باهاش دوست باشم به همین سادگی.درست مثل یکی از اون دخترایی که مثلا تو خیابون هستن و خیلی هم راحت به دست میان.
    نمیخواستم بهش رک بگم نه. گفتم:
    _شما همیشه انقدر راحت از دخترا میخوایید باهاتون دوست بشن. یعنی من انقدر بی ارزشم که
    شهاب حرفم و قطع کرد و گفت:
    _بهار من
    با بی حوصله گی گفتم : اقا شهاب بزارید حرفم و تموم کنم. ادامه دادم،من نمیشناسمت حتی اگه بشناسمت هم باهات دوس نمیشم اینجا اروپا نیست،امریکا هم نیست. اینجا درسته از اسب افتادیم اما ار اصل نه . اشکام یه دفعه ریختن پایین داشتم خفه میشدم خیلی ناراحت شدم،
    شهاب گفت: اخه مگه من چی گفتم ؟ تو اگه بخوای میتونی منو بشناسی
    _نه نمیخوام اینجوری بشناسمت.
    _من ادم بدی نیستم،قصد بدی هم ندارم فقط شاید نتونستم منظورم و خوب بهت بگم!
    _بهش نگا کردم یه لیوان اب داد دستم.چقدر بهش نیاز داشتم همه ی اب و خوردم لیوان و بدون اینکه بدونم تو دستم نگه داشته بودم شهاب لیوان و اروم از دستام کشید بیرون.
    گفت:من تک پسر خانواده ی سپهری هستم، وقتی 5 سالم بود همه مون رفتیم المان،من تو المان بزرگ شدم،تو المان درس خوندم و خودم و یه ادم ایرانی نمیدونستم.چند سال پیش بود که از همه بریده بودم حالم خیلی بد بود،تا گردن فرو رفته بودم تو کثافت دیگه هیجی راضی ام نمیکرد دورو برم پر بود از دخترای رنگا رنگ،معتاد شده بودم،رز ماری میکشیدم الکل میخوردم وضعم خیلی بد بود،اگه تو دانشگاه بودم به خاطر موقعیت مالی و اعتبار خانواده بود، تا اینکه مهبد اومد اونجا، مهبد بدون اینکه بدونه شد حامی من،من خودم و ایرانی نمیدونستم اما خونم میگفت ایرانی ام.مهبد کاری برام کرد که هیشکی برام نکرد.
    اون بهم نشون داد که غیرت ایرانی، محبت ایرانی و صفای ایرانی یعنی چی. اون باهام راه اومد و کم کم مثل ادم را رفتن و یادم داد، وقتی درس مهبد تموم شد و خواست برگرده ایران منم باهاش اومدم،من برای اینکه بیام اینجا پا روی خیلی چیزا گذاشتم از خیلی چیزا هم گذشتم،اگه اینی شدم که الان هستم به خاطر مهبده،مهبد همه ی اون سالا از تو میگفت از قشنگیت و خانومیت، اون شب وقتی فهمیدم تو همونی هستی که مهبد اونهمه در موردت میگفت دلم از دستم رفت،ولی نمیتونستم بهت چیزی بگم،نمیتونستم به دوستی مثل مهبد خیانت کنم، الان مهبد اومد ه بود پیشم اونم فهمیده بود که عاشقتم،بهم گفت که همه چی بینتون تموم شده
    مکثی کرد و ادامه داد :
    _و الان من میخوام باهات باشم.
    یه زهر خند زدم و گفتم: اره مهبد ادم خوبیه که عشق سابقش رو به دوست صمیمیش تقدیم میکنه.از جام بلند شدم و گفتم من دیگه باید برم.
    دیگه صبر نکردم شهاب ازم بخواد که بازم بمونم از در که بیرون رفتم منشی شهاب از جاش بلند شد نگاهی بهش کردم و از کنارش رد شدم،رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم دلم میخواست بزنم همه ی شیشه های ماشین و خورد کنم دلم میخواست شهاب و مهبدو همه رو بکشم پسره ی عوضی چطور ازم میخواست که یه مدت باهاش باشم ،اره اون میخواست باهاش باشم و بعد یه مدت مثل یه تیکه اشغال بندازتم بیرون،محکم کوبیدم رو فرمون ،رفتم خونه به تلفنای هیشکی جواب نمیدادم حتی ساره،عشقم به گند کشیده شده بود،احساس میکردم شهاب منو زیر پاش له کرده،
    صداش همه اش تو گوشم بود،بیا یه مدت باهم باشیم،نمیدونم روزه چندم بود روز پنجم یا شایدم ششم، یه روز که از خواب بیدار شدم ،لباسام و پوشیدم بازم باید میرفتم بیمارستان،رفتم طبقه پایین خشکم زد، شهاب اونجا بود و داشت با بابام حرف میزد،منو که دید یه لبخند زد،یکی از اون لبخندای مسخره اش که شاید روزی هزار بار تو صورت هزارتا دختر دیگه میزد،
    سلام کردم و بدون حرف اضافه ای رفتم بیرون،شهاب چه حرفی میتونست با بابام داشته باشه اعصابم خورد بود ،ساعت2 کلاس داشتم اما حوصله کلاس رفتن و نداشتم میخواستم سوار ماشینم بشم که ساره رو دیدم،بدو بدو اومد و پرسید،
    _کجا؟مگه تو کلاس نداری،؟
    بهش نگا کردم،یه پوز خند زدم و سوار ماشین شدم ساره زود سوار ماشین شد و
    گفت :
    _بازم چه مرگته داری چیکار میکنی یه هفته است به تلفنام جواب نمیدی تو دانشکده هم که باهام قایم موشک بازی میکنی.
    با عصبانیت گاز دادم و ماشین و با سرعت روندم همه رو مقصر میدونستم من عاشق شده بودم و عشقم میگفت بیا یه مدت باهم باشیم،ساره هیچی نگفت تا خودم اروم شدم و ماشین و یه جایی نگه داشتم،ساره بازم هیچی نمیگفت ،
    با عصبانیت گفتم :
    حرف بزن: دیگه در مورد شهاب حرف نمیزنی دیگه نمیخوایی که بهش فکر کنم؟
    سرم و تکیه دادم رو فرمان تو دلم به خودم فحش دادم:خاک تو سرت به خاطر یه پسر اشغال داری خودت و دیوونه میکنی؟
    نمیدونم چم شد ولی یه دفعه همه چی رو ریختم بیرون به ساره گفتم که عاشق شهاب شدم بهش گفتم که اون ازم خواست یه مدت باهاش دوست بشم.و شروع کردم به گریه کردن
    ساره هم پا به پای من گریه کرد.اروم که شدم به خودمون نگاه کردم و بعد یه لبخند زدم و گفتم :
    _خیلی دیوونه بازی در اوردم؟
    ساره سرش و تکون داد.
    شب که رفتم خونه بابام صدام کرد و گفت:
    _بهار شهاب امروز اومده بود پیشم ازم خواست که اجازه بدم یه مدت باهم نامزد کنین
    چشام گرد شد،این پسره ی اشغال این پسره ی وقیح اومده بود و از بابام خواسته بود که باهام دوس باشه
    پرسیدم: شما چی گفتید؟
    _من حرفی ندارم،با نامزدیتون مشکلی ندارم تا زمانی که یه نامزدی غیر رسمی باشه اما اگه بخواد رسما باهات نامزد بشه باید خانواده اش راضی باشن،اگه پدرش تو رو قبول کنه من حرفی ندارم
    پدرش؟بابا پدر شهاب و از کجا میشناخت،چرا اجازه میداد که من با شهاب نامزد بشم؟
    بلند شدم رفتم تو اتاقم ،گیج بودم انگار یه ساله که نخوابیدم خودم و انداختم رو تخت و خوابیدم .
    دم دمای صبح بود که از خواب بیدار شدم مامان و بابا داشتن صبحونه میخوردن خیلی عادی مثل همه ی روزای دیگه منم نشستم و صبحونه خوردم،
    یه هفته دیگه از این جریان گذشت نه من به شهاب زنگ زدم و نه شهاب به من،باید زنگ میزدم و بهش چی میگفتم؟ اینکه حالا دیگه بابا اجازه داده باهم دوست باشیم،اینکه الان میتونی منم مثل یکی از هزارتا دوس دخترت داشته باشی،
    احساس یه ادم و داشتم که داره تو یه باتلاق دست و پا میزنه،یه ادم که میتونه هرچی بیشتر دست و پا بزنه زودتر نابود میشه اما نمیتونه هم بی حرکت بایسته و هیچ کاری نکنه تا غرق بشه.
    یه روز مامان اومد تو اتاقم،(بعد از قضیه سمینار تقریبا دیگه با هم حرف نزده بودیم)مامان اومد و گفت :
    _ شهاب امروز نهار میاد خونه ما.
    تو دلم گفتم : چرا میاد که چیکار کنه،میاد بگه که دیدی من خواستمت به دستت هم اوردم؟
    با بیحوصله گی گفتم :
    _من حوصله این پسره رو ندارم.
    _بابات میخواد که شما دوتا باهم باشید برای اینکارشم دلیل داره.،بهار یه کم باهاش بگرد برو بیرون شاید ازش خوشت اومد،
    بابا بابا بابا بازم من باید بی اراده تسلیم تصمیم بابا میشدم،ولی نه ایندفعه بی اراده نبودم من عاشق شهاب بودم پس چرا داشتم بازی در می اوردم.
    با بیحوصله گی توی اتاقم نشسته بودم و داشتم موهام و شونه میکردم که یکی در زد به هوای اینکه مامانه گفتم در بازه،در باز شد و یه دفعه خشکم زد،شهاب بود،اره اونی که الان روبه روم ایستاده بودشهاب بود، مثل همیشه خوشتیپ و جذاب و مرتب، همونجوری که عاشقش شده بودم ،نمیتونستم چیزی بگم شوکه شده بودم شهاب خودش شروع کرد
    _چرا داری اینطوری میکنی،تو که میدونی من عاشقتم،چرا داری ازم فرار میکنی،بهار من فقط از وقتی دیدمت عاشقت نشدم،من از وفتی مهبد شروع کرد به تعریف کردن ار تو عاشقت شدم میفهمی؟
    الان میدونی چه حالی دارم؟ احساس میکنم دنیا داره رو سرم خراب میشه،الان پیش کسی وایسادم که دوسش دارم اما اون حتی نگام هم نمیکنه،
    یه قدم بهم نزدیکتر شد دستای یخ زده ام رو تو دست گرم و مردونه اش گرفت و گفت:
    _بهار بهم نگا کن ببین که چه بلایی سرم اوردی؟
    صدای قلبش و میشنیدم و نقساش مستقیم میخورد به صورتم، بوی عطر قشنگش مستم کرده بود،یه قدم دیگه اومد طرفم یه دفعه نگاهمون تو هم گره خورد بدون اینکه بفهمیم خیلی به هم نزدیک شده بودیم،و بعدش لبهامون روی هم قفل شد،یه هو یه عالمه حس با هم ریخت تو تنم،غم و شادی، خشم و ارامش،دوستی و نفرت،اما وقتی همه ی این احساسا تموم شد اخرش فقط یه چیز موند عشق،
    از همیدگه جدا شدیم انگار هردو مون تازه از یه خواب خوب بیدار شده بودیم، هر دومون دستپاچه و خجالت زده بودیم، یه دفعه هردو باهم شروع به حرف زدن کردیم،من گفتم میرم اشپزخونه و شهابم گفت میره به یکی زنگ بزنه، دوتا بهانه ابلهانه و شاید اولین چیرایی که به فکرمون رسیده بود و به زبون اورده بودیم، هیچ کدوم نمیتونستیم تو چشم هم نگا کنیم، هردو مون رفتیم بیرون از اتاق.
    توی اشپز خونه وایسادم اما دست و دلم به هیچ کار نمیره، وایسادم جلوی اجاق و زل زدم به ماهیتابه خالی، چه حس خوب و قشنگی داشتم اونموقع، یعنی الان شهاب داشت چیکار میکرد؟ شاید برای اون اونقدرا هم خاص نبوده، برای من اولین بار بود اما برای اون نباید اولین بار باشه اون تو المان بزرگ شده تو یه کشور ازاد، بیخودی داشتم لبخند میزدم، اگه کسی منو تو اون حال میدید بی برو برگرد فکر میکرد دیوونه شدم ، بی اختیار دستم رفت رو لبم من چیکار کرده بودم، چرا اینکارو کردم،؟
    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


  5. پست شماره : 5
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن
    اونروز من و شهاب با خجالت از کنار هم رد میشدیم،اما من هنوزم یه احساس خیلی قشنگ داشتم یه احساس خیلی خیلی خوب، احساس یه ادمی رو داشتم که تازه به بلوغ رسیده.
    فردای اونروز شهاب اومد دنبالم و از بابام اجازه گرفت باهم بریم بیرون،ساعت4بعد از ظهر بود یه کم وقت خواستم تا اماده بشم،شهاب و باربد باهم نشستن و در مورد کار حرف میزدن، رفتم بالا سریع یه دوش گرقتم و موهام و خشک کردم، جلوی اینه وایسادم و یه ارایش ملایم کردم قشنگ ترین لباسام و تنم کردم و بعدش هم مانتو ام و برداشتم و رفتم پایین،باربد یه نگاهی بهم کرد و خندید،به یه بهونه ای رفت بیرون
    شهاب روبه روم ایستاد و گفت،
    _با تو بودن منو میترسونه، تو خیلی خوشگلی
    چه حس قشنگیه که عشقت ازت تعریف کنه تو دلم داشتن کیلو کیلو قند اب میکردن،شهاب کیفم و ازم گرفت تا بتونم مانتو ام و تنم کنم بعدشم دوتایی سوار ماشین اسپرتش شدیم و رفتیم،اول رفتیم باهم بستنی خوردیم و رفتیم پارک و یه دوری زدیم،ب
    عدش شهاب پرسید :
    _خوب حالا تا موقع شام باید چیکار کنیم،
    یهش خندیدم و سری تکون دادم
    شهاب اروم پرسید : اگه بریم خونه من مشکلی که نداره؟
    بهش نگا کردم اونقدر بهش اطمینان داشتم که بدون ترس قبول کنم ولی تو اون موقعیت نمیخواستم اولین باری که باهم قرار میزاریم بریم خونه اش ،خیره شدم به روبه رو وهیچی نگفتم،
    شهاب یه فکری کرد و گفت: پس کجا بریم؟اهان بریم دربند، شامم اونجا میخوریم،قبول؟
    گفتم : قبول
    شهاب خیلی خوب ماشین میروند وحواسشم خیلی جمع بود،رسیده بودیم تجریش که یه هو ماشین خاموش شد،
    شهاب زود پیاده شد و کاپوت و زد بالا،یه کمی دست کاریش کرد و گفت :
    _بهار استارت بزن،
    استارت زدم ولی ماشین بازم کار نکرد، حواسم به شهاب بود که دوتا پسر اومدن از کنارمون رد شدن ،و یکیشون برگشت گفت :
    _خوشگله برسونمت.
    یه هو یخ کردم همه اش خدا خدا میکردم که شهاب متوجه نشده باشه،
    اما مثل اینکه متوجه شده بود،گفت،بهار شیشه طرف کمک راننده رو بده بالا.
    خیلی خجالت کشیدم.شیشه رو زدم بالا.
    بالاخره ماشین درست شد،شهاب سوار شدو گفت:
    _ناراحت که نیستی،؟
    پرسیدم از چی،خندید و گفت:
    _ خوب معلومه دیگه همینکه اولین باری که باهم اومدیم بیرون ماشینم خراب شد؟
    خندیدم و با خنده گفتم: نه.
    همه اش میترسیدم قضیه اون پسرا رو به روم بیاره اما شها خیلی فهمیده تر و اقا تر از این حرفا بود،
    بهم نگا کرد و گفت: خوب الان که پیشتم شیشه رو بکش پایین . ببین اینجا ها چه هوای خوبی داره.
    با خجالت شیشه رو کشیدم پایین و چند دقیقه بعدش رسیدیم ،شهاب بعد از کلی گشتن بالاخره یه جای پارک پیدا کرد و پیاده شدیم باید یه کمی پیاده راه میرفتیم شهاب دستم و تو دستش گرفت، بازم یه گرمای خوب ریخت تو تنم.
    از اینکه دستم تو دستش بود خوشحال بودم به جاهای باریک مسیر که میرسیدیم از تماس بدنم با بدنش لذت میبردم،با هم از روی پل رد شدیم و رفتیم توی یکی از رستورانا و روی تخت نشستیم،شهاب که روبه روم نشست، گفت،
    _اونروزی که باهات تصادف کردم حتی فکرشم نمیکردم که یه اینجوری عاشقت بشم.
    بازم سرم و انداختم پایین. اخه چی میتونستم بهش بگم،دوتایی باهم کباب و دوغ خوردیم که خیلی هم چسبید،برگشتیم خونه،
    جلوی در شهاب دستم و گرفت و گفت : بیرون رفتن با یه بچه مهد کودکی چطور بود؟
    یاد روز تصادفمون افتادم، پس شهاب یادش بود،با لبخند گفتم : خیلی خوش گذشت.
    شهاب زنگ درو زد و با هم رفتیم تو. همه خونه بودن.شهاب با مامان و بابام سلام و احوالپرسی کرد و گفت: اینم دخترتون سالم دستتون سپرده ،من دیگه باید برم.
    بابا گفت : چرا با این عجله بشین یه چایی بخور.
    شهاب قبول نکرد و گفت :نه فردا خیلی کار دارم.خدا حافظی کرد و رفت.
    منم رفتم به اتاقم.توی اینه خودم و نگا کردم.لپ هام گل انداخته بود.
    دوران نامزدی با شهاب بهترین دوران عمرم بود، هر روز باهم میرفتیم بیرون و خیلی خوش میگذشت، دلم میخواست همه ی واحدام و تند تند پاس کنم تا بتونم همیشه و همه وقت با شهاب باشم.
    دلم میخواست مدام به حرفا و شوخی هاش گوش کنم،
    یه ماه از نامزدیمون میگذشت.
    دو روز بود از شهاب بیخبر بودم،قرار بود امروز باهم بریم بیرون اما از شهاب خبری نبود،گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم تلفن دومین بوق و که زد شهاب جواب داد،صداش گرفته بود
    _الو شهاب؟خواب بودی؟
    _اره الان بیدار شدم،
    _صدات چرا گرفته؟
    _چیزی نیست،سرما خوردم
    _دکتر رفتی؟نه بابا دکتر و میخوام چیکار خوب میشم.پشت بند این حرفش چند تا سرفه کرد
    _میخوای بیام اونجا؟
    _ نه فقط ببخشید امروز نمیتونم باهات برم بیرون، بازم سرفه کرد اونم بدجور
    _الان میام اونجا. اینو گفتم و تلفن و قطع کردم
    خیلی نگران بودم با عجله لباسام و پوشیدم و رفتم خونه شهاب. توی این دو ماهی که باهم بودیم به خونه اش نرفته بودم و این اولین بارم بود.
    زنگ و زدم و بعد از چند دقیقه در باز شد.پام و که تو اپاریمانش گذاشتم شهاب و دیدم، یه تیشرت تنش بود با یه شلوار راحتی،رنگ پریده اما جذاب بود
    با ناراحتی گفت : اخه چرا اومدی منکه گفتم چیزیم نیست،
    بدون هیچ حرفی رفتم تو و دستم و گذاشتم رو پیشونیش،خیلی داغ بود،بد جوری مریض بود
    گفتم : لباس بپوش بریم دکتر.
    _ نه من خوبم بعدشم مگه تو خودت دکتر نیستی؟همینجوری که داشت حرف میزد دست منو کشید و برد نشوندم روی مبل و گفت، ببین من سرم درد میکنه حوصله هم ندارم نصیحتم کنی تو اینجا بشین من برات چای بیارم.
    با عصبانیت گفتم : یعنی چی؟ دارم میگم تب داری میفهمی.
    با بیحوصله گی نشست رو مبل و گفت :اخه ادم میاد خونه مریض اذیتش میکنه؟
    _ بهش زیر چشمی نگا کردم شبیه اون پسر بچه های تخس و شیطون شده بود با اون موهای نا مرتبش که ریجته بود رو پیشونیش.
    گفتم :اماده شو بریم درمونگاهی جایی،شبی نصفه شبی تبت بره بالا تشنج کنی کی خبردار میشه؟
    دیگه هیچ حرفی نزد با عصبا نیت گفتم پسره ی لج باز اصلا میرم خونه. از جام بلند شدم که برم ، شهاب هم از جاش بلند شد که بیاد دنبالم گفت :بها...
    بقیه حرفش و ادامه نداد با نگرانی برگشتم و نگاش کردم دستش و گرفته بود به دسته ی مبل، زود رفتم زیر بغلش و گرفتم و کمکش کردم بره بخوابه روی تختش، همینکه حالش جا اومدیه نگاهی بهم کرد و گفت،طوریم نیست،یه هو از جام بلند شدم چشام سیاهی رفت
    با عصبانیت گفتم،د تمومش کن دیگه از قیافه ات معلومه حالت خوب نیست چرا داری لج بازی میکنی؟
    از اینکه عشقم و اونطوری میدیدم ناراحت بودم، اون همیشه خیلی قوی بود اما حالا...
    یه هو یه قطره اشک از چشمم سر خورد و اومد پایین
    شهاب نشست و دستم و گذاشت رو صورتش، معلوم بود چند روزی میشه که اصلاح نکرده،اروم گفت،با این اشکات دیوونه ام نکن بهار.
    به چشماش نگا کردم تو چشماش یه عالمه عشق بود، بهش نزدیک شدم ولبهام و رولبهای تبدارش گذاشتم و بوسیدمش، بوسه اش هم مثل بدن تب دارش خیلی داغ بود، یه هو از خودم خجالت کشیدم و سرم و انداختم پایین
    شهاب با دستش چونه ام و اورد بالا و یه لبخند بهم زد و گفت: هیچ دوایی نمیتونست انقدر برام خوب باشه و دوباره همدیگه رو بوسیدیم،ایندفعه دیگه خجالت نکشیدم از چی باید خجالت میکشیدم ؟ از عشق؟ مگه عاشق شدن هم خجالت داره
    شهاب خوابید و منم رفتم تا براش سوپ اماده کنم.
    چند دقیقه بعدش رفتم بهش سر زدم خوابش برده بود، روش یه پتوی سبک انداختم و دستم و گذاشتم رو پیشونیش، هنوزم تبش خیلی بالا بود،داشت هزیون میگفت
    به باربد زنگ زدم و پرسیدم کجایی؟گفت : تو شرکت،بهش گفتم که شهاب حالش خوب نیست و ازش خواستم که دکتر زمانی رو پیداش کنه و بیاره اینجا،
    یه ساعت بعدش باربد و دکتر زمانی اومدن، دکتر شهاب و معاینه کرد، فشارش و گرفت و گفت خیلی پایینه احتمالا به خاطره اینه که چیزی نخورده و براش دارو نوشت و داد دست من و گفت، براش سرم نوشتم خودت که میتونی وصلش کنی دوتا از امپولا رو امروز بزن تو سرمش دوتا دیگه هم برای فرداست.
    ازش تشکر کردم . باربد رفت دکتر و برسونه و سر راه دواها رو هم بخره.
    سوپ اماده شده بود اما شهاب هنوز خواب بود ،بیدارش کردم سوپ بخوره اما گفت میل نداره، بهش یه لیوان شربت عسل دادم، اگه فشارش بالا نمی اومد نمیتونستم بهش سرم ببندم،
    باربد اومد دارو ها رو داد دستم و گفت : به بابا جریان و گفتم. گفت : تا هر وقت لازم باشه پیشش بمون،ازش تشکر کردم
    فشار شهاب و گرفتم فشارش خوب بود استینش و زدم بالا و دنبال رگ گشتم ،سوزن و که تو دستش فرو کردم
    یه اخ غلیظ گفت و با صدای ارومش پرسید:بهار داری چیکار میکنی؟دستم درد میکنه.
    اروم گفتم چیزی نیست تموم شد، سرم و به جاکلیدی بالای تختش اویزون کردم و امپولا رو توی سرم زدم و نشستم و نگاش کردم، چه صورت مردونه ی قشنگی داشت موهاش و از رو پیشونیش کنار زدم، از نگا کردنش سیر نمیشدم، عشق خیلی قشنگ بود قشنگ و دوس داشتنی.
    سرم و از دستش باز کردم بیشتر از دوساعت بود که خوابیده بود،تموم این دو ساعت و فقط نگاش کرده بودم، باورم نمیشد یه روز بتونم یکی رو انقدر دوست داشته باشم، دیگه هوا داشت تاریک میشد باید میرفتم بلند شدم یه نامه برای شهاب نوشتم و چسبوندم رو یخچال و رفتم به اتاقش خواب بود، خم شدم تو صورتش و بوسیدمش یه هو شهاب با دستش منو گرفت و بغلم کرد اروم در گوشم گفت، دزدکی داری کجا میری؟
    خنده ام گرفته بود خودم و از بغلش کشیدم بیرون و گفتم :
    _دارم میرم خونه مون بچه مهد کودکی یه کاغذ چسبوندم رو در یخچال بخونش سوپتم بخور.بلند شد و سرجاش نشست دستش و گذاشت رو جای سرمشو کمی ماساژداد و، پرسید:
    _میخوایی برسونمت؟
    سرم و تکون دادم و گفتم، نه خودم میرم
    _اگه خودت میری باید یه بوس دیگه بهم بدی،
    گفتم : نچ اونوقت زیادیت میکنه بچه مهد کودکی.
    _پس منم نمیزارم بری
    _ اگه شلوغ کنی بازم بهت امپول میزنم ها.
    با خنده گفت اگه تو قراره امپول بزنی من مشکلی ندارم
    بعد خودم رفتم بوسیدمش و رفتم خونه.
    صبح از خواب بیدار شدم و تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که باید برم و شهاب و ببینم.
    برای اولین بار در طول زندگیم بود که از اینکه صبح شده خوشحال بودم.
    لباسم و پوشیدم و از پله ها اومدم پایین و مستقیم به باربد بر خوردم.یه معذرتخواهی کردم و خواستم برم که باربد دستم و گرفت و گفت وایسا ببینم صبح به این زودی شیک و پیک کردی کجا میری؟
    _دارم میرم خونه شهاب
    _ میری خونه شهاب که چی بشه؟
    _خب شهاب مریضه میخوام برم ببینمش.
    _شهاب دیروز مریض بود این دلیل نمیشه که امروزم مریض بشه
    _ با عصبانیت گفتم باربد شهاب نامزدمه
    _ اهان پس داری میری نامزد بازی
    _خنده ام گرفته بود
    _گفتم مگه تو خودت نبودی که میگفتی این شهاب مایه داره و من نباید ولش کنم و محکم بهش بچسبم نشستم رو پله و گفتم : اصلا خودت بگو چیکار کنم
    _اهان حالا این شد حرف حساب،منظور من از همه ی این حرفا این بود که تو نباید دست خالی بری دیدن مریض.باید کمپوتی چیزی بخری براش ببری. بعدشم میخواستم بگم که بیخودی بنزینت و هدر نده بیا خودم برسونمت.
    چقدر زود مواضعش رو عوض میکرد.
    با خنده سوار ماشین باربد شدم و بعدش هم با هم رفتیم ابمیوه و کمپوت خریدیم.باربد سر کوچه من و پیاده کرد همینکه خواستم برم صدام کرد و گفت : ابجی کوچولو مواظب خودت باش.
    خندیدم و گفتم باشه داداش بزرگه.
    وارد ساختمان شدم و همینکه خواستم زنگ واحد شهاب و بزنم در باز شد و مهبد اومد بیرون.
    سلام کردم
    _یه پوز خند زد و گفت : میبینم که اومدی نامزدت و ببینی
    _ اره اومدم ببینمش . همونطور که تو میری دیدن سپیده
    _ با این حرفم مهبد نگاهش رنگ غم گرفت.در و برام باز گذاشت و رفت.
    چندتا نفس عمیق کشیدم و رفتم تو. شهاب تو پذیرایی نبود رفتم یه تقه به در اتاقش زدم و در و باز کردم همینکه در و باز کردم شهاب زود یه پیرهن برداشت و کشید تنش.
    خنده ام گرفته بود، سرم و انداختم پایین و خندیدم. خوب که خنده هام و کردم گفتم : ببخشید
    _تو نمیگی شاید من لباس تنم نباشه؟
    _ ای وای ببخشید خانوم نامحرم اومد تو تو بلوز تنت نبود
    _اومد بازوهام و گرفت و گفت : با من شوخی نکن ها؟
    بهش نگا کردم و با خنده گفتم : حالا اگه شوخی کنم چی میشه؟
    محکم بغلم کرد طوری که صدای استخونامو میشنیدم و گفت: اونوقت استخونات اینطوری میشکنه.
    چقدر لذت میبردم که اینطوری بغلم کرده بازم بوی عطر قشنگش می اومد.
    بعدش ولم کرد و پرسید: حالا چطوری اومدی تو؟
    _مهبد در و برام باز کرد.برای چی اومده بود؟
    _ خوب اومده بود عیادت مریض دیگه،دیشبم باربد اینجا بود
    _پس همه حسابی بهت میرسن.
    _ خوب باید بهم برسن دیگه. دو روز نرفتم سر کار همه ی کارا مونده رو زمین.
    اون روز خیلی بهم خوش گذشت،
    عشق اروم اوم بدون اینکه بدونم اومده بود و یه گوشه ی دلم برای خودش خونه ساخته بود. دیگه نمیتونستم از دلم بیرونش کنم.منم عاشق شده بودم و کنار شهاب هرروز بیشتر به این واقعیت پی میبردم.
    یه ماهه دیگه گذشت روزای عاشقی چقدر زود میگذشتن.
    رفتارای شهاب عجیب شده بودن، گاهی وقتا تو چشاش اونقدر غم بود که دیوونه ام میکرد.من هرروز اشتیاقم برای با شهاب بودن بیشتر میشد و اون غمگین تر و گوشه گیر تر. هر بار که میخواستیم از هم خداحافظی کنیم بغلم میکرد و میگفت بهار اینو بدون هرچی هم که بشه من عاشقتم.اگه هرچیزی که تو دنیا داری هم تبدیل به دروغ بشه عشق من به تو واقعیه.
    اونقدر این جمله ی لعنتی رو گفته بود که من دیگه کلمه به کلمه اش رو حفظ شده بودم.
    مامان و بابام بازم اینجا نیستن رفتن به یه سمینار دیگه، دیگه حالم از هرچی نشست و سمینار بود به هم میخورد این سمینارای لعنتی اعصابم و میریختن به هم.
    ساعت 6بعد از ظهر بود که شهاب باهام تماس گرفت.انگار که دنیا رو دادن به من.
    برای نیم ساعت دیگه باهام تو پارک قرار گذاشت.پس چرا تو پارک؟میتونست دعوتم کنه خونه اش،کافی شاپ ولی اون برای اولین بار تو این چند ماهه دوستیمون تو پارک باهام قرار گذاشته بود.
    شیک و پیک کردم و قشنگ ترین مانتو ام و پوشیدم و رفتم سر قرار .ماشینم و جلوی ورودی پارک کردم و رفتم به محل قرار شهاب و پیداش کردم یه کت مشکی قشنگ و یه جین روشن تنش بود یکی دیگه هم کنارش بود کسی که من نمیشناختمش.یه ادم مسن شاید همسن بابام بود.رفتم و باشهاب دست دادم امروز چه قدر قیافه اش ناراحت بود.باکسی که کنارش بود هم دست دادم. شهاب ما رو به هم معرفی نکرد.سرش و انداخته بود پایین انگار تو فکر بود،
    کسی که کنارش بود خودش خودش و معرفی کرد،من سروان راد هستم.
    سروان؟شهاب چیکار میتونست با یه پلیس داشته باشه.بهش یه لبخند زدم کار دیگه ای نمیتونستم بکنم جو خیلی سنگین بود داشتم خفه میشدم.
    سروان سینه اش و با یه سرفه صاف کرد و صاف کرد و گفت :
    _خانوم ستایش من میخواستم در مورد یه موضوعی ازتون کمک بخوام.
    من ؟من چه کمکی میتونستم بهشون کنم
    یه نگاهی به شهاب کردم میخواستم یه دلگرمی بهم بده اما شهاب دستاشو تو بغلش گره زده بود و داشت بی هدف روبه روش و نگاه میکرد،
    سروان ادامه داد،
    _ما داریم در مورد عموتون تحقیق میکنیم،
    یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ولی من عمویی ندارم
    _ چرا دارید؟شما یه عمو دارید که از پدرتون بزرگتره.
    جواب دادم شما دارید اشتباه میکنید. درسته که ما زیاد با خانواده پدریم رفت و امد نداریم اما میدونم که بابا ی من فقط یه خواهر داره همین و بس.
    _بهار اسم عموت سعیده، سعید حشمت
    از جام بلند شدم و گفتم:
    _ اقا شما دارید اشتباه میکنید فامیلی من ستایشه.
    دستام داشت میلرزید شهاب دستم و گرفت و گفت : بهار بگیر بشین،
    دستاش چه قدر سرد بود حتی سرد تر از دستای یخ زده ی من.
    به شهاب نگاه کردم
    اروم گفت : فقط یه ربع بشین به حرفای سروان گوش کن و بعد برو.
    نشستم سر جام.
    سروان ادامه داد :بهار 30 سال پیش عموت قرار بود محاکمه بشه،پرونده اش دست من بود، خودم گیرش اورده بودم میخواستم بندازمش زندان، اون قاتل بود یه قاتل و قاچاقچی مواد خیلی دنبالش بودم اما پدر بزرگ و مادر بزرگت نیومدن شهادت بدن اونا تو اخرین لحظه از اینکه اعتبارشون بره زیر سوال ترسیدن، اونا شهادت ندادن و عموت ازاد شد ، پدر و مادر شهاب خیلی این در و اون در زدن تا خانواده ات و راضی کنن که شهادت بدن اما اونا قبول نکردن، بعدشم پدر بزرگ و مادر بزرگت از اصفهان کوچ کردن به تهران و اینجا اسم فامیلشون و عوض کردن و شدن خانوم و اقای ستایش،پدر شهاب خیلی سعی کرد عموت و گیر بیاره اما بعد از اینکه یکی دوبار چند نفر تهدیدش کردن همه چی رو ول کرد و رفت المان. اگه باور نمیکنی برو جریان و از حمید بپرس، مطمئنم که همه چی رو بهت میگه.بهمون کمک کن بهار.
    منظورش از حمید بابای من بود،چه قدر راحت میگفت حمید، یعنی انقدر خوب بابای من و میشناخت.
    بی اراده یه نگاهی به ساعتم انداختم یه ربع شده بود از جام بلند شدم شوکه بودم نمیدونستم باید چیکار کنم ،
    پرسیدم : شهاب تو این وسط داشتی چیکار میکردی؟ داشتی من و بازی میدادی که اینارو بهم بگی؟که بیایی بگی فامیلیم مال خودم نیست، که تو همه ی این مدت داشتم توی یه خانواده پر دروغ زندگی میکردم؟
    اشکام داشت همینطور میریخت اشکام و پاک کردم
    شهاب از جاش بلند شد دستام و گرفت میخواست یه چیزی بهم بگه
    دستام و از دستاش کشیدم بیرون و داد زدم : دیگه بهم دس نزن اشغال فقط به سوالم جواب بده ،داشتی منو بازی میدادی ؟ اره؟
    شهاب عصبی گفت : بهار من دوست دارم
    _خفه شو کثافت، داری دروغ میگی،شهاب چطور تونستی؟ من واقعا عاشقت شدم، میشنوی؟من احمق بهت دل بستم، حتما داشتی بهم میخندیدی، داشتی به سادگی و حماقتم میخندیدی
    رفتم طرف ماشینم ، شهاب اومد و دستم و گرفت با عصبانیت دستم و از دستش در اوردم و میخواستم دوباره برم که بازم دستم و گرفت، با عصبانیت برگشتم و یه کشیده بهش زدم،
    یه قطره اشک از چشمش سر خورد و اومد پایین، دستم و ول کرد
    رفتم طرف ماشینم به ماشینم رسیدم اما درش و باز نکردم و به ماشینم تکیه دادم،هنوز صداش تو گوشم زنگ میزد،شما یه عمو دارید،یه عمو که 30سال پیش تو دادگاه محاکمه میشد.بی اراده شروع کردم به راه رفتن نمیدونم چه قدر گذشت هوا تاریک بود و من تو یه جای غریب،دستم رفت طرف جیبم ولی گوشیم همرام نبود حتما تو ماشین جا مونده بود، دورو برم و نگا کردم یه بوتیک دیدم رفتم اونجا و از صاحب بوتیک ادرس و پرسیدم اونم از رو پیش خوان یه کارت برداشت و داد دستم وایی کجا بودم، ازش خواستم که یه زنگ بزنم،به شماره یه ازانس زنگ زدم و ادرس و دادم . از فروشنده تشکرکردم و رفتم بیرون اژانس که رسید بهش ادرس پارک و دادم و اونم منو رسوند به پارک و بعد از گرفتن پول خون باباش رفت.
    سوار ماشین شدم به گوشیم نگا کردم ،کلی تماس بی پاسخ داشتم، از خونه ،از گوشی باربد و از شهاب، حتی اون کثافت هم بهم زنگ زده بود.رفتم خونه باربد داشت ماشینش و از پارکینگ در می اورد، ماشین منو که دید از ماشین پیاده شد و با عصبانیت اومد طرفم و گفت:
    _کجا بودی؟معلوم هست کدوم گوری رفتی؟چرا به تماسام جواب نمیدادی؟با تو ام بهار
    بدون هیچ حرفی سوییچ و دادم دستش و رفتم توی ساختمون ،حوصله جواب دادن به هیشکی رو نداشتم، رقتم تو اشپزخونه و شیر اب و باز کردم لیوان و پر اب کردم و خوردم،یه لیوان،دو لیوان، اونقدر تشنه ام بود که با یکی دولیوان سیر نمیشدم ،باربد هم لم داده بود به اپن و داشت منو نگاه میکرد، اب خوردنم که تموم شد از اشپزخونه رفتم بیرون از کنار باربد که میگذشتم شونه ام خورد به شونه اش اما برام مهم نبود میخواستم از پله ها برم بالا که باربد دستم و گرفت، بدون اینکه برگردم نگاش کنم وایسادم ، بازم این اشکای لعنتی داشتن میریختن پایین نمیخواستم باربد منو اونطوری ببینه انگار خودش هم متوجه شد حوصله ندارم دستم و ول کرد و من رفتم تو اتاق خوابم، در و که بستم همونجا پشت در نشستم و گریه کردم،
    صبح که از خواب بیدار شدم چشمام داشت میسوخت، همونجا جلوی در خوابم برده بود.رفتم طبقه ی پایین کسی خونه نبود باربد یه نامه چسبونده بود به در یخچال نامه رو برداشتم و خوندم
    برات صبحونه حاضر کردم بخورش، اگه حالت بد بود باهام تماس بگیر بیام دنبالت ببرمت دکتر،دیروز شهاب نگرانت بود بهش زنگ برن.
    اون اشغال چرا نگرانم بود.
    به میز صبحونه نگا کردم تخم مرغ ابپز و اب پرتغال دوباره اشکام ریختن پایین، پس این اشکای لعنتی قرار نبود تموم بشن؟
    یه دوش گرفتم و بعد کلید خونه مامان بزرگ و از جاکلیدی برداشتم و رفتم خونه مادر بزرگ. اگه حرفای اونا راست بود چی میشد،هیشکی خونه شون نبود رفته بودن سرعین قرارم نبود به این زودی برگردن.رفتم تو خونه ،کتم و از تنم در اوردم انداختم رو نرده چراغ انباری رو زدم و رفتم توش، داشتم دنبال چی میگشتم؟ خاطرات 30 سال پیش؟رفتم و تو صندوقچه مادر بزرگم و نگا کردم یه قوطی پیدا کردم روش فقط یه چیز نوشته شده بود ،سعید
    تنم لرزید، پس حقیقت داشت.قوطی رو با خودم بردم بالا تو حیاط .قوطی رو گذاشتم تو حیاط و نشستم بهش نگا کردم ،جرئت نداشتم برم طرفش،ولی بالاخره بازش کردم توش یه عالمه بریده روزنامه بود و یه البوم عکس ، البوم عکس و باز کردم یه عکس بود توش عکس دو نفر بود یکیش بابام بود اما اون یکی کی بود؟ پشت عکس نوشته بود فارغ التحصیلی سعید، همه ی عکسا رو یکی یکی نگا کردم پشت همه شون پر بود از اسم سعید،سعید و بازم سعید.
    بریده روزنامه ها هم همه اش مربوط میشد به دادگاه سعید حشمت.
    پس حقیقت داشت. چه خانواده اسرار امیزی داشتیم و من نمیدونستم.
    فردای اون روز با ساره داشتم از دانشگاه می اومدم بیرون که ساره گفت:
    _بهار شهاب،
    رد نگاهش و تعقیب کردم اره شهاب اونجا بود گفتم،
    _کاری بهش نداشته باش خیلی عادی رفتار کن.
    با هم رفتیم به طرف ماشین من ،
    شهاب گفت : بهار صبر کن باید باهم حرف بزنیم،
    یه نگاه خیلی گذرا بهش کردم و گفتم :من حرفی با شما ندارم اقای سپهری؟
    شهاب گفت : چه زود باهام غریبه شدی؟
    _ شما از اولش هم غریبه بودی
    از کنارش رد شدیم و سوار ماشین شدیم،ساره هیچی نمیدونست قرارم نبود که چیزی بدونه.
    زندگیم داره میگذره شیرین نیست اما میگذره.بابا و مامان از سمینارشون برگشتن باید باهاشون حرف بزنم باید بدونم چرا یه پنهان کاری به این بزرگی کردن.
    یاد حرفای شهاب افتادم بهار اینو بدون هرچی هم که بشه من عاشقتم.اگه هرچیزی که تو دنیا داری هم تبدیل به دروغ بشه عشق من به تو واقعیه. اون اشتباه فکر میکرد حتی عشق اونم دروغ بود. یه دروغ بزرگ اما دوس داشتنی، عشق دروغ شهاب قشنگ ترین دروغ زندگی من بود با شهاب همه چی برام اولین بار بود، عاشق شدن ، بوسیدن و تو بغل یه مرد خوابیدن اره همه ی اینا برای من اولین بار بود.
    الان دو هفته است که شهاب و ندیدم ، دو هفته که خیلی بهم سخت گذشته، چه قدر سخته که نتونی عشق یکی رو از دلت بیرون کنی، شدم یه جنازه یه جنازه که راه میره حرف میزنه اما از درون پوچه.
    امروز جمعه است دومین جمعه ای که شهاب و نمیبینم همیشه جمعه ها شهاب می اومد دنبالم و باهم میرفتیم بیرون، تو خونه همه فکر میکنن من و شهاب با هم قهریم و منتظرن که اشتی کنیم.
    صبح زود رفتم اماده شدم میخواستم برم بیرون، همه خواب بودن و منزلت خانوم هم رفته بود مرخصی، همینکه در و باز کردم یه کاغذ افتاد جلوی در، توش هیچ اثری از اسم گیرنده یا فرستنده نداشت،
    در و اروم بستم و از خونه رفتم بیرون تو پارک سر کوچه نشستم و اروم طوری که پاره نشه باز کردم توش یه نامه بود،
    بازش کردم و خوندمش، داداشی مثل اینکه دلت نمیخواد پدر و مادر تو ارامش بمونن ، به شاهین بگو هوای پسر کوچولوش و داشته باشه ، البته الان اون پیش منه حواسم بهش هست ، بهش بگو شهاب کوچولوش جاش پیش من امنه.
    خون تو تنم یخ زد، شهاب من پیش سعید حشمت بود، عشق من پیش اون قاتل بود، بی اختیار گوشیم و برداشتم و به شهاب زنگ زدم کسی حواب نداد.
    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


  6. پست شماره : 6
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن
    بازم زدم زیر گریه.چقدر من ضعیف بودم ،چرا باید واسه یکی گریه میکردم که منو بازی داده بود،چرا این قلب لعنتی داشت اینطوری از سینه ام میزد بیرون،یه دفعه یاد همه ی خاطرات قشنگمون با شهاب افتادم نه،نمیتونستم به خودم دروغ بگم من لعنتی عاشقش بودم،عاشق ادم کثافتی بودم که منو بازی داد،
    زیر لب زمزمه کردم شهاب چطور تونستی باهام بازی کنی،چرا نفهمیدی من احمق ممکنه عاشقت بشم،کاغذ و گذاشتم تو پاکت و تو پارک دست و صورتمو شستم و رفتم خونه همینکه رسیدم خونه بابا رو صدا کردم،بابایی؟بابایی هنوز خوابی؟ بابا خواب الود از اتاق خواب اومد بیرون.

    چیه بهار ؟چرا از خواب بیدارم کردی؟
    پاکت و اروم دادم به دستش،چرا این دست لعنتی داشت میلرزید؟
    بابا خیلی خونسرد پاکت و ازم گرفت و رفت به طرف اشپزخونه و منزلت خانوم و صدا کرد
    _ منزلت،منزلت، بیا یه چای بده بخورم
    داشت چیکار میکرد چرا اون پاکت لعنتی رو باز نمیکرد و بهم نمیگفت که همه اش دروغه
    منزلت خانوم اومد و زود گفت : اقا الان یه چایی میدم بهتون
    بابا چاییش رو خورد و دوباره پاکت و برداشت تو دستش و پرسید این چرا ادرس نداره،؟از کجا اوردیش
    _انداخته بودن تو حیاط
    بابا هنوزم داشت پاکت و نگا میکرد از زور فشار عصبی نشستم روی صندل
    و بالاخره بابا پاکت و باز کرد،به محض خوندنش رنگش پرید
    بی اراده دستم و گذاشتم رو قلبم،میترسیدم هر لحظه از سینه ام بزنه بیرون
    مامان هم اومد تو اشپزخونه و گفت چه خبرتونه یه روزم که تعطیلیم شما نمیزارید بخوابیم؟
    یه دفعه حواسش رفت پی بابا پرسید : حمید چرا رنگت پریده؟ بابا بدون هیچ حرفی پاکت و داد به مامان پس اونم میدونست، دیگه کیا بودن که میدونستن،
    مامان اروم تکیه اش و داد به اوپن و به چشمای گرد شده اش زول زد به بابا ،ولی خیلی زود خونسردیش و به دست اورد به بابا گفت : حمید بیا اتاق خواب کارت دارم
    پرسیدم : بابا نامه از کی بود؟
    بابا هنوزم گیج بود جواب داد : نمیدونم ،نمیشناسمش، از یه دوست
    از جاش بلند شد که بره،گفتم : این کدوم ادم ناشناسیه که دوستت هم هست؟
    گفت : چیزی نیست
    _ بابا چی رو داری قایم میکنی؟از کی داری قایمش میکنی؟ من همه چی رو میدونم
    مامان پرسید تو چی رو میدونی؟
    من میدونم که سعید حشمت کیه
    بابا دستش و گذاشت رو قلبش و مامان دویید طرفش و زود یه لیوان اب داد دستش، داشت چه اتفاقی می افتاد؟
    بابا گفت : من سعید حشمت نمیشناسم،
    _بابا واقعا نمیشناسیش؟بابا بهم اطمینان بده همه ی این چیزایی که داره دیوونه ام میکنه دروغه، بهم بگو که این همه سال با دروغ زندگی نکردم.
    برگشتم طرف مامان و گفتم : مامان شما هم میدونستی؟دیگه کیا بودن که میدونستن؟ کیا بودن که میدونستن این خانواده لعنتی سرتاپاش دروغه
    بابا داد زد : بهار خفه شو ،بهار تمومش کن . میخوایی چی رو ثابت کنی
    دوباره اشکام داشتن میریختن شده بودم نی نی کوچولویی که داستان شبانه اش و براش تعریف نمیکنن و اونم میزنه زیر گریه.
    بابا به مامان گفت : بهناز برو باربد و بیدار کن
    مامان با عصبانیت گفت : نه حمید
    بابا جواب داد : بالاخره که چی؟ اخرش باید بهشون بگیم .
    بعدم منزلت خانوم و صدا کرد : منزلت منزلت میتونی بری خونه ات دیگه امروز لازم نیست برگردی.
    منرلت هم یه چشم اقا گفت و غیبش زد.
    همه مون جمع شدیم تو پذیرایی من دارم دیوونه میشم اما باربد اونجا نشسته و نمیدونه چه خبر شده که از خواب بیبدارش کردیم، مامان نشسته چیش بابا و ناراحت سرش و انداخته پایین وبابا هم یه لیوان اب گرفته دستش و زل زده به اون انگار که داره خاطراتش و مرتب میکنه
    اما بالاخره شروع کرد
    _از وقتی که یادم میاد سعید یه پسر شیطون بود،اون 5سال از من بزرکتر بود و 3سال هم از عمه ات، همه ی همسایه ها از دستش شاکی بودن ،اون برعکس منکه ادم ارومی بودم خیلی شر بود و هیشکی هم از دستش روز خوش نداشت ،تا اینکه توی 18سالگیش دستگیر شد،به جرم دزدی، همه مون شوکه بودیم، ما یه خانواده ابرو دار بودیم و این برامون خیلی بد بود،دیگه نمیتونستیم تو محل سرمون و بالا بیاریم و تصمیم گرفتیم که از اون محله بریم،رفتیم یه محله دیگه،اونجا با یه خانواده که یه نسبتی هم با خانواده اشرافی اون زمون داشتن همسایه بودیم، اون خانواده خانواده سپهری بودن،اونا هم سه تا بچه داشتن، ماهرخ و ماهگل و شاهین،شاهین پدر شهاب.من و شاهین همسن بودیم و خیلی زود باهم دوست شدیم باهم میرفتیم مدرسه و تموم روزمون رو باهم میگذروندیم درست مثل دوتا برادر،دوسالی بوذ که از سعید بیخبر بودیم تا اینکه یه دفعه سر و کله اش پیدا شد، اومد و گفت که توبه کرده و دیگه طرف مواد نمیره و میخواد همونی بشه که خانواده میخوان و بالا خره با اصرار های من خانواده دوباره سعید و پذیرفت ،سعید واقعا ادم شده بود دوسال دیگه هم گذشت که یه دفعه فهمیدیم سعید و ماهرخ عاشق هم شدن،همه مون میدونستیم که امکان نداره اون دوتا به هم برسن، اون زمان یه رسمی بود که این خانواده های اشرافی فقط با قوم و خویشاشون وصلت میکردن.نمیدونم چی شد که خبر عشق ماهرخ و سعید به گوش سپهری بزرگ رسید، اونم بلافاطله دخترش و به عقد یکی از خویشاوندای قجریش در اورد و قرار عروسی رو هم برای چند هفته دیگه گذاشتن ،سعید خیلی اروم بود و این خیلی عجیب بود تا اینکه روز عروسی ماهرخ رسید همه مون دعوت بودیم اونجا یه دفعه یه ولوله تو جشن افتاد که عروس غیبش زده ، همه مون شوکه بودیم ،به هرجا که میتونستیم سر زدیم اما سعید و ماهرخ غیبشون زده بود، تو خونه سپهری اشوب بود ، سپهری بزرگ سکته کرده بود و داماد هم که واقعا عاشق ماهرخ بود مثل مرغ سرکنده بال بال میزد ،همه مون ناامید شده بودیم، تا اینکه یه هفته بعدش جسد ماهرخ پیدا شد و خانواده سپهری افتادن دنبال شکایت و گفتن که به سعید مشکوکن ،سعید بعد یه ماه پیداش شد و تو دادگاه محاکمه شد اما به دلیل کافی نبودن مدارک سعید تبرئه شد و سپهری بزرگ سکته دوم و زد و مرد،یه هفته بعدشم خانوم سپهری مرد،خانواده شون داغون شده بود ،شاهین دنبال پرونده بود و هر چی که میتونست در مورد سعید اطلاعات به دست اورده بود ،بعد دوسال شاهین به کمک یکی از دوستاش دوباره سعید و کشوند به داداگاه اونا کلی مدارک جمع کرده بودن که نشون میداد سعید قاچاق میکنه و کلی خلافای دیگه،شاهین با پدر و مادرم قرار گذاشت که اونا هم بیان به عنوان شاهد یه چیزایی رو بگن، اونا هم قبول کردن اما روز دادگاه دار و دسته ی سعید ریختن خونه و مارو تهدید کردن و ما نتونستیم بریم شهادت بدیم و سعید برای دومین بار ازاد شد دقیقا دو روز بعد از ازادی سعید جسد ماهگل که قل دوم ماهرخ بود هم پیدا شد بازم همه گفتن که اون خودکشی کرده.
    دیگه ابرویی برامون نمونده بود ، همه چیزمون و جمع کردیم و کوچ کردیم به تهران و فامیلیمونو عوض کردیم و شدیم خانواده ی ستایش،من دورادور از شاهین خبر داشتم میدونستم که ازدواج کرده و هنوزم دنبال سعیده وقتی شاهین اومد تهران امیدوار شدم که بتونم ببینمش و ازش معذرتخواهی کنم و بگم که من تقصیری ندارم اما اونم بعد از اینکه چند بار تهدید شد خانواده اش و برداشت و رفت المان و من موندم و یه عالمه ناراحتی ، من موندم یه عالمه حسرت.
    بابا ساکت شد ،مثل اینکه داستانش تموم شده بود
    اصلا نمیتونستم جلوی اشکام و بگیرم پرسیدم : بابا شما همه ی اینا رو میدو نستی و اجازه دادی که من با شهاب نامزد کنم؟
    بابا هیچی نمیگفت
    _شما میدونی شهاب چرا اومده بود دنبال من؟ اون اومده بود تا ازم حرف بکشه، اومده بود دنبالم چون فکر میکرد شما با خانواده سعید حشمت رابطه داری، اون اومده بود تا ازم استفاده کنه ،بدون اینکه بدونم صدام رفته بود بالا هیشکی نمیدونس درونم چه خبره، داشتم اتیش میگرفتم
    ادامه دادم، بابا من دخترتم میفهمی؟ازم استفاده کردی که با شاهین دوس بشی؟چرا بازم روی من قمار کردی؟ اون روز که برگشتی گفتی میخوایی حامیم باشی میخوایی پشتم باشی ،من احمق باور کردم ،خوشحال شدم فکر کردم بالاخره فهمیدی چقدر براتون فداکاری کردم و از ارزوهام گذشتم ، اونوقت شما میایی و ...
    حق حق گریه نذاشت حرفم و تموم کنم ، پاکت نامه رو از رومیز برداشتم و رفتم گوشیمو هم از تو اتام برداشتم و زدم بیرون میدونستم میخوام کجا برم اما نه اینجوری، رفتم تو یه پارک نشستم تا اروم بشم ،دست و صورتم و شستم و گوشیم و در اوردم باید به سروان راد زنگ میزدم، شماره اش و خودش بهم داده بود تا باهاش تماس بگیرم، قرار شد برم به محل کارش تو اداره اگاهی و ببینمش،
    رفتم و دیدمش همینکه من و دید از جاش بلند شد و گفت : سلام خانوم حشمت
    حرفش و قطع کردم و گفتم اقای راد من حشمت نیستم من ستایشم،
    حالت شرمنده به خودش گرفت و گفت حواسم نبود که شما
    _بهتره که دیگه حواستون پرت نشه
    پاکت و گذاشتم جلوش و گفتم به مقصودتون رسیدید؟پاکت و باز کرد خوند یه پوزخندی زد و یه پاکت از جیبش در اورد و گذاشت جلوی من ،یه نامه دیگه از سعید حشمت نامه رو که خوندم وا رفتم ،پرسیدم : شما دایی شهاب هستید؟اره؟
    بعد چند دقیقه سکوت پرسیدم :شما برای چی میخواستید سعید حشمت و دستگیر کنید؟نقش شما این وسط چی بود؟
    عصبی از جاش بلند شد و گفت، میخوایی بدونی من کی ام؟هان؟مطمئنی تحمل شنیدنش و داری؟باشه بهت میگم،من همونی ام که قرار بود با ماهرخ ازدواج کنه،من همون داماد احمقی ام که عروسش شب عروسی غیبش زد،میدونی ماهرخ و چطوری پیدا کردن؟بلند داد زد : میدونی؟ اونو لخت پیداش کردن ،بدون لباس و درحالی که بهش تجاوز کرده بودن،
    غیرت داشت خفه ش میکرد، دستاش میلرزید،
    پرسیدم ولی چرا شهاب؟
    _چون اون خودش هم میخواست من اروم بشم
    _ اون روز اولی که شهاب با من تصادف کرد نقشه بود؟
    نه ولی وقتی تو مهمونی تو رودید و اومد برام تعریف کرد ، قرار شد اون بیاد و برات نقش یه عاشق و بازی کنه
    از جام بلند شدم داشتم میرفتم بیرون که سروان صدام کرد و گفت : بهار میدونم الان از شهاب متنفری ولی بهتره بدونی که شهاب برات نقش یه عاشق و بازی نکرد ،اون واقعا عاشقت شد.
    یه دفعه دستم رو دستگیره در لرزید ،برگشتم و نگاهش کردم تو قیافه اش فقط یه ادم شکست خورده رو میدیدم ،گفتم : دعا کنید شهاب سالم برگرده پیش خانواده اش.
    و رفتم بیرون و نشستم تو ماشین، همونجا زدم زیر گریه، یعنی شهاب واقعا عاشقم بود، اما الان عشق من تو دستای یه جانی بود، یعنی الان حالش چطور بود، دستم و گذاشتم رو قلبم ، هنوز داشت میزد پس عشقم هنوز زنده بود، اگه شهاب طوریش بشه این قلب لعنتی دیگه اینطور نمیزنه.

    امروز چهار روز از گم شدن عشقم میگذره چهار روزه که لب به هیچی نزدم تا وقتی مطمئن نمیشدم که شهاب چیزی خورده نمیتونستم چیزی بخورم، امروز ساره اومد پیشم و کلی باهام حرف زد اما من هیچکدوم از حرفاش و نفهمیدم، ساره برای چی اومده بود پیشم میخواست چی بگه؟شهاب من الان کجاست؟داره چیکار میکنه؟دیگه حتی اشکامم خشک شده حالا چیکار کنم اگه گریه نکنم چیکار کنم، دلم داره میترکه دارم اتیش میگیرم، نگاهم افتاد به دستم من با این دستم بهش سیلی زده بودم، یاد اشکش افتادم که اونقدر اروم از چشمش سر خورده و اومده بود پایین ، یه درد شدید پیچید تو قلبم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم با دستم کوبیدم و اینه ی میز ارایشم و شکستم یه هو بغضم ترکید نفسم ازاد شد، مامان و بابا و باربد اومدن تو اتاقم خون داشت از دستم همینطوری میریخت بابا زودتر از همه اومد و بغلم کرد، داد زدم ولم کن ولم کن نمیخوام بهم دس بزنی همه اش تقصیر تو بود بابا اونی که مقصره تویی داشتم گریه میکردم که باربد داد زد مامان بابا رو ببر بیرون همه رفتن من موندم و باربد ،باربد اومد بغلم کرد،در گوشم گفت : شهاب سالم میمونه
    پرسیدم : بهم قول میدی؟ سرش و تکون داد و گفت : اره بهت قول میدم، خوب؟ حالا اروم باش، باربد دستم و پانسمان کرد و منو برد تو اتاق خودش،اتاق خودم پر خون و خورده شیشه بود ،منو خوابوند روی تخت داشت میرفت که صداش کردم گفتم : باربد یه بار دیگه بهم قول بده، بهم بگو که شهاب من زنده برمیگرده، یه هو اشک از چشمای باربد ریخت پایین و گفت : اره بهار شهاب زنده برمیگرده و از اتاق رفت بیرون
    هفته ی دوم بی تو بودنم شروع شده چقدر دلم برات تنگ شده.
    داشتم به شهاب فکر میکردم که ساره در اتاق و باز کرد،چند روزه که تو اتاق باربد میمونم، اومد و بدون هیچ حرفی بغلم کرد و گریه کرد،بعد به زور لباس تنم کرد و من و برد بیرون
    الان نیم ساعته که تو ماشین ساره نشستم اونم ارومه هیچی نمیگه اصلا چرا من و اورده بیرون که زول بزنه روبه روش
    _اروم پرسید : بهار اگه الان یکی بیاد بهت بگه شهاب پیدا شده چیکار میکنی
    _از خوشحالی همینجا وسط خیابون سجده میکنم
    _یعنی واقعا انقدر دوسش داری؟
    _ اره عشقم اونقدر زیاده که دیگه نمیدونم چه قدره شاید بی نهایت
    _اگه یه کمی حالش خوب نباشه چی؟
    _ یه دفعه اشک از چشام ریخت پایین،
    _ ساره گفت تو رو خدا اروم باش ، اخه مگه این چشما چقدر اشک داره که خشک نمیشه ، مطمئن باش شهابم راضی نیست انقدر به خاطرش ناراحت بشی
    یه دفعه یه خودم اومدم چرا ساره الان باید در مورد شهاب با من حرف بزنه یه نگاهی بهش کردم دستاش داشت رو فرمون میلرزید یه هو دلم لرزید یعنی امکان داشت؟ یعنی شهاب من پیدا شده بود
    یه دفعه ای گفتم : ساره تو رو خدا شهاب پیدا شده، اره؟ اگه خبری ازش داری خواهش میکنم بهم بگو، ساره
    ساره گفت : بهار تو رو خدا اروم باش مثلا خیر سرم منو فرستادن اروم اروم بهت جریان و بگم سکته نکنی
    اشکام داشت میریخت گفتم : ساره تو رو خدا بهم راستش و بگو شهاب کجاس؟ شهاب من کوش؟زنده است؟
    _بابا اروم باش اروم نفس بکش اروم و منظم
    _ساره زاعو که نیستم بلدم نفس بکشم شهاب کجاست ؟ نکنه مرده و شما به من هیچی نمیگین
    ساره گفت :ببین بهار تا اروم نشی بهت هیچی نمیگم اروم باش و نفس بکش
    _ساره تو رو خدا بهم بگو دیگه شهاب پیدا شده ؟
    _اره پیدا شده
    _کجاست؟حالش خوبه ؟
    _اره بابا حالش خوبه لااقل از الان تو بهتره
    _کجاست هان؟
    _اروم باش بزار بگم
    _اروم باشم مگه میشه؟دارم الو میگیرم قلبم داره هزارتا میزنه
    _ خوب بیا یه کم اب بخور بهت بگم
    از تو داشبورد یه اب معدنی در اورد و داد دستم یه کم اب خوردم
    گفت : خب حالا که اروم شدی بهت میگمن، دو روز پیش شهاب و اوردن انداختن جلوی بیمارستان بابا اینا ، اول کسی نمیشناختش اخه نه بابای تو اونجا بود نه بابای من، تا اینکه زنگ میزنن و قضیه رو به بابات میگن، بابات هم که میره و میشناسدش، حالش خیلی بد بود، نمیخواستیم تا وضعیتش ثابت شده الکی امیدوارت کنیم.
    _یعنی الان حالش خوبه؟
    _اره دیگه حالش خوبه.
    _ میتونم ببینمش؟
    _ اگه همینقدر اروم باشی اره
    _منو میبری اونجا ؟
    ساره محکم بغلم کرد و گفت : اره عزیزم معلومه که میبرمت ، قشنگ ترین لباست و تنت کردم که بری عشقت و ببینی
    همینکه رسیدم بیمارستان بابایی و باربد توی ورودی ایستاده بودند انگار همه منتظر من بودن، بابا بغلم کرد
    گفتم :بریم شهاب و ببینیم
    _اره فقط قبلش با دکتر شهاب حرف بزن بعد برو
    _ ولی بابا؟
    _همینکه گفتم
    دوباره دلم لرزید نکنه شهاب من طوریش شده و به من هیچی نمیگن
    اروم اروم رفتم پیش دکتر هدایت(بابای ساره)
    _بابای ساره بهم گفت بهار تو این چند وقته خیلی فشار روت بوده شهاب حالش خوبه مطمئن باش ما فقط میخواییم اروم اروم پیش بری خب؟
    اینا داشتن چی میگفتن مگه میتونستم اروم باشم
    _ببین بهار شهاب و که اوردن اینجا خونریزی داخلی داشت ،دنده هاش شکسته بود ،کتفشم همینطور و چندتا هم شکستگی کوچیک جاهای دیگه داشت، اینا مهم نبود فقط خونریزی داخلیش نگرانمون میکزد اون دو روز تو بخش مراقبتهای ویژه بوده الان وضعیتش ثابته ،اینا رو بهت میگم تا اگه اونهمه باند پیچی رو میبینی نترسی، اونا هیچی نیست ،شکستگیها همه اش خوب میشه،تنها کاری که ما میخواییم بکنی اینه که اروم باشی گریه و زاری هم را نندازی تو شهاب و زنده میخواستی اونم که شکر خدا زنده است.
    _شکستگی دنده؟ریه هاش سالمه؟
    _دستش و گذاشت رو شونه ام و با لبخند گفت،:اره سالمه خانوم دکتر،کم کم داشتم فراموش میکردم که خودت چند وقت دیگه دکتر میشی
    و بالاخره من از هفت خان رستم گذشتم و شهابم و دیدم،شهاب قشنگم اونجا روی تخت خوابیده بود، صورتش سالم سالم بود انگار که هیچی نشده اما بقیه جاهاش نه ،الان فهمیدم اونهمه حرف برای چی بود،اگه عمو هدایت باهام حرف نمیزد حتما با دیدن اونهمه باند پیچی وحشت میکردم،رفتم نشستم پیشش و اروم صداش کردم: شهاب؟
    چشماش و باز کرد و نگام کرد، انگار که منتظرم بود ،داشت نگام میکرد و حتی پلک هم نمیزد،چشماش پر اشک شدن با دستم اشکاش و پاک کردم،
    اروم گفت: وقتی اونجا بودم به هیچی فکر نمیکردم الا دیدنت، از خدا خواستم قبل از مردنم فقط یه بار دیگه ببینمت،میبینی بهار؟میبینی خدا چقدر مهربونه.
    سرم و تکون دادم نمیتونستم حرف بزنم حرفی برای گفتن نداشتم نگام افتاد به مچ دستش هردوتا مچ دستاش پانسمان شده بود عشقم و با طناب بسته بودن و مچ دستش اسیب دیده بود،
    اروم گفتم : منو میبخشی؟
    _تو باید منو ببخشی،حق باتو بود من اشغال بودم
    _­نه تو که به من خیانت نکردی،تو فقط عاشق شدی
    ساره در و باز کرد و گقت: شما دوتا چه تونه یه ساعته ملت تنهاتون گذاشتن حرف بزنید اونوقت شماها نشستید تو ببخش نه من میبخشم راه انداختید؟
    هر دوتامون خندیدم چه قدر دلم برای خندیدنش تنگ شده بود،بی اراده بوسیدمش،
    _ ساره گفت: تو رو خدا ببین چیکار میکنن نمیگید مجرد تو این اتاق هست.
    بازم خندیدیم.
    یه هفته بود که شهاب بیمارستان بستری بود ،امروز قرار بود شهاب و مرخص کنن با اصرارای بابا قرار شد شهاب بیاد خونه ما استراحت کنه،از صبح دارم خونه رو مرتب میکنم شهاب قراره تو اتاق طبقه پایین بمونه انقدر خسته بودم که یه کم دراز کشیدم تا استراحت کنم، یکی در اتاقم و زد و اومد تو،یه دفعه از خوشحالی جیغ کشیدم شهاب بود زود بغلش کرد م و بوسیدمش ،شهاب منو از خودش جدا کرد و گفت: دختر چه خبرته اخه نمیبینی من و زدن له ام کردن؟
    یه هو حواسم جمع شد حیوونکی رو با اون وضعش بغل کرده بودم پرسیدم: حالت خوبه؟طوریت که نشد؟شهاب خندید و با یه دست سالمش صورتم و لمس کرد و اینبار خودش منو بوسید.
    سه ماه دیگه هم از اون روز کذایی گذشت ،شهاب من صورت هیچکدوم از ادمایی رو که گرفته بودنش ندیده بود، یه پرونده نیمه کاره دیگه،مثل همه ی پرونده های سعید حشمت.
    منم فارق التحصیل شدم باید برم و تو یه جایی ترحم و بگذرونم،شهاب اصرار داره که یه نامزدی مفصل بگیریم و ازدواج کنیم اما خانواده اش مخالفن، خانواده شهاب نمیتونن من و قبول کنن
    امروز دوباره سپیده باهام قرار گذاشته که منو ببینه چند ماهی میشه که ندیدمش، رفتم سر قرار، بازم یه مانتو کوتاه و یه شال کوچیک رو سرش بود مثل همیشه ولی ایندفعه ارومتر شده مطمئنم که دیگه بهم نمیپره،
    باهم سلام و احوالپرسی کردیم،سپیده با ترس نگام کرد و گفت: بهار کمکم کن
    _من؟چه کمکی میتونم به تو بکنم
    _مهبد داره نامزدیش و با من به هم میزنه
    _چرا؟
    _چون نمیتونه فراموشت کنه.
    _من قبلا بهت گفتم سپیده این احساس مهبد دست من نیست
    ­_بهار خواهش میکنم من نمیتونم ازش جدا شم
    _میگی چیکار کنم؟
    -با شهاب ازدواج کن
    یه پوزخند زدم باید با شهاب ازدواج کنم ولی چطوری؟
    _سپیده خانواده شهاب باید اجازه بدن که اونا هم اجازه نمیدن
    _بهار
    _ببین ازدست من کمکی بر نمیاد
    از جام بلند شدم که برم سپیده گفت : بهار من حامله ام
    برگشتم نشستم سرجام
    _تو به خاطر نگه داشتن مهبد حامله شدی؟
    _کاری نمیتونستم بکنم اون چشمش دنبال تو بود و این تنها راه حلم بود ولی مهبد این بچه رو نمیخواد ،یعنی نه من و میخواد نه این بچه رو.
    یه شوک دیگه وای خدا چرا داره اینطوری میشه
    با اصرار شهاب تهیه و تدارک مراسم نامزدی رو میدیدیم که یه روز بابای شهاب بهم زنگ زد،یه قرار دیگه
    توی هتل منتظر بودم که یکی ازم پرسی : خانوم ستایش؟
    _بله
    _من شاهین سهرابی هستم
    از جام بلند شدم و باهاش دست دادم ازم خواست که بشینم ،چه قدر هوای اونجا بد بود ،به بدی همونروزی که داشتم با دایی شهاب حرف میزدم،
    اقای سهرابی خودش شروع به حرف زدن کرد: ببین بهار تو دختر قشنگی هستی و خونواده خوبی هم داری و میتونی با هرکسی ازدواج کنی
    _ولی با شهاب نه
    _نه تو نمیتونی با شهاب ازدواج کنی
    _اخه چرا؟
    چون من برای شهاب ارزوهای زیادی دارم و تو این ارزوهام جایی برای تو و خانواده ات نیست،
    _داشت بهم توهین میکرد،هم به من هم به خانواده ام
    _مگه خانواده من چشه؟
    _خودت و به اونراه نزن بابات شاید برای همه ستایش باشه ولی برای من حشمته
    _منظورش رو خوب میفهمیدم،سایه عموم روی خانواده ما بود،اون سایه خانواده ما رو هم سیاه میکرد
    _شما چرا با شهاب حرف نمیزنی
    _چون اون پسره ی احمق فکر میکنه عاشق شده
    _ ولی ما عاشق هم هستیم
    _این عشقی که تو دلتون جوونه زده مثل علف هرزه،خوب داره رشد میکنه ،ریشه اش قویه اما مضره و باید از بین بره
    _نمیدونستم چی بگم اون سخنگوی خوبی بود ولی من
    _ببین بهار شهاب میتونه زندگی خوبی داشته باشه من خیلی دوسش دارم اون تنها بچه مه اما اگه اون بخواد با تو ازدواج کنه از ارث محرومش میکنم و هرچی بهش دادم ازش میگیرم
    با تعجب داشتم نگاش میکردم میتونستم قسم بخورم که اینکار و میکنه
    _اینارو به شهاب گفتید؟
    _اره اما اون فکر میکنه میتونه با تو از صفر شروع کنه ولی اون نمیتونه اون همه ی عمرشو تو ناز و نعمت بوده اگه یه کم سختی بکشه ازت متنفر میشه
    _بابای من میتونه حمایتش کنه
    _اره میتونه اما تو فکر میکنی غرور شهاب اجازه میده کمک پدر زنش و قبول کنه
    راست میگفت حرف راستم جواب نداشت ،پرسیدم من چیکار کنم؟
    _از کشور برو تو میتونی تو هر کشوری که بخوایی درس بخونی من برات دعوتنامه میفرستم و هزینه هات و تامین میکنم
    _اقای محترم خودتون خوب میدونید که من مشکل مالی ندارم
    _باشه اما برو بهار نزار که شهاب به خاطر تو اسیب ببینه
    اون روز تا شب قدم زدم و فکر کردم به سپیده ، به مهبد، به بچه سپیده اما بیشتر از همه به شهاب فکر میکردم به شهاب به خودم و به عشقمون.


    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


  7. پست شماره : 7
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن
    دارم تو خیابون قدم میزنم و خیلی هم ناراحتم تمام این اتفاقات از اون تصادف لعنتی شروع شد،تصادف ،داستان کلیشه ای همه ی رمانای ایرانی داشت زندگیم و نابود میکرد ،
    الان به جایی رسیده بودم که باید از کشورم میرفتم دلایلم برای خودم قبول کننده بود اما برای خانواده ام چی؟من نمیتونستم بهشون بگم که سپیده از مهبد باردار شده تا نگه ش داره ، نمیتونستم بگم مهبد ببیشعور میخواد سپیده رو ول کنه چون هنوز چشمش دنبال منه ، حتی نمیتونستم بهشون بگم که خانواده شهاب منو به عنوان عروسشون قبول نمیکنن، پس خود من این وسط چی میشدم ،پس غرورم چی؟تاکی باید من تنبیه بشم به خاطر اشتباهات دیگرون داشتم خورد میشدم و نمیتونستم به کسی بگم ، داشتم غرق میشدم اما کسی نبود نجاتم بده ،اخه من تو یه کشور غریب میخواستم چیکار کنم ، اما اخرش که چی منکه بالاخره یه روز مستقل میشدم ،اخر شب خسته و گیج رفتم خونه ، میدونستم اگه قرار باشه برم یه جنگ بزرگ در انتظارمه و اینبار باربد هم روبه روم بود چون اون نتونسته بود بره خارج چون بابا گفته بود حمایتش نمیکنه اما اگه من میرفتم...
    چه قدر گیج بودم و چقدر ناامید،
    دو روز بعد از اون قضیه با شهاب رفته بودم بیرون میخواستم خوب ببینمش تا صورت قشنگش یادم بمونه، که یه هو یکی از این گشتای ارشاد به ماشینمون علامت داد که وایسیم،وقتی وایسادیم یکیشون اومد و از شهاب پرسید:این خانوم با شما نسبتی دارن،
    شهاب جواب داد :بله ایشون نامزدمه
    _مدرک شناسایی چیزی همراتون هست که حرفتون و ثابت کنه؟
    شهاب گیج و سردرگم بهم نگا کرد و گفت :نه
    اون پلیسه گفت : لطفا ماشین و پارک کنید و باما بیایید.
    شهاب با تعجب پرسید ،اخه کجا؟
    _شما بفرمایید متوجه میشید.
    ما رو بردن به کلانتری جایی که حتی تا الان از صد متریشم رد نشده بودم ترس داشت من و میکشت، من و شهاب و دور از هم روی دوتا صندلی نشونده بودن ،دایی شهاب تو مرخصی و خارج از شهر بود اما با بابا تماس گرفته بودیم که اونم سریع خودش و با وکیلمون رسون، همینکه بابا رو دیدم امیدوار شدم بابا زود پرسید حالتون خوبه چیزیتون که نشده؟
    با سرم جواب منفی دادم ،
    با اقای محمدی که وکیلمون بود رفتن تو و من و شهاب موندیم بیرون،شهاب یه لبخند کوچیک زد و اشاره کرد که اروم باشم بالاخره من و شهاب رو صدا کردن که بریم تو ،اونجا سروان بهمون گفت که سوءتفاهم بوده و مشکل حل شده بعد یه ورقه گذاشت جلومون تا امضاء کنیم که افای محمدی گفت اگه سوء تفاهم بوده پس این ورقه رو چرا باید امضا کنن؟این براشون سوء سابقه میشه و اجازه هم ندادکه ما ورقه رو امضاء کنیم. و بالاخره تموم شد تموم راه و ساکت بودم یه بغض بزرگ جلوی گلوم و گرفته بود و اذیتم میکرد اما نمیخواستم گریه کنم بابا شهاب رو تا کنار ماشینش رسوند ازش خداحافظی کردیم و رفتیم خونه به خونه که رسیدیم زدم زیر گریه، مامان برام اب اورد و داد دستم ،اب و که خوردم ارومتر شدم ،چه قدر اون دوساعت لعنتی برام سخت گذشته بود، بابا میخواست بره بیمارستان که صداش کردم و گفتم بابا میخوام باهاتون صحبت کنم، بابا صورتم و بوسید و گفت شب حرف میزنیم
    _نه بابا همین الان میخوام جدی باهاتون حرف بزنم، در مورد رفتنم به ... به خارج
    بابا خندید و گفت: فقط به خاطر این اتفاق کوچولو؟
    _نه بابا فقط به خاطر این اتفاق نیست هر چند هم که این اتفاق اونقدراهم کوچیک نبود ،بابا دیگه بسمه ،من فقط توی اون دوساعت نبود که ساکت بودم و داشتم این بغض لعنتیمو قایم میکردم من همه ی عمرم اینکار و کردم.
    بابا من حتی نمیدونم تو اینجا دارم چه غلطی میکنم، اهنگی که تو این خونه گوش میدم ایرانی نیست،فیلمی که نگا میکنم ایرانی نیست، حتی این لباس مارکدار لعنتی که تنم کردم هم ایرانی نیست.
    پس کو؟ کو این هویتم؟برای چی میخوایی تو کشوری بمونم که حتی مدادی رو که باهاش اسم کشورم و مینویسم ایرانی نیست.
    پس اخه من باید چیکار کنم؟من خسته ام من بریدم،بابا من از دختر دکتر فلانی بودن خسته ام از نوه ی حاج اقا فلانی بودن خسته ام،بابا اگه شما اینی که هستی نبودی من چیکار میکردم؟شاید می افتادم زندان، که چی؟ مگه جرم من چی بود؟ اینکه با یه اشنا بیرون بودم؟اینکه لباسی که تنم بود همونی بود که خودم دوس داشتم،اینکه کسی پیشم بود که عاشقش بودم؟بابا من دزدی نکرده بودم، قاچاق نکرده بودم فقط خودم بودم ، اینم جرمه؟ ما تو مهمونیا با پسرا دست میدیم، حرف میزنیم، میرقصیم اما بیرون باید همینکه دیدیمشون بشیم دوتا غریبه، که چی؟ که گربه شاخمون نزنه؟ حتی این جانماز اب کشیدنای بیخودی هم دلم و زده، من میرم اگه اجازه بدید مثل ادم میرم اما اگه نه، شده قاچاقی برم و پناهنده بشم اینجا نمیمونم.
    حرفام تموم شده بود هرچی تو دلم مونده بود و ریختم بیرون
    بابا پرسید: پس شهاب چی؟
    _خانواده اون منو قبول نمیکنن اینو خودتونم میدونید
    _ باشه فردا برو پیش محمدی و ازش مشورت بگیر ،
    به همین سادگی از بابا اجازه گرفتم که برم اما قضیه باربد فرق میکرد باید به اون همه چی رو میگفتم ، وقتی حقیقت رو فهمید با اینکه با اینکار من غرورش پیش همه له میشد اما مثل یه برادر خوب کشید کنار و هیچی نگفت ،مامان سرسخت ترین مخالفم بود اما بابا نذاشت مامان حتی یه کلمه هم حرف بزنه،




    ***************************************



    خاطرات من تموم شد یه نگاهی به دفتر خاطراتم میکنم هنوزم توی همون صفحه ی اول مونده؛تو تموم این مدت که داشتم کارای رفتنم و میکردم بابا هیچی نمیگفت اما دیروز ازم یه چیز خواست
    بهم گفت : خودتم خوب میدونی که نمیخوام بری اما نمیتونم جلوت و بگیرم ، بهار الان که میزارم بری ابرو و شرافتم رو هم باهات میفرستم اما فقط یه چیز ازت میخوام ،با ابرو وشرافتم برگر.، میفهمیدم چی میگفت بهش قول دادم که پاک برم و پاک برگردم
    بلند شدم و رفتم خوابیدم.
    صبح که از خواب بیدار شدم دلم گرفته بود یه دوش گرفتم و از خونه زدم بیرون باید از اخرین ساعتای ایران بودنم نهایت استفاده رو میبردم.اولین جایی که رفتم همونجایی بود که با شهاب تصادف کرده بودم ، بعدشم رفتم کافی شاپ همیشه گی و اخرین کیک و قهوه ام و هم خوردم، میخواستم برم کمی شهر و بگردم که گوشیم زنگ زد باربد بود،جواب دادم
    _بله؟
    _ بله و زهرمار ،بله و کوفت ، یه ساعته همه منتظرن بیایی تا ازشون خدا حافظی کنی و راهیت کنن اونوقت تو داری ولگردی میکنی؟
    _باشه یه ساعت دیگه خونه ام
    گوشی رو قطع کردم و انداختم رو داشبورد استارت زدم برم که دوباره گوشی زنگ زد
    _بله؟
    _دختره ی پر رو تو خجالت نمیکشی؟ هنوز سوار هواپیما نشده روی داداش بزرگترت گوشی قطع میکنی؟ لازم نکرده بری خارج میایی همینجا یه جایی پشت کوه یه دانشگاه برات پیدا میکنیم میری درس میخونی
    _خب بابا حرفت و بزن، الان شارژم تموم میشه
    _ اهان اره عرضم به خدمتت که من یه طومار کوچولو برات نوشتم که توش اسم یه چندتا کتاب و سوغاته میگفتم زود بیایی اونو بدم بهت
    _من یه جند سالی اونجام بمونه وقتی خواستم برگردم اونوقت طومارت و میگیرم
    بازم گوشی رو خاموش کردم و خواستم را بیافتم دوباره گوشی زنگ زد با عصبانیت گفتم ،باربد بزار الان میام دیگه
    صدای شهاب از پشت گوشی اومد : اگه میشه فقط پنج دقیقه بیا تا ببینمت
    رفتم دیدنش همون کافی شاپ نزدیک دفترش
    برام قهوه سفارش داده بود، بعد از خوردن قهوه مون یه جعبه گذاشت جلوم و گفت این و به عنوان یادگاری از یکی که خیلی دوست داره قبول کن.
    جعبه رو باز کردم یه پلاک خیلی ظریف و قشنگ به شکل قلب که پشتش حرف اول اسمامون حک شده بود بازم داشت اشکم در می اومد ، این بغض لعنتی داشت اذیتم میکرد اما جلوی شهاب نمیخواستم گریه کنم به بهانه دستشویی رفتم و یه دل سیر گریه کردم.
    همه توی خونه بودن بهشون گفته بودم که هیشکی باهام نیاد،فقط باربد قرار بود که منو برسونه فرودگاه و سریع برگرده، میترسم اگه یه اشنا رو تو فرودگاه ببینم از رفتن منصرف بشم،چه قدر سخت بود دل کندن از خانواده،بالاخره لحظه خداحافظی رسید همه رو یکی یکی بغل میکردم و میگفتم خدافظ اما بابا انگار از بغل کردن و بوسیدنم سیر نمیشد،دختر کوچولوش میخواست بره و تنهاش بزاره،
    رفتم فرودگاه و با باربد هم خداحافظی کردم، بعد از تحویل مدارک و چمدونام داشتم میرفتم که یه لحظه برگشتم پشتم و نگا کردم، شهاب اونجا بود تکیه داده بود به دیوار و داشت منو نگا میکرد،منم نگاش کردم اخرین اعلام پروازم بود باید زودتر میرفتم این اشکای لعنتی نمیذاشتن شهاب و خوب ببینم داشتم اخرین نگاهم و بهش میکردم که دستاشو برد طرف دهنش و بوسید و فوت کرد طرفم، چه قدر خوشحال بودم که اونجا بود منم براش همونکار و کردم و رفتم،.
    الان تو امریکام اومدم امریکا ینگه ی دنیا اما چرا؟شاید به خاطر ویزای یه بار خروجش، اره . ا.مدم اینجا دنبال یه عالمه دلیل برای برای برتگشتن به ایران، برای ندیدن شهاب ،برای فراموش کردن هویتم

    چند روز اول تو اینجا وحشتناک بود، تنهایی و غربت اذیتم میکردیه حس بد داشتم یه حس تلخ، حس تلخ ترد شدن، حس مزخرف بی کس بودن
    من ابنجا غریبه بودم یه غریبه ی کوچولوف کسی که اولین مسافرت مستقلش و رفته یه کشور غریب ،
    روزای اول برام پر بود از گیجی و منگی، هیچی نمیخوردم هیچ جا نمیرفتم ، یه ترس بزرگ داشتم ، یعنی غذایی که میخورم حلاله، یعنی جایی که میرم امنه؟این سوالا من و خونه نشین کرده بود، دو هفته طول کشید تا یه حلال شاپ پیدا کنم، جایی که با اطمینان میتونستم ازش گوشت بخرم، اشپزی کردن برام وقت گیر بود بنابراین بی خیال غذاهای ایرانی شدم و شروع کردم به خوردن پاستا و نودل.
    هنوزم یادم نمیره که نگاهام تو روزای اول چطور بود، نگاهای نا اشنا
    کمی طول کشید تا یاد بگیرم زندگی کنم، اون دختر احساساتی نازپرورده اینجا جایی نداشت ،
    مسیر هرروزه ام مسیر بین دانشگاه و بیمارستان اموزشی و خونه است،
    اره خونه یه خونه ویلایی جمع و جور با دوتا اتاق خواب نقلی و یه اشپزخونه 6متری و یه پذیراییه سه در چهار متر و یه حیاط قشنگ و یه باغچه ، تنها جایی که توش احساس امنیت میکنم و احساس راحتی
    افکارم به درد اینجا نمیخورد مجبور بودم عوضش میکردم، هر چیزی که اینجا میدیدم برام چندش اور بود ، چندش اور و مزخرف، دیدن ادمایی که برای رابطه هاشون حدی قائل نبودن دیوونه ام میکرد.
    اما هنوزم بعد از سه سال زندگی تو اینجا وقتی دوتا ادم و دست تو دست هم میبینم بی اختیار دستم میره طرف قلبم و یاد و خاطرات شهاب میریزه تو تنم.
    دیگه به این زندگی بی احساس عادت کردم ، هفته ای یه بار بابا زنگ میزنه و دو روز یه بارم با ساره حرف میز نم ، همه ی ارتباط من با ایران همین تلفناست ، تو این یه سال فقط یه بار اجازه دادم مامان و بابا بیان اینجا چون میبدونستم اگه بیشتر بیان من بازم تبدیل میشم یه همون دختر کوچولوی احساساتی که به درد اینجا نمیخوره
    هنوزم وقتی ساره زنگ میزنه کلی درباره شهاب ازش سوال میکنم ، میدونم که هنوز ازدواج نکرده و اینکه داره میره دانشگاه تا فوق لیسانسش رو بگیره چون میخواد وارد کار برج سازی بشه.
    میدونم که مهبد و سپیده و مهیا (دختر کوچولوشون ) دارن با شاد و خوشحال با هم زندگی میکنن.
    همه هم در مورد من میدونن اینکه دارم درس میخونم.
    امروز دوباره باید برم دنبال کار ، اگه کار نکنم ویزای کارم که با یه عالمه دوندگی گرفتمش باطل میشه
    باید کارم در زمینه ی تحصیلی ام باشه ، میتونم تو یه مطب کار کنم یا بیمارستان یا داروخونه ، میتونستم تو بیمارستان اموزشی کار کنم ، اما قرار دادای موقت اونجا به درد من نمیخوره ، باید از همین حالا مستقل باشم تا بتونم بقیه ی عمرم و اینجا دووم بیارم .
    پولش برام مهم نیس با پولی که بابا برام میفرسته اینجا راحت زندگی میکنم اما باید با ادمای بیشتری اشنا بشم و بتونم خودم و تو اینجا پیدا کنم.
    امروز روز سومیه که دنبال کارم اما نمیشه ، نگاه مردایی که میرم تو مطبشون وحشتناکه وحشتناک و چندش اور ، من برای اونا یه دختر شرقی مو مشکی ام با کلی جذبه که میتونم به عنوان مترس تنهاییاشون و پر کنم اما من نمیتونم ،
    داشتم بی هدف برای خودم راه میرفتم که دیدم روی یه دارو خونه بزرگ نوشته به یک دستیار نیازمندیم ، رفتم تو تا رزومه ام و بهشون بدم که دیدم خیلی شلوغه و یه اقایی به تنهایی داره جواب همه رو میده و گیج شده ، وایسادم و نگاه کردم تا سرش خلوت بشه که انگار متوجه من شد و پرسید : میتونم کمک کنم گفتم اومدم دنبال کار
    با خوشحالی پرسید داروسازی خوندید : سری تکون دادم و گفتم نه پزشکی
    زود در پیشخون و برام باز کرد و گفت من دارو ها رو میریزم تو پلاستیک تو قیمتهاشون و چک کن و پول و بگیر ، گفتم منکه بلد نیستم با عجله دستم و گرفت و من و نشوند پشت کامپیوتر و بهم یاد داد که چطوری با اون دستگاه کار کنم، خیلی راحت بود باید کد دارو رو وارد میکردم فقط همین و بعد فاکتو رو میدادم و پول و میگرفتم ، کار زیاد بود انگار همه ی ادمای اونجا مریض بودن ساعت سه بود که سرمون خلوت شد ، تا حالا اینجوری کار نکرده بودم برای کسی که نمیشناختمش ، کارکه تموم شد در دارو خونه رو بست و ازم تشکر کرد و گفت من من الکساندر هستنم و شما؟ خودم و معرفی کردم و گفتم بهار ستایش هستم خندید و به ایرانی پرسید : تو ایرانی هستی؟
    سرم و تکون دادم .
    پرسید : کجای ایران ؟
    _ تهران
    _ خوب پس همشهری هستیم
    _اخه شما که اسمتون
    _ به اسما زیاد توجه نکن اینجا به اسکندر میگن الکساندر و به دانیل ، دنیل
    خندیدم و گفتم : نمیدونستم
    با خنده یه ساندویچ گذاشت جلوم و گفت من اینجا رو با پسرم اداره میکنم ، البته قبلا همسرم هم بود اما الان نمیتونه بیاد از شانس بد امروز تنها بودم ممنون که قبول کردی کمکم کنی از نظر من تو استخدامی، فقط ویزات که مشکلی نداره.
    _نه مشکلی نداره.
    باشه فعلا دو روزی رو که دست تنهام باید پشت صندوق بشینی همینکه پسرم اومد بهت میگم دارو ها رو به چه ترتیبی چیدیم و یه برنامه هم با وقتهای بیکاریت تنظیم میکنیم قبول؟
    باورم نمیشد که انقدر سریع دارم کار پیدا میکنم خیلی زود قبول کردم این برای من بهترین موقعیت بود تا بتونم تو اینجا جا بی افتم.
    اونروز همه چیز و درباره خودم به اسکندر گفتم و اونم همه چی رو گفت.
    اینکه 30 ساله اینجا کار میکنه و یه دختر و یه پسر داره و خانومش هم مثل خودش دارو سازی خونده.
    خانواده اش مثل خانواده خودم بود یه پسر همسن باربد و یه دختر همسن من دخترش مد و ارایشگری میخوند و پسرش هم حسابداری خونده بود.
    سه روز بعدش همه چیز سر جای خودش بود
    امیر پسر دانیال یه پسر جذاب بود اما نگاهش و اصلا دوس نداشتم ، منم به جز روزایی که کلاس داشتم و یا بیمارستان بودم باید اینجا کار میکردم و حقوقم هم برای شروع عالی بود. کار تو دارو خونه به اون بزرگی سخت بود اما من دوس داشتم که کار کنم و بیکار نمونیم وقتی کار نمیکردیم نگاهای امیر اذیتم میکرد نگاهایی از جنس نگاهایی که ادمای دختر باز به دوست دخترشون میکنن
    نهار رو هر روز اسکندر می اورد و دور هم میخوردیم گاهی هم مریم زنش می اومد و دور هم غذا میخردیم اما دخترش و تا حالا ندیده بودم. دوست داشتم یه دختری رو که داره مد و ارایشگری میخونه ببینم ، مطمئنا من برای اون ایده ال نبودم ، یه دختری که همیشه یه جین و یه پیرن تنشه چه جذابیتی میتونه برای یه دانشجوی مد و ارایشگری داشته باشه.
    یه ماهه که دارم کار میکنم روحیه ام عالی شده .
    از کار کردنم خیلی خوشحالم.
    امروز به خونه خانواده ستوده دعوت دارم منظورم خانواده اسکندر هستش
    شب یه لباس خوب پوشیدم و با یه دسته گل و یه جعبه شکلات رفتم خنه شون
    خونه ی قشنگی داشتن یه خونه گرم و صمیمی.
    استقبال همه ازم خوب بود بعد از سه سال دوباره تو جمع یه خانواده بودم و.
    کم کم داشتم فراموش میکردم که تو یه خونه با خانواد ه غذا خوردن چطوریه.
    نگاهای امیر بازم داره موذبم میکنه ازش میترسم.
    اما غزال یه دختر دوس داشتنیه با اینکه همسنیم اما موهای بلوند رنگ شده اش و ارایش غلیظش اونو مسن تر از من نشون میده.
    یه شام عالی دور هم خوردیم و اخر شب قرار شد امیر من و برسونه . هر چی سعی کردم قبول نکنم نشد.
    تو راه امیر منو با باد سوال گرفته بود . اینکه چند ساله که اینجام و اینکه نامزد یا دوست پسری دارم یا نه.
    وقتی شنید کسی تو زندگیم نیست یه برق تو چشماش نشست که دوسش نداشتم.
    به خونه که رسیدیم همونجا جلوی در باهاش دست دادم و ازش خداحافظی کردم ، یه لحظه جا خورد شاید انتظار داشت دعوتش کنم تو خونه اما من هیچوقت تو خونه خودم هیچ مردی رو دعوت نمیکنم. این اولین قانونی بود که برای خودم گذاشته بودم این قانونم از من دربرابر خیلی چیزا محافظت میکرد.
    امیر خودش گفت : دعوتم نمیکنی یه نوشیدنی با هم بخوریم.
    یه لبخند زدم و گفتم تو یه فرصت دیگه یه قهوه تو کافه مهمونش میکنم.
    خیلی ناراحت و دمغ ازم خداحافظی کرد
    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


  8. پست شماره : 8
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن
    زندگی داره میگذره گاهی وقتا خوب میگذره و گاهی وقتا هم بد. با بدش میسازم خوبش هم که میگذره.الان سه ساله که دارم توی زندانی که برای خودم ساختم زندگی میکنم.
    بعد از اون شب نگاه های پر از هوس امیر رنگ خشم گرفته. ازش میترسم و سعی میکنم که برخوردی باهاش نداشته باشم اما مگه میشه ، وقتی با یه نفر تو یه محیط کار میکنی نمیتونی باهاش برخورد نداشته باشی. الان دیگه امیر و خوب شناختم یه دختر باز حرفه ای که دور و برش پره دختره .
    امروز حالم خوب نیست یه دختر 15 ، 16 ساله رو اورده بودن اورژانس ، پدرش اتیشش زده بود، حالش خیلی بد بود ، بدجوری سوخته بود، بدنش پر از سوختگی های درجه یک و دو بود بابای روانیش اتیشش زده بود چون باردار بود ، باباش میگفت اگه پیروانش میفهمیدن که دخترش بارداره رهاش میکردن. مرتیکه دیوونه.
    دختره بیچاره کلی جیغ و داد کرد ازش چیزی نمونده بود خبری از مو تو سرش یا چشم تو صورتش نبود. احتمال میدادیم که احتمالا ریه هاش هم اسیب دیده باشه ، همی لباساش چسبیده بود به تنش و حتی ملافه هم که امداد گرا توی او پیچیده بودنش هم به بدنش چسبیده بود. بعد از یه عالمه داد و بیداد دختره تموم کرد. دیگه قلبش از کار افتاد. حتی وقت نکردیم به بخش سوختگی خبر بدیم.
    یکی دو نفر از انترن ها حالشون به هم خورد و بالا اوردن . وضعیتش فاجعه بود و مردنش به نفع خودش.
    وای خدا چقدر سقوط کردیم مارو از عرش فرستادی پایین و ما هم توی لجن غرق شدیم.
    اینجا همینجوریه دخترا از سن 12سالگی میفهمن که رابطه یعنی چی و بعدش. روزی چندتا مورد داریم که دخترای مجرد باردار میان اونجا و میفهمن باردارن.
    کار که تموم شد همه مون ناراحت و سرخورده از بیمارستان اومدیم بیرون بیشتر بچه ها رفتن کلوپ تا مشروب بخورن و این روز بد و فراموش کنن ، اما من چی من چطوری میتونم این اتفاق و فراموش کنم ؟
    پایبند بودن به قول و قرار چقدر سخته ، به بابا قول د ادم که پاک بمونم ، به خودم قول دادم طرف دود و سیگار نرم و به خدا قول دادم مشروب نخورم . اومدن به امریکا برام یه عالمه قانون ساخته.
    دستم رفت طرف پلاک روی گردنم این پلاک هم یه جور قول بود ، قول وفاداری به شهاب.
    رفتم تو خیابون و قدم زدم داشتم از جلوی یه کافه رد میشدم که بوی قهوه مستم کرد ، رفتم تو و یه قهوه سفارش دادم ، خیلی وقت بود که قهوه نخورده بودم، دیگه حتی برای قهوه خوردن هم وقت نداشتم. اینم خودم خواسته بودم ،نگاهی به ساعتم انداختم باید میرفتم دارو خونه.
    امروز هم تموم شد. حالم اونقدر بد بود که به نگاهای امیر اهمیتی نمیدادم. چهره ی اون دختر جلوی چشام بود، یکی که احتمالا تا چند ماه دیگه مادر میشد.
    صبح از خواب بیدار شدم و یه صبحونه سبک خوردم ، هوا ابری بود، کتم و پوشیدم و رفتم داروخونه.
    اقای ستوده اونجا نبود کتم و اویزون کردم و یه مانتو سفید پوشیدم. کارمون و شروع کردیم و طبق معمول برای نهار در و بستیم ، با امیر تنها موندن خیلی سخت بود ، نمیتونستم با ترس چیزی بخورم از جام بلند شدم و گفتم من میرم بیرون زود برمیگردم ، امیر دستم و گرفت و با یه لحن بد گفت : نه خانوم کوچولو کجا ؟باهات کار دارم.
    دستم و از دستش کشیدم بیرون و گفتم ولم کن اشغال .از این کارم بدش اومد با عصبانیت هولم داد طرف دیوار و دستام و چسبوند به دیوار و گفت :با من بودی خوشگله؟اشکم در اومد ، نقلا میکردم که ولم کنه اما اون خیلی قوی بود ،صورتش و اورد جلوی صورتم و گفت : ببین خوشگله من اگه یه چیزی بزنه به سرم دیگه ازش بیرون نمیره حالا هم تو تو سرمی،فکرت رفته تو سرم و بیرون هم نمیره میفهمی خوشگله؟
    خیلی عصبانی بودم گفتم: ولم کن کثافت بیشعور و بعدش تف کردم به صورتش با عصبانیت به تلافی این کارم خودش و چسبوند بهم ، حالم داشت به هم میخورد احساس بدی داشتم ، امیر در گوشم گفت ببین خوشگله من نمیخوام به زور باهات باشم ، اینطوری لذت نمیبرم ، نمیخوام که تو هم اذیت بشی پس به نفعته که رام بشی، بعد دوباره کمی ازم فاصله گرفت و با خنده گفت : حتی وقتی عصبانی هم هستی خیلی خواستنی میشی.
    داد زدم و گفتم ولم کن خواهش میکنم. بزار برم. صورتش و اورد جلو تا ببوستم ، چشمام و محکم بستم و صورتم و برگردوندم اما اون اشغال صورتم و بوسید و گفت : ده روز بهت وقت میدم تا رام بشی وگرنه کاری رو میکنم که دوست ندارم و بعدش ولم کرد ، با عصبانیت یه کشیده زدم تو گوشش ، انقدر محکم زدم که دستم بی حس شد.
    اما اون کثافت خندید و گفت : اینم برام جبران میکنی.
    با گریه کتم و برداشتم و از دارو خونه رفتم بیرون ، اون اشغال به جسمم صدمه نزده بود اما روحم و الوده کرده بود ، روحم زخمی شده بود ، رفتم خونه و مستقیم رفتم زیر دوش فکر میکردم کثیفم ،هرچی خودم و میشستم تمیز نمیشدم ، دست اون اشغال بدنم و لمس کرده بود ، بدن کثیفش به بدنم خورده بود ، دستم و کوبیدم به دیوار دستم تیر کشید و درد گرفت اما دردش در مقابل درد قلبم چیزی نبود ، غرورم له شده بود و به کثافت کشیده شده بودم کلی گریه کردم و از تنهایی ام شکایت کردم. از این زندگی کوفتی بدم اومده بود، نمیدونم چقدر گریه کردم شب شده بود که به خودم اومدم. لباس پوشیدم و گرفتم خوابیدم
    صبح که از خواب بیدار شدم اسمون گرفته بود و ابری مثل دل خودم زود لباس پوشیدم و رفتم دانشگاه. دستم درد میکرد باید میبردمش و به یه دکتر نشونش میدادم بعد از دانشگاه اینکار و کردم ، دستم مو برداشته بود پانسمانش کردن.
    زندگی توی این دنیای کثیف برای یه دختر تنها خیلی سخت بود . دنیا میخواست منو بشکنه اما من نمیزاشتم که اتفاقی برام بیافته.
    تصمیم خودم و گرفته بودم دیگه قرار نبود برم داروخونه . نمیتونستم اونجا کار کنم . به اقای ستوده زنگ زدم و گفتم که دیگه نمیام و بهتره یکی دیگه رو برای کار پیدا کنن. ستوده ونبال دلیل میگشت و کلی سوال پیچم کرد اما من بهش جوابی ندادم میخواستم بهش چی بگم؟ پس سکوت کردم.
    تازه رسیده بودم خونه که ساره بهم زنگ زد
    _سلام خانوم دکتر چطوری؟
    _مرسی عزیزم .خوبم تو خوبی؟
    _ اره بد نیست میگذرونم
    _درسا خوبه؟
    _اره اگه خدا بخواد داره تموم میشه
    _خیلی واست خوشحالم
    _نه خوشحال نیستی
    _ چرا به خدا خوشحالم
    _ صدات خوشحال نیست. امروز اصلا مثل روزای دیگه نیستی.چی شده؟
    _هیچی
    _بهار من میشناسمت یه چیزیت شده
    _ نه باور کن هیچی نیست
    _به جون من قسم بخور
    این و که گفت زدم زیر گریه و همه چی رو براش تعریف کردم
    با عصبانیت گفت : برو ازش شکایت کن
    _ نه نمیشه من ایرانی ام . میدونی یعنی چی؟یعنی یه جنجال
    _ بابا اگه بیاد یه بلایی سرت بیاره چی؟
    _نه نگران نباش
    _بهار میخوایی بیام اونجا؟
    بدون تعارف گفتم اگه بتونی اره. ساره خیالی تنهام بیا پیشم
    _باشه یه دعوتنامه بفرست چند روزه میام و برمیگردم.
    زود برای کارای دعوتنامه اقدام کردم. نمیخواستم قبول کنم. اما ترسیده بودم.
    هر روز دارم با ساره حرف میزنم کارای ویزاش به خاطر دعوتنامه کمی زودتر را میافته. اما بازم طول میکشه.
    یه روز از ده روز امیر مونده و ساره هم سه روز دیگه اینجاست
    دیگه کم کم داره ترس برم میداره نکنه یه وقت واقعا بلایی سرم بیاره اما همه اش به خودم امید میدم که نه.هیچی نمیشه بازم پلاک شهاب و تو دستم میگیرم ، عشق شهاب گرمم میکنه.
    امروز ستوده اومد دیدنم ، دعوتش کردم بیاد تو ، اونم اومد نشست و پرسید بهار چی شده؟ چرا نمیایی داروخونه ، من تازه داشتم بهت عادت میکردم
    _ممنون .با درسها نمیشه خیلی سخته
    _ میدونم که مشکلت درس نیست
    _شما میتونید یه کارمند بهتر از من بیاریید
    _ولی من به تو اعتماد کردم خیلی طول میکشه تا یکی مثل تو رو پیدا کنم
    _ نه اینطورا هم نیست کارمند خوب زیاده
    ستوده دستش و کرد تو جیبش و یه بسته اسکناس در اورد و گفت این حقوق این ماهته.
    پول و برگردوندم و گفتم من از این ماه فقط یه هفته اش و کار کردم و این زیاده.
    پول و گذاشت تو دستام و گفت : هر کمکی خواستی روی من حساب کن. فکر کن من پچدرتم.
    لبخند زدم و ازش تشکر کردم. بازم بیکار بودم. باید دنبال یه شغل دیگه میگشتم ، شاید توی بیمارستان اموزشی کار میکردم.
    امروز اخرین روز از ده روز فرصتیه که امیر بهم وقت داده . بیخودی ترس برم داشته . اما چرا ، دلم شور میزنه. توی دانشگاه همه اش نگران بودم.
    دیگه اخرای شبه خبر ی از امیر نشده ، احتمالا بلوف زده بود . خیالم کمی راحت شد توی جام دراز کشیدم که یکی در زد ، بی هوا رفتم و در و باز کردم ، یه دفعه دیدم امیره ،ترس برم داشت خواستم در و ببندم که پاشو گداشت لای در و در و باز کرد. اون خیلی قوی بود و من یه دختر ضعیف.
    خواستم برم تو اتاق خواب و در و باز کنم که از پشت موهام و گرفت و با یه لحن چندش اور گفت : کجا خوشگله؟ باهات کار دارم. دهنش بوی گند الکل و مشروب میداد خواستم که جیغ بکشم کثافت دستش و گذاشت جلوی دهنم ، نفسم بند اومد هر چه قدر تقلا کردم نتونستم خودم و رها کنم ، شده بود یه حیوون کثیف و قوی ، خواستم دستش و گاز بگیرم که دست پانسمان شده ام و پیچوند از زور درد یه هو ضعف کردم، ولی بازم تلاش کردم از خودم دفاع کردم اما نمیتونستم کاری بکنم اون اشغال خیلی قوی بود و خودش و انداخته بود روم و نمیتونستم تکون بخورم ، همه اش بهش التماس میکردم اما اون گوش نمیکرد هیشکی نبود کمکم کنه حتی چیزی هم نبود که باهاش بزنمش، اونقدر قسمش داده بودم که صدام گرفته بود ، بوی گند الکل حالم و به هم میزد حالت تهوع داشتم و اونم ولم نمیکرد،همه ی تلاشم و کردم اما اون اشغال بهم تجاوز کرد. اون کثافت روحم و به گند کشید.

    [TABLE="class: tborder, align: center"]
    [TR]
    [TD="class: alt1"]
    کثافت اشغال کارش که تموم شد بلند شد لباساش و مرتب کرد و رفت مثل یه حیوون که وقتی کارش با جفتش تموم میشه میره پی کارش . نه اون حیوون نبود اون خیلی بدتر از این حرفا بود .
    من موندم و یه عالمه ترس. همه ی بدنم درد میکرد ، داشتم میلرزیدم و به خدا شکایت میکردم.
    صبح با درد از جام بلند شدم و یه دوش گرفتم. دستم کبود شده بود و روی گردنم هم جای چنگاش بود.
    نمیتونستم از خونه برم بیرون احساس نا امنی میکردم.
    تا بعد از ظهر نشستم و گریه کردم حرفای بابا تو گوشم بود . بابا ازم هیچی نخواست جز پاک بودنم ، اما من نتونستم. من بیشعور نتونستم تنها خواسته بابا رو براورده کنم.
    طهر بود که در و زدن، باز نکردم ، ترس برم داشته بود خیلی عصبی بود.
    صدای امیر اومد: بهار در و باز کن کارت دارم . بهار خواهش میکنم من دیشب مست بودم. در و باز کن. ازم شکایت نکن هرکاری بگی میکنم.اگه پدر و مادرم بفهمن من و میندازن بیرون.بهار
    بیشرف تازه فهمیده بود چه گندی بالا اورده.
    یه روز دیگه گذشته فردا ساره میرسه اینجا ، یعنی جرئت میکنم به ساره بگم چی شده؟ اون همینکه منو ببینه میفهمه .بابا هنوز زنگ نزده اگه زنگ بزنه بهش چی بگم بگم ابرو و شرافتت رو به باد دادم.
    امشب بازم امیر اومد در و کوبید و وقتی دید در و باز نمیکنم گورش و گم کرد و رفت . بیشرف مثل سگ ترسیده له له میزد و به هر طرفی که میتونست دهن مینداخت.
    صبح که چشمام و باز کردم ماشینم و در اوردم و رفتم دنبال سپیده. هواپیما طبق معمول تاخیر داشت. ولی بعد دوساعت تاخیر بالاخره ساره رو دیدم .چقدر عوض شده بود ، چقدر خوشگل شده بود رفتم و بغلش کردم اونم من و بغل کرد،
    با هم اومدیم خونه. همینکه رسید یه نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت : چه قدر لاغر شدی؟
    بهش لبخند زدم
    چشاش پر اشک شد و گفت : حتی از اون اشغال هم خیری ندیدی
    _اشغال کیه؟
    -شهاب دیگه
    _جلوم نشستی داری به عشقم فحش میدی
    _عشقت هم همچین ... نبود
    _به هم میرسیم
    _اره شاید به هم برسیم. شایدم نرسیم اما تو رو خدا اگه بهم رسیدیم شوهر خوبی برام باشا
    خنده ام گرفت. ساره همون دختر شوخ و دوس داشتنی گذشته بود
    بعد پرسید : اگه شوهرم بشی من و با چی میزنی
    وای چقدر دوسش داشتم چه قدر خوشحال بودم که تو اون لحظه پیشم بود . محکم بغلش کردم و گفتم عزیزم من غلط کنم بزنمت. دوباره گریه کردیم. حیوونکی بعد چند سال اومده بود پیشم اونوقت من داشتم ناراحتش میکردم.
    بعد گفتم بسه دیگه چقدر گریه کنیم. از جام بلند شدم و پالتو ام رو در اوردم چشمش افتاد به گردنم که پر جای چنگ بود.از جاش بلند شد و گفت بزار ببینم چی شده؟
    ­_هیچی نیست.
    _بهار چی شده.
    _هیچی نشده چندتا خراشه
    _اینا فقط خراشن.؟ بهم بگو ببینم چی شده
    یه لبخند دروغکی زدم و سری تکون دادم. چشماش گرد شده بود دستم و گرفت و من و نشوند رو زمین. تو رو خدا بهم دروغ نگو.
    همه چی رو گفتم. و شروع کردم به گریه . بازم هردو تامون گریه کردیم .
    بعد که اروم شدیم ساره پرسید : الان حالت خوبه؟
    _اره خوبم
    _دکتر رفتی؟
    _نه . دکتر میخواستم چیکار
    _اگه حالت خوب نیست بیا بریم دکتر
    _نه خوبم
    _پاشو حاضر شو بریم شکایت
    _ساره حالیت نیست من اینجا غریب و تنهام؟
    -خوب که چی؟
    _یعنی اینکه نمیخوام برای خودم مشکل درست کنم
    _اصلا حالیت هست اون باهات چیکار کرده؟
    جوابی ندادم
    _خودت و زدی به خریت؟
    با عصبانیت گفتم : ساره مجبورم خودم و بزنم به خریت تو نفست از جای گرم در میاد نمیدونی وقتی تو یه کشور غریب بخوایی با کسی در بیافتی ممکنه چه اتفاقایی برات ایافته
    ساره جا خورده بود اروم منو نگا میکرد. گفتم : ببخش عصبانی بودم
    ساره یع نفس عمیق کشید و گفت شماره اون پسره رو داری؟
    _اره دارم
    _بدش به من
    _مبخوایی چیکار
    داد کشید : دارم میگم شماره اش و بده به من
    شماره رو بهش دادم. پرسید : اسمش چی بود؟
    _امیر
    _اهان باشه
    رفت تو اتاق و در و بست
    بعد اومد بیرون و گفت : خیابون شانزدهم کجاست؟
    _میخوایی چیکار؟
    _ با این پسره اونجا قرار گذاشتم. توی پارک
    _ تو دیوونه ای؟
    _نمیدونم چرا انقدر خونسردی
    نهارمون و که خوردیم را افتادیم رفتیم خیابون شانزدهم. من دورتر نشسته بودم جایی که از طرف ساره دید نداشتم اما خودم میتونستم اونا رو ببینم
    بالاخره اشغال کثافت اومد.نمیشنیدم چی میگن ولی ساره عصبانی بود و اونم هیچی نمیگفت.
    کاش نزدیکتر بودم تا صداشون و بشنوم
    ساره یه چیزی از امیر گرفت. و امیر نشست و زانو زد. بعدم دوباره ساره عصبانی شد.
    داشتم از اضطراب و نگرانی میمردم. نگاهی به دستم انداختم، با ناخونام دستم و زخم کرده بودم
    و بالاخره ساره اومد. امیر هم راش و گرفت. ساره داشت به انگلیسی زیر لب فحش میداد.به من که رسید به انگلیسی گفت :کارمون تموم شد بریم.
    خنده ام گرفته بود به فارسی پرسیدم : خانوم شما احیانا فارسی هم بلدید حرف بزنید؟
    خندید و گفت من هر کشوری برم زبونم خود به خود عوض میشه
    _از امیر چی گرفتی؟
    _بریم خونه بهت میگم
    تو راه ساره ساکت بود و هیچی نمیگفت
    خونه که رسیدیم یه پاکت و داد دستم بازش که کردم خشکم زد، توش پول زیادی بود چند هزار دلاری میشد.
    _این چیه؟
    _خوب پوله دیگه
    _میدونم پوله .برای چیه؟
    _خوب از امیر گرفتم
    _چرا
    _دلم خواست
    _لااله الالله. میگم این پول و امیر چرا بهت داد
    _چون من ازش خواستم
    _ساره پامیشم میزنمت ها . یه جواب درست و حسابی بهم بده
    _خب تو درست و حسابی سوال کن. منم درست و حسابی جواب میدم
    خونسردی اش داشت دیوونه ام میکرد.
    _میگم این پول و چرا از امیر خواستی؟
    _ ببین این سوالت تکراریه ها قبلا پرسیدی منم گفتم دلم خواست
    _ساره من اعصاب درست و حسابی ندارم ها.پامیشم میندازمت بیرونا.
    _از صبح اومدم اینجا همه چیزی که بهم دادی یه کم گوشت بود الانم میخوایی منو بندازی بیرون؟
    _خنده ام گرفته بود.خوب ببین تو مثل ادم قضیه این پول و تعریف کن من بهت غذای خوب میدم
    _ببین من قورمه سبزی میخوام ها
    _باشه بهت قورمه سبزی میدم
    _اهان عرضم به حضور تو دختر گلم که تو باشی. خوب حالا چطوری شروع کنم؟تا اینجا خوب بود؟
    داد کشیدم : ساره
    _خوب چرا عصبانی میشی.بزار بگم
    _من به امیر گفتم که این پول و بده تا ما ازش شکایت نکنیم
    _اخه کی بهت گفته من پول لازم دارم؟
    _شکایت که نمیکنی، به مامان و باباش هم که نمیگی ،اونوقت به این پسره خیلی خوش نمیگذره؟
    _خب پول و تو گرفتی مال خودت. من به پول اون دست نمیزنم
    _این پول و نگه دار برای عملت لازم میشه
    _چه عملی؟
    _تو با این وضع میتونی ازدواج کنی؟
    _با کدوم وضع
    _بهار چرا گیج میزنی؟ میگم تو با این بلایی که این پسره سرت اورده نمیتونی تو ایران ازدواج کنی.
    _تازه حواسم جمع شد و فهمیدم منظورش چیه
    _مشکل من با عمل حل نمیشه. گیریم خوب شدم با این حس مزخرفی که دارم چیکار کنم؟
    _فعلا که کاچی به از هیچی. پاشو به من قورمه سبزی بده
    _ همیشه به این خونسردی و شوخ طبعی ساره حسادت میکردم. پاشدم صورتش و بوسیدم و رفتم براش قورمه سبزی پختم.
    سر سفره همینکه قورمه سبزی رو خرد شروع کردئ به ایراد گرفتن
    _بابا اینم غذاس که پختی؟ ابش یه طرفه دونش یه طرف.اینا چیه توش ریختی لوبیاست؟ نه فکر کنم نخوده. وای نمکش چرا زیاده؟
    تند تند میخورد و ایراد میگرفت.غذا که تموم شد گفت : اخیش دستت درد نکنه ایشالا یه شوهر خوب پیدا کنی.
    منم فقط میخندیدم.
    شب هم که میخواستیم بخوابیم شروع کرد.
    _ببین من تو خونه ات مهمونام توی هواپیما هم کلی اذیت شدم ، شام و نهار درست و حسابی هم که ندادی بخورم پس لااقل بزار مثل ادم رو تختت بخوابم.تو هم یا رو زمین بخواب یا روی کاناپه. اگه هم خر و پف میکنی برو بیرون بخواب.
    بالاخره با شوخی و خنده دوتایی باهم روی تخت خوابیدیم و کلی هم در مورد ایران و خاطره هایی که باهم داشتیم حرف زدیم. چه قدر خوبه که دوستی داشته باشی کع توی خاطراتت باهات سهیم باشه.
    ویزای بهار یه هفته ای تموم شد و رفت ایران. چه قدر خوشحال بودم که کنارم بود اما اونم بالاخره رفت و من دوباره شدم همون بهار تنهای همیشگی.
    یه ماه هم از اون روز گذشته. گاهی وقتا شبا یاد اون خاطره لعنتی بد می افتم و نمیتونم بخوابم. اما این روزا هم میگذره.
    زندگیم دوباره به روال عادیش برگشته دارم تو بیمارستان به صورت پاره وقت کار میکنم.
    امروز تو بیمارستان حالم به هم خورد احتمالا به خاطر استرس زیادیه که دارم.
    چند وقتیه که کم غذا شدم و اصلا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.
    امروز بازم حالم به هم خورد. باید برم ازمایش بدم.
    جواب ازمایش رو که گرفتم شوه شدمو تو برگه نوشته که من باردارم . امکان نداره حتما اشتباه شده . اخه منکه با کسی رابطه نداشتم. یه دفعه ذهنم کشیده شد به امیر.
    یعنی ممکنه. یعنی من از اون کثافت باردارم. باید دوباره ازمایش و تکرار کنم.
    ازمایش دوم هم بارداریم و تایید میکنه. حالا من چیکار کنم. خیلی وضیتم خوب بود بار داری هم بهش اضافه شد

    [/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD="class: alt2"]
    من باردارم؟ باید چیکار کنم؟یعنی دیگه جرئت میکنم تو صورت مامان و بابا نگاه کنم؟
    اخه چرا من؟ همه یه عمر خودشون و به در و دیوار میکوبن و حامله نمیشن اونوقت من احمق با یه تجاوز باردار شدم.چرا به فکرم نرسید که ممکنه باردار بشم؟ نه هیچ راهی برای فهمیدنش نداشتم.
    ولی من یه دکترم . چرا دیدن اونهمه دختر که ناخواسته باردار میشدن من و به فکر ننداخت؟ولی من با اونا فرق داشتم .به من تجاوز شده بود، اونموقع به هرچیزی فکر میکردم الا این. دیگه باید فکر ازدواج و عشق و عاشقی رو با خودم به گور میبردم. بازم دستم رفت طرف گردنبندی که شهاب بهم داده بود.
    تموم این مدت و انگار تو خواب بودم اما الان دیگه از این خواب خرگوشی بیدار شدم.
    شیش ماه دیگه درسم تموم میشد اونوقت جنینم هشت ماهه میشد.
    بابا و مامانم شیش ماه دیگه میان تا دخترشون و ببینن. بیخبر از اینکه دخترشون حامله است. داشتم دیوونه میشدم.
    برای اولین بار تو عمرم یه راز دارم تا از ساره قایمش کنم. اگه بهش بگم چی میشه؟حتما بازم شروع میکنه و با اون منطق لعنتیش نصیحتم میکنه و میگه باید بچه ام رو سقط کنم.
    شایدم پا شه و بیاد اینجا و پول سقط بچه رو هم از امیر بگیرهیه چند هزار دلار دیگه. با این فکر خنده ام گرفت.داشتم میخندیدم. دستم رفت رو شکمم به جنین دو ماهه اونجا بود اما خبری از بزرگ شدن شکمم نبود.
    دو ماه دیگه گذشته بچه ام چهار ماهه است. خیلی وقته که به بودنش عادت کردم ، شبا باهاش حرف میزنم و روزا بهش فکر میکنم.
    دستم بازم رفت رو شکمم .هنوزم خبری از رشد شکمم نبود، هیچ وزنی اضافه نکردم و حتی از وزنمم کم شده . خیلی وقته که یه غذای درست و حسابی نخوردم.
    بچه کوچولوی چهار ماهه ام حتی تکون هم نمیخوره. شاید اونم میدونه قراره مثل خودم بدبخت بشه.
    امروز حالم خوب نیست ، سرگیجه و حالت تهوع دارم، کوچولوم توی هفته ی هفدهمه اما هیچ رشدی نداره. نگرانم خیلی نگران بابای شهاب تو این دانشگاه و توی بیمارستان کلی اشنا داره. اگه جایی درز کنه که من بار دارم ابروم میره.اصلا مگه ابرویی هم دارم که بره.
    دوباره صبح شده باید برم بیمارستان . رسیدم به بیمارستان حالم اصلا خوب نیست، دلم درد میکنه ، کوچولوم داره اذیتم میکنه ، اما نه شاید اونم اذیت میشه.امروز سومین روزیه که حالم خوب نیست یعنی حالمون خوب نیست ، دستم و میزارم رو شکمم و میپرسم ، کوچولو مشکلی داری؟ حالت خوب نیست؟یا فقط داری مامانت و اذیت میکنی؟ بیشتر از خودم نگران بچه ام هستم. حس مادرانه هم بدون اینکه بخوام اومده سراغم.
    رفتم دستشویی ، از دستشویی که اومدم بیرون دیگه هیچی نفهمیدم،
    چشمم و که باز کردم توو یه جای غریب بودم اینجا کجاست؟ شبیه بخش ریکاوریه
    ، یکی از پرستارا اومد و پرسید : به هوش اومدید؟ درد دارید؟ حالت تهوع دارید؟
    این سوالا برای چی بود؟ شبیه سوالایی بود که وقتی یکی بعد از عمل به هوش می اومد میپرسیدیم.
    عمل؟ دستم و گذاشتم رو شکمم . نه امکان نداشت . کوچولوی من کو ؟ بدون اینکه بخوام اشکام ریخت.
    دو روزه که تو بخش بستری هستم کوچولوم رو از دست دادم به خاطر سوءتغذیه. خوشحال بودم که تو ایران نیستم . اگه اونجا بودم نگاهای همه بهم خیلی بد میشد .مثل نگاهی که به یه دختر هرزه میکنن اما اینجا اونطور نیست ، اینجا این یه چیز عادیه ، مثل خوردن اب و غذا و نفس کشیدن ، اره اینجا بارداری قبل از ازدواج مثل همه ی اتفاقاییه که تو روز معمولی ممکنه تجربه اش کنیم.
    دیگه باید غید برگشتن به ایران و بزنم ، نه دیگه ایرانی در کار نیست برم اونجا و چیکار کنم ، یه دختر مجرد با یه بچه که سقط کرده،
    این زندگی چقد گنده ، اولش به تلخیه اخرشه ، حتی وسطش هم گنده ، گندتر از بقیه جاهاش.
    بازم زندگیم داره میگذره خوب نمیگذره اما میگذره. دیگه همه ی بچه های بیمارستان میدونن که من یه بچه سقط کردم ، اما نگاها مثل قبلن ،بی تفاوت و عادی.
    بالاخره تز ام رو هم تحویل دلدم براش خیلی زحمت کشیده بودم. میخواستم تز ام اونقدر خوب باشه که رتبه بیاره اگه تز ام بتونه رتبه بیاره حتما درخواستای کاری خوبی میگیرم و میتونم بهانه ای برای اینجا موندن داشته باشم.
    کمی نگرانم چند وقته که بابا مامان حرف نزدم همه برام بهانه میارن. یعنی مامان کجاست؟ نکنه با بابا دعوا کردن و بابا هیچی نمیگه. چرا گوشیش خاموشه؟
    بالاخره تموم شد. تز و دفاعیه تموم شد. یه ماه دیگه قراره بشم متخصص.
    امروز جوابارو دادن تز ام اول شده . خیلی خوشحالم میخوام به به بابا و مامان زنگ بزنم و بگم که تز ام اول شده و میخوام یه مدت اینجا بمونم و کار کنم. میخوام بگم بعد یه کم کاغذ باز قراره دختر کوچولوشون بشه متخصص.
    به مامان زنگ زدم بازم گوشیش خاموشه مثل همه ی 23 روز گذشته. شماره بابا رو گرفتم. با گوشی رو جواب داد
    _سلام دختر گلم، خوبی؟
    _مرسی
    _چی شد ؟جوابا رو گرفتی؟
    _اره بابا تزام اول شده. مامان چرا جواب نمیده میخوام بهش خبر بدم.
    صدای بابا یه لحظه لرزید، دخترم مامانت یه کم مریضه
    _یعنی انقدر که نمیتونه یه زنگ به من بزنه؟
    _بهار بابایی حالا که کارات تموم شد یه سر بیا ایجا
    _ اخه برای چی؟
    _بیا عیادت مامانت
    بابا زد زیر گریه و گوشی رو خاموش کرد.
    دوباره شماره بابا رو گرفتم ، جواب نمیداد. داشتم از نگرانی میمردم ، شماره خونه رو گرفتم اما منزلت هم جواب نداد.
    زنگ زدم به ساره،
    _الو ساره خودتی؟
    _بله خودمم. خانوم دکتر چی شد؟جوابا اومد
    _ساره مامانم چش شده؟ هان؟بابا بهم دروغ گفته اره؟
    دلم یه گواه بد میداد. خیلی وقت بود که نگران بودم.
    ساره برای اولین بار تو عمرش ساکت شد ،
    _داد زدم پس چر قبلا بهم نگفتید؟
    _اخه بهت چی میگفتیم تو یک و نیم سال روی تز ات کار کرده بودی ، اونوقت میخواستی ما چیکار کنیم؟ یه هفته قبل از تحویل تز ات بهت زنگ میزدیم و میگفتیم مامانت تصادف کرده و فوت شده؟ اونوقت تو بعدا نمیگفتی که ما همه ی زحمت هات رو به باد دادیم؟
    یخ کردم . مامانم مرده ؟
    پرسیدم : ساره مامانم مرده؟
    _ پس بابات بهت چی گفته بود؟ وایی بهار؟
    گوشی رو قطع کردم وسط خیابون نشستم رو زمین و زدم زیر گریه . هر کی رد میشد میپرسید که کمکی نیاز دارم یا نه.
    باید بر میگشتم ایران. مامانم منتظرم بود. رفتم خونه و به همه ی اژانسهای مسافرتی که میتونستم زنگ زدم توی یه پرواز جای خالی پیدا کردم قرار شد بلیط رو برام بفرستن . یه چمدون کوچیک اماده کردم و به باربد زنگ زدم و گفتم که دارم میرم ایران، اونقدر گریه کرده بودم که گیج بودم ، به لباس تنم نگاه کردم سیاه بود انگار که میدونستم باید برم مراسم مامان. همه ی مدارکم رو برداشتم . زنگ در و زدن حتما اژانس بود توی اخرین لحظه شالم و هم از تو کمد برداشتم و را افتادم.
    ببالاخره پروازمون نشست . خیلی خسته ام. خسته و بی حوصله داشتم دنبال باربد میگشتم که شهاب و دیدم خشکم زد، چرا شهاب؟ حتما کار باربد بوده هیشکی به جز اون نمیدونست که من قراره بیام، شهاب هم منو دید اومد جلو و بهم تسلیت گفت صورتش اصلاح نشده بود اما مرتب ، چقدرم بهش می اومد مثل همیشه جذاب و دوس داشتنی. یه بلوز سیاه تنش بود ، نمیتونستم جلوی اشکام و بگیرم گفتم : شهاب مامانم کو؟ چرا نیومده استقبال دخترش؟ چرا نیومده خانوم دکترش رو ببینه؟ شهاب دیدی بی مادر شدم؟ دیدی تنها موندم . حتی تو هم بهم نگفتی، چرا همه تون انقدر سنگدل شدین؟ چرا همه تون نامرد شدین؟
    به هق هق افتاده بودم نمیتونستم سرپا وایسم خواستم بشینم زمین که شهاب بغلم کرد و در گوشم گفت : اروم باش با گریه کردنت که مشکلی حل نمیشه، داد زدم خفه شو شهاب ، چرا خفه نمیشی؟ خیلی عصبانی بودم دیگه شهای هم نتونست تحمل کنه دوتایی باهم نشستیم و گریه کردیم.با کمک شهاب سوار ماشین شدم ، شهاب برام یه ابمیوه اورد و داد دستم که بخورم، داشتم به لیوان ابمیوه نگا میکردم . شهاب لیوان و از دستم گرفت و گرفت جلوی دهنم یه کم ازش خوردم.
    شهاب ماشین و روشن کرد داشت میرفت طرف خونه گفتم من خونه نمیرم منو ببر بهشت زهرا
    گف: نه حالت خوب نیست برو خونه استراحت کن
    _حالم خوبه.
    _الان حس تو تنت نیست، رنگ به روت نیست ، چرا نمیفهمی
    _ماشین و نگه دار یه ماشین دیگه میگیرم و میرم
    شهاب ماشین و نگه داشت و با عصبانیت گفت : چرا داری یه دندگی میکنی؟ همه عمرت و یه دنده گی کردی به چی رسیدی؟ حالا میخوایی چی رو ثابت کنی؟ که دختر خوبی هستی؟ که مامانت و دوس داشتی؟ تو همون ادم احمقی هستی که همه مون و گذاشتی و رفتی. تو همهون ادمی هستی که همه مون رو با رفتنت ناراحت کردی ، الانم برگشتی که چی بگی؟
    ناراحت شدم خیلی ناراحت شدم ، من همه این کارا رو به خاطر شهاب کرده بودم اونوقت اون احمق داشت سرم داد میزد؟ از هیشکی انتظار نداشتم که پشتم وایسه اما از شهاب انتظار داشتم. با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و جلوی اولین ماشینی رو که دیدم گرفتم و گفتم دربست.
    اونجا که رسیدم گیج شدم منکه نمیدونستم مامان کجا خاک شده ، مامانم بیست و سه روز بود که مرده بود و اونوقت من نیومده بودم سر خاکش ،بالاخره از روی تاریخها پیداش کردم ،مامانم اونجا زیر یه خروار خاک خوابیده بود، زدم زیر گریه و شروع کردم با مامانم اروم حرف زدن ، مامان میبینی ، میبینی شهاب با دخترت چطوری حرف میزنه ، مامان مگه گناه من چی بود ، من رفتم تا بچه سپیده پدر داشته باشه تا مهبد برگرده پیش سپیده تا شهاب به خاطر من خانواده اش و از دست نده ، مامان من از خواسته هام گذشتم تا همه به خواسته هاشون برسن ،مامان شهاب اسم این فداکاریم و میزاره حماقت ، داشتم زمزمه میکردم و گریه میکردم یه عالمه ادم دورم و گرفته بودن ، اونا به من چیکار دارن من دارم با مامانم حرف میزنم پس این لعنتیا چرا نمیرن ، یکی نشست کنارم ، شهاب بود صورتش خیس بود من و اروم بغلم کرد و گفت : خوب با مامانت حرف زدی؟ دیگه بسه. اروم باش
    دوباره سوار ماشین شهاب شدم. باید میرفتم خونه.
    [/TD]
    [TD="class: alt1, align: left"][/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]
    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


  9. پست شماره : 9
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن
    همه اش فکر میکردم میرم خونه و میبینم مامان اونجاست و داره میخنده ، کاش همه اینا خواب بود ، کاش بابا بهم دروغ گفته باشه.
    رسیدیم خونه وارد حیاط شدم عاشق هوای خنک اخرای تابستونم.چقدر حیاطمون تو این فصل قشنگ بود ، رنگ سبز و روی درختا دیده میشد ، یه نسیم خیلی ملایم هم میوزید

    الان شهریور ماه بود،برگشته بودم خونه بعد سه سال و نیم.
    رسیدم جلوی در ورودی ، جلوی در پر کفش بود یه هو یه عالمه تردید ریخت تو دلم ،تردید و شک و ترس،من اینجا چیکار میکردم چرا برگشتم، جلوی در مکث کردم
    شهاب دستش و گذاشت رو شونه ام و گفت : اگه میخوایی بریم خونه من استراحت کن بعدا میایی.
    سرم و تکون دادم و گفتم : نه .من خوبم
    در و که باز کردم و وارد سالن شدم همه نگاها برگشت طرفم همه شوکه بودن ، یه عالمه ادم با لباسای یکدست سیام و چشمایی گرد شده،
    تنها باربد بود که شوکه نبود اون میدونست که برمیگردم.
    احساس تنهایی میکردم، چقدر سرد بودم ،سرد و خالی .
    باربد از جاش بلند شد و اومد بغلم کرد ، دوباره ارامشم به هم ریخت زدم زیر گریه ،چشمم افتاد به بابا چقدر پیر شده بود ، موهای سیاه و قشنگش یکدست سفید شده بود از بغل باربد اومدم بیرون رفتم طرف بابا ، نمیتونستم تو صورتش نگا کنم من دختر خوبی نبودم ، بابا خودش بغلم کرد ،
    گفتم : بابا من اومدم ، مگه نگفتی بیا عیادت مامانت پس مامانم کو ، بابا من و ببر پیش مامان
    خاله زد زیر گریه و گفت : بهناز کجایی که ببینی چشم راهیت ، بهناز ببین خانوم دکترت اومد کجایی که ببینیش ؟بهناز
    مهبد داد زد سر خاله : مامان شما دیگه زبون نگیر نمیبینی حالش خوب نیست
    خاله ساکت شد اما صدای هق هق گریه اش می اومد.
    داشتم بغل بابا گریه میکردم که حس از تنم رفت و دیگه هیچی نفهمیدم .
    پشم که باز کردم تو یه جای غریب بودم از جام پریدم نگاهی به دور و برم کردم تو اتاق خودم بودم ، چقدر اتاقم برام غریب بود.
    زندگیم شده بود شبیه یه پلان بد از یه فیلم مزخرف ، مثل یه نمای نزدیک از کنج یه خونه قدیمی که از تمیزی برق میزنه ، یا شاید از اونم بدتر شبیه یه تصویر زوم شده از یه لیوان غلو شده که حتی یه لک هم روش نیست و داره پر اب میشه.
    چرا همه چی اینطوری خراب شد؟
    روزای اخر رابطه بین من و مامان خیلی بد شده بود ، حتی باهم حرف هم نمیزدیم. یعنی خاطره خوبی از مامان داشتم؟ دهنم رفت طرف گذشته ، اون روزایی که خیلی دوس داشتم لباس عروس بپوشم ، بامامان رفتیم یه مزون لباس عروس و مامانم گفت که چند وقت دیگه جشن عروسیمه و من چندتا لباس عروس پرو کردم ، با یاد اوری این خاطره یه لبخند نشست گوشه لبم ، چهارتا لباس عروس پرو کردم و روی هر کدوم یه ایراد گذاشتیم و بعد اومدیم بیرون.خاطره ها همینطور یکی یکی می اومدن تو ذهنم ،همه ی بحث هایی که در مورد بیماریها میکردیم، همه روزایی که باهم میرفتیم خرید ، چقدر خاطره خوب از مامانم داشتم و نمیدونستم.از جام بلند شدم و نشستم ، نگاه دقیقی به اتاقم انداختم همون اتاق سابقم بود ، اتاقی که ازش یه عالمه خاطره داشتم ،هوا تاریک شده بود، رفتم طبقه پایین منزلت خانوم داشت کار میکرد، اونم خیلی پیر شده بود،بهم سلام کرد جوابش و دادم ،خونه به هم ریخته بود و کلی ظرف نشسته بود، ما ایرانی ها چقدر مزخرف بودیم عروسیمون دو روز بود و عذامون چهل روز.
    گفتم : منزلت خانوم دیر وقته چرا نرفتید خونه؟
    _دخترم کارم که تموم بشه میرم
    _شما برو بقیه رو خودم انجام میدم
    _وای نه خانوم .خودم تموم میکنم
    با اون پادردش داشت خونه رو مرتب میکرد
    ، دستش و گرفتم و گفتم : داری ناراحتم میکنید الان شوهرت پشم به راهه برو پیشش
    یه لبخند زد و گفت : دخترم خدا از خانومی کمت نکنه
    _ الان زنگ میزنم اژانس هرچی غذا و میوه هم مونده ور دار ببر.
    یه چشمی گفت و رفت حاضر بشه
    منزلت خانوم که رفت شروع کردم به تمییز کردن خونه داشتم ظرفها رو میشستم که باربد اومد و پرسید : چرا بیداری؟منزلت خمانوم کو؟
    _ خسته بود فرستادمش خونه
    _بهار خوشحالم که برگشتی
    _یه لبخند بهش زدم
    زود استیناش و بالا زد و گفت : یه کم بکش اونور بزار منم کمکت کنم.
    _به برو بخواب
    بدون اینکه به حرفم گوش کنه گفت : من اب میکشم
    دوتایی با هم ظرفا رو شستیم ، چقدر خوشحال بودم که باربد پیشمه ، چقدر بوی مامان و میداد.
    کارمون که تموم شد بدون هیچ حرفی بغلش کردن و زدم زیر گریه ،
    بازم صبح شده ، مامان من مرده اما هر روز صبح خورشید در میاد ، شبا هم ماه میدرخشه،کوچه ها همون کوچه ان ،درختا هم همونایی ان که بودن،هیچی عوض نشده فقط یه قاب کوچیک نشسته جای مامانم.
    تو حیاط بودم که بابا درو باز کرد و اومد تو، نمیدونستم کی رفته بیرون،
    گفتم
    _سلام صبح بخیر
    _سلام دختر گلم، خوب خوابیدی؟
    _بله بابا شما کجا بودی؟
    _یه سر رفتم پیش مامانت
    دلم گرفت بابام تنها شده بود بیشتر از همه مون اون بود که جای خالی مامان و حس میکرد. بهش یه لبخند زدم نمیدونم اصلا شبیه لبخند بود یانه
    رفتیم دور هم صبحونه خوردیم ، جای مامان خالی بود،
    گفتم :بابا امروز بیرون که نمیرید؟
    _چطور مگه؟
    _ماشین و لازم داشتم
    باربد گفت : امروز با ماشین من برو، فردا ماشینت و میدم سرویسش میکنن
    _باشه
    _حالا کجا میخوایی بری؟
    میرم سر خاک مامان
    _باشه باهم میریم
    من باربد تند تند صبحونه خوردیم و را افتادیم طرف بهشت زهرا.دسته گل و بوی گلاب نشون میداد که بابا اینجا بوده ، باربد نشست و دعا خوند و فاتحه فرستادو گفت : من برم به قبر یکی دوتا از دوستا سر بزنم
    زود برمیگردم ، میدونستم میخواست تنهام بزاره تا حرفام و بامامان بزنم ،میخواستم چی بگم؟میخواستم بگم ببخش؟میخواستم بگم من تنهام؟میخواستم بگم از دستت ناراحتم؟اونکه همه اینا رو میدونست ، اون اینا رو میدونست و تنهام گذاشت،ولی بهش گفتم که بابا چقدر تنها شده ،بهش گفتم که باربد چقدر غمگین شده ،اما مگه به حرفام گوش میکرد. اون رفته بود و نمیخواست برگرده.
    دیگه پاییز اومده بود ،برگا داشتن میریختن اما خبری از مامان نبود،دیروز مراسم چهلم بود، یه سنگ قبر سرد روی قبر مامان گذاشتن،تاریخ فوت و تاریخ تولد روش بود ، مثل همه ی سنگ قبرای دیگه، همه برامون لباس اورده بودن و اصرار کردن که لباسامون رو دربیاریم، اما هنوزم لباس سیاه تنمون بود
    داشتم میرفتم بیرون یه سری خرید داشتم که بابام صدام کرد و گفت : دخترم دیگه چهم مامانت گذشته لباس سیاهت و در بیار
    بهش نگا کردم ،خودش هنوز لباس سیاش تنش بود ،گفتم : تا وقتی شما سیا بپوشید منم میپوشم.
    _منم درشون میارم ،
    برگشتم برم که دوباره صدام کرد
    _بهار بابایی بیا بشین باهات حرف دارم
    رفتم نشستم پیشش بهم نگا کرد و گفت : میدونم برای کارای مدرکت باید برگردی امریکا، نگران من نباش باربد پیشم هست ، برو کارات و که روبه راه کردی برگرد
    باید میرفتم ولی میترسیدم ، میترسیدم برم اونجا و بابا تنها بمونه خیلی نگرانش بودم
    از جام بلند شدم و رفتم بیرون، باید خرید میکردم ، ماشین و که از پارکینگ در اوردم شهاب و دیدم براش بوق زدم و خواستم رد بشم اشاره کرد که وایسم ،
    ماشین و نگه داشتم و شیشه رو دادم پایین
    سلام کردم و پرسیدم کاری داشتی؟
    اره میخواستم اگه میشه باهات حرف بزنم
    _در مورد چی؟
    __ بیا بریم خونه. بابا هست؟
    _اره
    -پس ماشین و پارک کن بیا تو
    هنوز لباس سیاش تنش بود ، به احترام ما درش نیاورده بود
    ماشین و پارک کردم و رفتم تو شهاب و بابا داشتن گپ میزدن یه بسته کادو شده جلوی بابا بود، منم نشستم ،شهاب یه بسته هم داد به من
    پرسیدم : این چیه؟
    _برو لباس سیاهت و در بیار
    _دیروز خاله اینا گفتن اپمنم جواب دادم تا وقتی بابا لباسش و در نیاره منم در نمیارم
    شهاب نگاهی به بابا کرد و گفت : عمو رنگش توسیه روشن نگرفتم تا بهانه نیارید
    با اصرار شهاب بابا لباسش و عوض کرد
    شهاب نگاهی به من کرد و گفت : خب؟
    _باشه بعدا
    _بهار برو لباست و در بیار بیا
    _ولی...
    _زود
    اونقدر محکم حرف زد که رفتم و لباسم و عوض کردم یه بلوز بینهایت قشنگ برام خریده بود و یه شال
    بلوز و که پوشیدم برگشتم پایین بابا بلند شد و صورتم و بوسید
    شهاب لبخند زد و گفت : خیلی قشنگ شدی
    _مرسی
    یه بسته دیگه داد دستم و گفت : اینم مال باربده خودش و پیدا نکردم،
    ازش تشکر کردم،اونم خداحافظی کرد و رفت
    هنوزم مثل گذشته بود یه ادم که حواسش به همه چی بود،اما اون دیگه مال من نبود ،من لیاقت نداشتم داشته باشمش.
    رفتم بیرون و کارام و انجام دادم و برگشتم خونه، منزلت خانوم خیلی پیر شده بود پاهاشم درد میکرد، یه بخشی از کارای خونه رو به عهده گرفته بودم اومدم و به منزلت خانوم کمک میکردم
    باربدم اومد و لباس سیاهش و در اورد و بلوزی رو که شهاب اورده بود و پوشید،شهاب خیلی خوش سلیقه بود .
    مهر ماه داره تموم میشه برای فردا بلیط دارم میرم کارام و سروسامون میدم و برمیگردم تا همیشه تو ایران بمونم، یه عالمه ترس و دلهره دارم ، سپیده همه اش میگه مشکلی پیش نمی اد عمل میکنی و میشی یه ادم عادی، اما من نمیخوام نمیخوام زندگیم رو با دروغ شروع کنم.
    زندگی مشترک به خودی خودش گند هست چه برسه به اینکه با دروغ هم شروع بشه.
    یه ماهی اونجگا کار داشتم ، باید خونه و وسایلش رو میفروختم و کارای اداری مدرک پزشکی ام رو هم انجام میدادم
    اینجا اومدن دوباره وسوسه ام کرده، وسوسه برای موندن و فراموش کردن دردهام، اما نه نمیتونم بابا تنهاست ، حتی باربد هم با اینکه نشون نمیده تنهاست،
    اوندفعه موقع برگشتن با عجله برگشته بودم و برای هیشکی سوغات نخریده بودم ایندفعه باید جبران میکردم
    هر روز با باربد حرف میزدم و اونم ازم میپرسید که کارا چطور پیش میره و چقدر طول میکشه تا بر گردم
    بالاخره همه ی کارام تموم شد،بیشتر لباسا و اجناس خونه رو بخشیدم به خیریه تا خودشون هر طور که میخوان ازشون استفاده کنن.
    سوار هواپیما شدم، یعنی امکان داشت یه روزی بازم برگردم امریکا نمیدونم
    گردنبند شهاب هنوزم گردنمه ، عشقش تو قلبمه اما من به اون وفادار نبودم
    منم از اینجا براش کادو خریده بودم یه ساعت قشنگ شاید میخواستم هروقت نگاش میکنه یاد من بیافته برای بابا و باربد هم ساعت خریدم.
    رسیدم به ایران یه کمی به خاطر تحویل گرفتن چمدونام معطل شدم بعد دوساعت که کارم تموم شد شروع کردم به گشتن دنبال باربد پیداش کردم با لبخند اومد منو بوسید و باهم سوار ماشین شدیم تو ماشین کلی سربه سرم گذاشت و شوخی کرد.
    هنوزم همون بوی مامان و میداد. من به فکر بابا بودم تا کی میتونست یه خونه بدون همدم رو تحمل کنه باید صبر میکردم سالگرد مامان بگذره و براش زن بگیرم شاید هرکسی بشنوه بگه من سنگدلم اما نه من سنگدل نیستم.
    من فقط یه دختر بودم که درد تنهایی رو حس کرده ، بد دردیه اینکه بیایی و تو خونه ای پا بزاری که هیشکی توش منتظرت نیست.ما تو خونه بودیم اما تا کی ؟ و چیزهایی هم بودن که فقط یه همسر میتونست برای شوهرش فراهم کنه . نه هیچکس دیگه ای.
    همه رو دعوت کردم و کادو هاشون و دادم هرکی می اومد کادوش و میگرفت و یه تشکر میکرد و میرفت.
    یه کادو هم برای سپیده گرفته بودم چون تو مراسم ازدواجشون نبودم ، حتی موقع تولد مهیا کوچولو هم نبودم کادوی اون و هم دادم.و بعد یه شام که دور هم خوردیم همه رفتن خونه شون.
    کادوی همه رو داده بودم جز کادوی شهاب و ساره .
    ساره مسافرت بود اما برای دادن کادوی شهاب شک داشتم.
    فردا بالاخره تصمیم گرفتم کادوش رو بدم برای بعد از ظهر قرار گذاشتیم ،ساعت5 بلند شدم و ارایش کردم و یه مانتو خوشگل پوشیدم و شالی رو که شهاب برام خریده بود و سر کردم ، توی اینه به خودم نگا کردم اون تو یه دختر قشنگ میدیدم که خودش و برای عشقش خوشگل کرده . اما چرا؟مگه من نمیخواستم که شهاب فراموشم کنه پس چرا داشتم انقدر به خودم میرسیدم ،راه افتادم و رفتم.
    من زودتر رسیدم هنوز شهاب نیومده بود سر یه میز نشستم اینجا دیگه برام تبدیل شده بود به محل قرارم با شهاب ،همیشه هر وقت می اومدم این صندل خالی بود و پنجره ی قشنگش هم باز بود ،تو این فکرا بودم که یکی نشست رو به روم شهاب بود سلام کردم
    لبخند زد و گفت : شالت بهت میاد
    _مرسی
    _چیزی سفارش دادی؟
    _نه
    گارسن و صدا کرد و برام قهوه ترک سفارش کرد و کیک شکلاتی، عشقم هنوزم میدونس چه چیزی دوست دارم.
    نگاهش اونقدر پر عشق بود که میخواستم توش غرق بشم ، اینهمه عشق سهم من بود اما من دیگه از دست دادمش ، دیگه حتی لیاقت یک هزارم اون عشق رو هم نداشتم.من پوچ بودم.همین .فقط همین.
    قهوه رو که اوردن کادو رو از ککیفم در اوردم و گذاشتم جلوش،لبخند زد و گفت :این چیه؟
    _ یه یادگاری
    جعبه رو باز کرد ساعت و که دید نگاهی بهم انداخت ، بدون هیچ حرفی ساعت قبلیش و باز کرد و ساعت جدید و انداخت تو دستش ،چقدر بهش می اومد،
    _ازم تشکر کرد
    _شاید اگه یه مو قعیت دیگه ای بودم نمیتونستم خودم و نگه دارم و نبوسمش اما الان نه
    _برای اولین بار میدیدم که گذر زمان عوضش کرده عشقم یه قیافه ی مردونه جذاب پیدا کرده بود ،اون هم پابه پای من پیشرفت کرده بود من تخصص گرفته بودم و اون فوق لیسانس.
    داشتیم اروم قهوه مون رو میخوردیم که گوشیش زنگ زد جواب داد :بله ، میدونم ، اره ،خودم نیم ساعته میام ، نه بگو نرن ،
    بهم نگا کرد انگار مردد بود ولی حرفش و ادامه داد.
    باشه زود میام.گوشی رو که قطع کرد ناراحت بود ،گفت : بهار ببخش باید برم
    گفتم : مشکلی نیست
    از جاش بلند شد و گفت : از بابت کادو ممنون تا عمر دارم از دستم درش نمیارم،کیک و قهوه ات و تموم کن و بعد برو
    باهم دست دادیم ، دستاش مثل همیشه گرم بود و دستای من سرد.
    اون رفت و من داشتم رفتنش رو میدیدم ، هر وقت به نبودنش فکر میکردم دلم میسوخت ، چقدر اروم و محکم راه میرفت و چقدر شیک و خوش پوش بود.
    یعنی میتونستم ولش کنم.
    از جام بلند شدم و رفتم خونه و کلی گریه کردم.
    سهم من از این زندگی شده بود از دست دادن ، از دست دادن همه چی.
    دو روز دیگه هم گذشت. ساره از سفر برگشته بود و منتظر بودم که بیاد خونه.
    یکی در و زد، وای ساره بود بیشتر از یه ماه بود که ندیده بودمش بغلش کردم و بوسیدمش ،نشستیم و از هر دری حرف زدیم
    وسط حرفا کادوش و هم دادم بازم شوخی هاش و شروع کرده بود اما یه دفعه جدی شد و پرسید : بهار به پیشنهادم فکر کردی؟
    _کدوم پیشنهاد
    _حل کردن مشکلت
    _نیازی بهش ندارم
    _چرا؟
    _نمیخوام اینطوری باشم؟
    _چه طوری؟
    _خائن و دو رو
    _قرارم نیست که باشی
    _چرا تو میخوایی که باشم
    _الان همه این کار و انجام میدن
    _نه دلم میگه نه
    _اگه به هوای دلت باشی باید شهاب و بزاری کنار
    _میزارمش
    _چطوری؟
    _نمیدونم ، شایدم حقیقت و بهش گفتم
    _احمق نشو ، با خودت نگو که اون تو یه کشور ازاد بزر شده ها، خون ایرانی تو رگشه ،بفهمه دیوونه میشه
    _ساره انقدر واقع بین نباش، یه کمی هم به خاطر من امیدوارم کن
    _هان؟چی بگم؟بگم که اره میری بهش میگی و شهاب هم یه لبخند میزنه و میگه مشکلی نست و بعدش هفت شبانه روز عروسی میگیرید و خوشبخت میشید؟
    _اره به خاطر من بگو
    _نه نمیتونم
    _پس هیچی نگو
    ساره عصبی بود هر دوتامون عصبی بودیم نمیتونستم خودم و راضی کنم که به شهاب دروغ بگم ، نمیتونستمم به حرفای ساره فکر نکنم. اون راست میگفت شهاب هیچوقت منو اینطوری قبول نمیکرد.
    روزا داره میگذره شهاب میگه که میخواد بعد سالگرد مامانم باهم عروسی کنیم ، جرئت ندارم واقعیت و بهش بگم و همه اش طفره میرم.
    مدرکم و قاب کردم و زدم به دیوار اما دل و دماغ کار کردن ندارم از طرفی چهارسال پیش هم طرحم رو نگذروندم پس فعلا باید تو خونه بشینم. اما ساره داره تو یه بیمارستان طرحش رو میگذرونه و مصممه که تو بیمارستان خودمون هم مشغول بشه ،اراده اون خوشحالم میکنه.
    یه ماه دیگه سالگرد مامانه و من هنوزم نمیدونم جواب شهاب رو چی بدم ، تا الان بهانه ام مامان بود اما بعد مراسم چی؟شهاب میگه سرد شدم اما نه من سرد نشدم ترسو شدم ،میترسم ازدستش بدم و میدونم هم که اون سهم من نیست ولی از اینکه از دستش بدم میترسم.
    دیروز با باربد حرف زدم و گفتم که میخوام بعد مراسم مامان برای بابا یکی رو
    پیدا کنم ، خیلی ناراحت شد اون مامان و خیلی دوست داست ، و لی قبول کرد ، اون خیلی فهمیده است و با شعور. دیروز بعد یه مدت طولانی بازم گریه کردیم دوتایی باهم .
    سالگرد مامان هم گذشت ، شهاب رسما منو از بابا خاستگاری کرده و من وقت برای فکر کردن خواستم.
    تو تریای بیمارستان منتظر ساره نشستم میخوام جریان رو بهش بگم میخوام باهاش مشورت کنم.بالاخره ساره اومد با یه لبخند قشنگ نشست و گفت : خب خانوم دکتر را گم کردید؟ چی میخوری برت سفارش بدم.
    دستم و گذاشتم رو دستش و گفتم : نه ساره هیچی نمیخوام.
    _چی شده؟ بازم که یخی
    _شهاب دیشب اومد خونه و من و از بابا خاستگاری کرد.
    ساره وا رفت و پرسید : خب؟
    _ازش وقت خواستم فکر کنم
    _میخوایی چیکار کنی؟
    _میخوام واقعیت و بگم
    _خر نشو
    _میخوام خر بشم
    _نه تو گزینه ی دیگه ای هم داری
    _نه ساره چرا نمیفهمی؟من عاشق شهابم نمیخوام بهش دروغ بگم
    _مجبوری
    _ساره میگی چیکار کنم من 4ماه یه جنین رو تو شکمم اینور و اونور میبردم و باهاش حرف میزدم ، اونوقت برم به شهاب چی بگم؟ بگم که اره من دخترم ؟ من پاک رفتم و پاک برگشتم؟ داری کجا زندگی میکنی ساره ؟ تو هند ؟ داری برام فیلم هندی میسازی؟
    زدم زیر گریه دست خودم نبود خیلی ضعیف شده بودم دیگه اون بهار سر زنده نبودم.
    فرداش تو خونه تنها بودم که شهاب بهم زنگ زد عصبی بود ، پرسید که کجایی؟
    _خونه
    _جایی نریها باهات کار دارم
    دلشوره گرفتم ، یعنی چیکارم داشت خیلی عصبانی بود ، ترسم از این بود که باباش قضیه ی بچه رو بهش گفته باشه
    در زدن و منزلت خانوم در و باز کرد ، شهاب اومد تو ، بادیدنش دلم هری ریخت ، قیافه اش به هم ریخته بود گفت : بیا تو اتاقت کارت دارم
    _باشه یه شربت اماده کنم
    حرفم و قطع کرد و گفت : هیچی نمیخوام زود بیا بالا . خودش هم رفت
    دستام میلرزید یه لیوان اب خوردم و گفتم : منزلت خانوم لازم نیست چیزی بیاری بالا
    در اتاق و که باز کردم شهاب داشت اونجا را میرفت ،با عصبانیت گفت : در و پشت سرت ببند.
    در و بستم و تکیه دادم به در . شهاب داشت نفس نفس میزد
    گفت : شهاب یه چیز ازت میپرسم ، فقط راستش و بگو
    _باشه
    _ تو تو امریکا با کسی دوست شدی؟
    _حدسم درست بود
    _چطور؟
    _اره یانه
    جوابی بهش ندادم
    _مگه من با تو نیستم؟
    _بازم ساکت بودم
    _ تو تو اونجا بچه سقط کردی؟اره؟
    مکث کرد و ادامه داد : چرا کثافت ، چرا همه چی رو به گند کشیدی؟ منکه گفتم عاشقتم ، منکه گفتم همه جوره هوات و دارم ، منکه خواستم باهات بیام ، یعنی انقدر اشغال بودی و من نمیدونستم؟
    هنوزم ساکت بودم دو باره داد زد
    _با تو ام. میگم چرا اینکار و با من کردی؟ فکر کردی من انقدر احمقم که میام گندی رو که بالا اوردی جمع میکنم.اره؟
    دیگه نه دیگه تمومه.به خاطر چی اینکار و کردی؟به خاطر پول ؟ نه به خاطر پول نبوده تو اونقدر پول داشتی که اونجا بتونی مثل اشراف زاده ها زندگی کنی ، شایدم به خاطر هوس بوده ، به خاطر هوس خودتو فروختی، دختره ی هرزه تا حالا شب چند نفر و ساختی و تختشو نو پر کردی؟
    یه کشیده زدم تو صورتش دست یخ زده ام یه لحظه داغ شد. اشکای لعنتیم همینطوری داشتن میریختن.
    شهاب ساکت شد و من شروع کردم.
    گفتم : دهنت و ببند .مگه من با زور میخواستم باهات ازدواج کنم؟ مگه من گفتم پاکم؟من میخواستم ولت کنم اما توی الاغ ولم نمیکردی ، تو خودت به من وفادار بودی؟ خودت تا حالا با چندتا زن رابطه داشتی؟ چند تا شون و بی ابرو کردی؟ چندتاشون و با پول خریدی؟ متو مدرکی داری که ثابت کنه تو هم پاکی؟ از خونه من برو بیرون شهاب گورت و گم کن و دیگه نیا سراغم.
    در اتاقم و باز کردم و با فریاد گفتم : گم شو برو بیرون
    شهاب رفت بیرون و من نشستم و گریه کردم، یه دفعه دیوونه شدم از تو کشوی قرصا یه بسته وافارین پیدا کردم و همه رو با یه لیوان اب خوردم و دو تا تیغ بر داشتم و رقتم تو حموم میدونستم میخوام چیکار کنم ، دیگه خسته بودم از ازمایشای خدا خسته شده بودم.
    وان و پر اب کردم و توش دراز کشیدم چه ارامش خوبی بود، تو دلم گفتم شهاب هیچوقت نمیفهمی چه بلایی سرم اومده هیچوقت نمیزارم نگاهت بهم رنگ ترحم بگیره، تیغ و گداشتم روی دستم و چشمامو بستم یه موسیقی ملایم گذاشته بودم ،کمی که اروم شدم تیغ و کشیدم رو رگ دستم ،دستم کمی سوخت ،خون داشت با فشار می اومد بیرون ، چه خون خوشرنگی داشتم قرمز به رنگ شراب سرخ،
    دوباره تیغ و کشیدم روی دستم نمیخواستم اشتباهی کنم نباید زنده میموندم ، دستم بازم میسوزه زیاد نه کمی،اب وان قرمز شده هنوزم به هوشم هیچ صدایی نمیاد جز صدای موسیقی ملایمی که گذاشتم،
    یاد بابا افتادم چشام پر اشک شد ،
    اروم و زیر لب گفتم : بابایی دوست دارم ، خیلی برام سخته که نبینمت اما بدون دوست دارم،شهاب تو رو هم دوست دارم.
    این همون اخرشه همونجایی که همه پشیمون میشن و میگن کاش زنده بمونیم ، کاش نمیریم،
    اما من نمیخوام پشیمون بشم برای همین دوبار رگ دستم و زدم برای همین اونهمه وافارین و خوردم میخواستم اروم بمیرم.
    چقدر گذشته چرا هنوزم به هوشم، پس کی تموم میشه؟چند لیتر باید ازم خون بره تا بیهوش بشم4تا 8تا ،کی گلبولهای خونم نصف میشن و دیگه نمیتونم نفس بکشم، تموم درسایی که تو اینهمه سال خوندم همه اش از یادم رفته، ناخونای دستم کبود شدن ،نمیدونم چرا
    دارم کم کم منگ میشم،
    بازم دارم گریه میکنم حتی موقع مرگ هم دارم گریه میکنم،
    بازم خاطرات رهام نمیکنن ،شده مثل همون موقعهایی که از بیخوابی کم مونده غش کنم اما خاطرات نمیزارن،
    کم کم دارم از حال میرم یه صداهایی میشنوم و دیگه هیچی نمیفهمم.




    چشمم و که باز کردم دیدم تو بیمارستانم ردم زیر گریه حتی لیاقت مردن رو هم نداشتم نگاهی به دست پانسمان شده ام انداختم و ماسک اکسیژن و از رو صورتم برداشتم،میخواستم از جام بلند بشم که یکی اومد تو اتاق ساره بود،
    چشمش که به من افتاد گفت : داری چیکار میکنی؟
    _ میخوام از جام بلند شم
    _لازم نکرده بخواب سرجات
    _ساره حرف نزن حالم خوب نیست
    _حالت خوب نیست؟معلومه داری چه غلطی میکنی؟زده به سرت
    _من فقط میخواستم بمیرم
    _چرا؟خوشی زده بود زیر دلت؟
    _شهاب همه چی رو فهمیده
    _شهاب دیگه کدوم خریه؟
    _ساره شهاب بهم گفت هرزه میدونم الان داره چه فکری میکنه اون داره عذاب میکشه
    _تو بهش گفتی؟
    _نه
    _پس اخه چطوری؟
    _مطمئنم کار باباشه
    _تو که میخواستی خودت همه چی رو بهش بگی.
    _اره اما نه اینطوری
    _خب حالا که همه چی رو فهمیده دیگه چیزی برای قایم کردن نداری بهش بگو که بهت تجاوز شده
    _پس غرورم چی؟
    _اون فکر میکنه تو یه دختر هرجایی هستی اونوقت تو به فکر غرورتی؟
    _ساره بابام کو؟
    _بابات کو؟اصلا روت میشه بپرسی بابات کجاست؟
    _ساره اذیتم نکن
    _نه این تویی که داری همه رو اذیت میکنی
    _بابام حالش خوبه؟
    _زنده است . کافیه؟
    _اخه تو که همه چی رو میدونی چرا نیش و کنایه میزنی.
    _نیش و کنایه میزنم چون نگرانتم ، چون پریروز دیدم بابات چه طوری خرد شد،چون دیدم باربد داشت خودش و میکشت ،بهار اصلا حواست هست داری چیکار میکنی؟
    _باربد حتما شوکه شده بود
    _شوکه شده بود؟ دارم میگم کم مونده بود بمیره ،خدایی بود که سکته نکرد
    _میفهمم
    _نه نمیفهمی چشمت کور شده شدی یه ادم نفهم
    _اخه چطوری زنده موندم با اون همه وافارینی که خورده بودم
    _اره تو یه دکتر احمقی
    _کی من و پیدا کرد؟
    _من، بیخودی دلشوره داشتم اومدم خونه تون و پیدات کردم
    _کیا میدونن؟
    _والا همه به جز خواجه حافظ شیرازی

    _ساره؟
    _من و بابا و مامانم ،باربد و بابات و منزلت و
    _دیگه کی؟
    _شهاب
    _اون از کجا فهمید؟
    میخواست جواب بده که بابا اومد تو. زیر چشماش سیاه شده بود،منو که دید زد زیر گریه و گفت : بابایی چرا اینکار و کردی؟فکر نکردی با این کارت من میمیرم.مگه نمیدونی تو عمرمی نفسمی
    ساره رفت بیرون و من موندم و بابا.یه ساعتی بابا پیشم بود بعدشم باربد و ساره با اصرار فرستادنش خونه
    هر کی یه چیزی میگفت اما باربد نه اون هیچی نمیگفت و فقط نگام میکرد، نگاهاش منو میکشت پشیمون بودم . مثل سگ از کارم پشیمون بودم.
    صبح که از خواب بیدار شدم باربد سرش و گذاشته بود رو تخت و خوابیده بود.
    چفدر دختر بدی شده بودم و همه رو ناراحت میکردم ، و باربد هم چقدر اروم شده بود اون پسر تخس و خود رای الان اونقدر مرد شده بود که منو خجالت میداد.
    با صدای در به خودم اومدم گفتم : بله
    صدای شهاب اومد که میگفت : میتونم بیام تو
    و بعدش اومد تو
    باربد از خواب بیدار شد، یه خمیازه کشید و پرسید چی شده؟چشمش که به شهاب افتاد ادامه داد: من بیرونم اگه چیزی لازم داشتی صدام کن.
    حالا من بودم و شهاب ،
    سلام کرد و پرسید : بهتری؟
    جوابی بهش ندادم
    _روزه سکوت گرفتی؟
    _حرفت و بزن
    _چرا؟
    _داری بیست سوالی بازی میکنی؟
    _میگم چرا خودت و به ابین روز انداختی؟
    _به تو چه
    _همینه ، خودت و زدی به بیخیال
    _باید 4روز پیش خودم و میزدم به بیخیالی
    _میخواستی از من انتقام بگیری؟
    _تو لیاقتش و نداری
    _بابات و باربد فکر میکنن حتما من یه چیزی بهت گفتم که رگت و زدی
    _چه جالب
    _بهار دیوونه ام نکن که برم و همه چی رو بزارم کف دستشون
    _تهدیدم میکنی؟ادمی رو که میخواست خودش و بکشه تهدید میکنی
    _با من اینجوری حرف نزن
    _ببخشید سرورم
    _میرم و همه چی رو بهشون میگم
    _برو بگو اما قبلش بهم بگو از کجا فهمیدی که من باردار بودم
    _اونم به تو ربطی نداره
    _بابات بهت گفته اره ؟جناب سپهری بزرگ؟دیگه بهت چی گفته؟بهت گفته که اون ازم خواست که برم خارج؟بهت گفت که همه ی کارای امریکا رفتنم و اون کرد ، بهت گفت که تهدیدم کرد اگه باهات ازدواج کنم از ارث محرومت میکنه.
    _داری دروغ میگی
    _ازش بپرس
    عصبانی بود داشت میرفت یه لحطه برگشت و گفت : ممنون که هنوز زنده ای
    میخواست چی بگه؟ که خوشحاله که زنده ام .میخواست بگه ناراحت بوده که میخواستم بمیرم.
    از بیمارستان مرخص شدم ، همه فکر میکنن شهاب باعث شده که یه همچین کاری بکنم و شهاب هم ساکته و هیچی نمیگه.پانسمان دستم و باز کردن اما میدونم که جاش تا عمر دارم میمونه . بزار بمونه اینم یه یادگاریه .
    خیلی ناراحتم همه ریختن رو سر شهاب. چرا نمیتونم واقعیت رو بگم ؟ چرا شهاب هیچی نمیگه.
    تو فکر بودم که در باز شد ،شهاب اومد تو در و پشت سرش بست و گفت : من باهات ازدواج میکنم.
    شوکه شده بودم پرسیدم : تو چیکار میکنی؟
    _باهات ازدواج میکنم ، اما کاری میکنم که از زنده بودنت پشیمون بشی بهار ، یه کاری میکنم که بفهمی الان دارم چی میکشم
    ، میخوام تو هم بدونی له شدن چیه ، میخوام بفهمی اینکه برای کار نکرده مجازات بشی چیه.
    اینا رو گفت و رفت.اونقدر شوکه بودم که حتی نتو نستم از جام بلند بشم. چه خاستگاری رمانتیکی ازم کرد.
    میخواست چی رو بفهمم ؟ منم داشتم مجازات میشدم برای کاری که نکرده بودم ،
    از جام بلند شدم و زنگ زدم به ساره و گفتم:ساره بیا خونمون
    _علیک سلام ،اره من خوبم ، تو خودت خوبی؟
    _ساره من حوصله ندارما
    _اخرین باری که حوصله داشتی کی بود؟
    _پاشو بیا
    _مرسی باباهم خوبه سلام داره خدمتتون
    باعصبانیت گفتم : ساره
    _ساره و مرض بند دلم پاره شد
    زدم زیر گریه
    _الکی واسه من اشک تمساح نریز
    _ساره تو که سنگدل نبودی
    _حالا که شدم
    _ساره خواهش میکنم
    _غلط میکنی
    _من بمیرم دست از شوخی کردن برمیداری؟
    _اره فقط خنگ بازی در نیارها رگ زیر بغلت و بزنی زودتر تموم میکنی
    _پاشو بیا اینجا بهت بگم چی شده
    _نمیخوام
    _شهاب امروز اینجا بود
    _اونکه هرروز اونجاست
    _شهاب گفته میخواد باهام ازدواج کنه
    _وای الان یه دقیقه ای اونجام
    تلفن و قطع کردم. شهاب میخواست باهام عروسی کنه اگه این اتفاق 4سال پیش قرار بود برام بیوفته خیلی خوشحال میشدم اما الان نمیدونم،شایدم خوشحالم و خودم نمیدونم.
    ساره با سروصدا اومد
    _سلام نامحرم نباشه من اومدم،راستی کسی دوتا بوس نداره بده برا مریض میخوام.
    _ساره اول صبحی زده به سرت؟
    _راست گفتی شهاب ازت خاستگاری کرده؟
    _اره
    _وای چه رمانتیک چه طوری ازت خاستگاری کرد
    _منو برد لب ساحل و جلوی پام زانو زد و خاستگاری کرد، اخر حرفم هم یه پوزخند زدم
    _بهار چی شده
    _یه ساعت پیش اومد گفت که باهام ازدواج میکنه و قسم خورد بلایی به سرم میاره که از زنده بودنم پشیمون بشم
    _غلط کرده
    _ساره من درکش میکنم
    _اخه مگه تو چیکار کردی
    _ساره اگه جای اون بودی چیکار میکردی
    _اخه مگه تو چیکارش کردی؟
    _ساره فکر کن عاشق یکی بشی و به خاطراش جلوی همه وایسی اون ولت کنه و بره خارج و بعد بفهمی یه طوله پس انداخته چیکار میکنی؟
    _خب پس ازدواج کردنش چیه؟
    _به خاطر بابا
    _چی؟
    _همه فکر میکنن اون یه بلایی سرم اورده و اونوقت من بی لیاقت ساکت موندم
    _خودم همه چی رو به شهاب میگم
    _ساره یه دوستیمون قسم بخور که حرفی از این قضیه به کسی نزنی
    _نمیتونم
    _پس پاشو برو بیرون
    _بهار
    _یعنی دوستیمون ارزش یه رازداری رو نداره
    _تو داری عذاب میکشی
    _اونم داره عذاب میکشه
    _ولی تو نباید تاوانش و بدی
    _چرا من مقصرم
    _نیستی
    _هستم
    _اخه چرا؟
    _چون من ضعیف بودم من عرضه نداشتم مواظب خودم باشم
    _بهار اخه چی بهت بگم
    _برام ارزوی خوشبختی کن و بگو که رازم و نگه میداری
    ساره بغلم کرد و گفت : همه جوره به عروسی تو و شهاب فکر کرده بودم الا این مدلی
    _اینم یه مدلشه
    زدیم زیر گریه خدا داره مجازاتم میکنه چون23 سال تو اوج خوشبختی بودم و یه بارم اسمش و نیاورده بودم.
    شهاب امروز اومد دنبالم و رفتیم دنبال کارای ازمایش، دارم با عشقم عروسی میکنم اما اون حتی نگامم نمیکنه. دارم عذاب میکشم اونم داره عذاب میکشه قراره چه بلایی سرمون بیاد.
    هفته یعد عروسیمه همه چیم اماده است.لباس عروسی و تالار و خیلی چیزای دیگه شهاب داره به عالمه خرج میکنه از همه چی بهترین و گرونترین شو اما هیچ احساسی در کار نیست نگاش پر نفرته پر عصبانیته.
    امروز روز عروسیمه با ساره رفتم ارایشگاه ، ساره هم مثل ادمای عذا گرفته بغ کرده و نگام میکنه.
    عروس ناراحت ، داماد عصبانی، اینم ساقدوشم که بغض کرده.
    مراسم تموم شد بدترین مهمونی عمرم بود ، بوسه ای هم که به شهاب دادم مزخرفترین بوسه ای بود که میتونستم داشته باشم
    رسیدیم خونه ، چه قدر قشنگه همه چیز تازه است و همه شو ساره پسندیده و پولشم بابا داده و چیدنش هم کار کارگراست که با سلیقه ساره چیدن.
    میخواستم برم تو اتاق که شهاب صدام کرد و گفت بهار بیا اینجا.
    رفتم پیشش و گفتم : کاری داری
    _اره ببین من یه حرف و دوبار نمیزنم ، خودت میدونی که به اجبار باهات عروسی کردم پس دلم نمیخواد زیاد جلوی چشمم باشی میری اتاقت و تا من تو خونه ام بیرون نمیایی تنها میتونی بری خونه خودتون و خونه ساره اونم فقط اگه من اجازه دادم. فکر نکن اینجا هم خونه باباته و هر غلطی دلت میخواد میتونی بکنی.اون اتاق که تخت دونفره داره مال توئه منم تو این یکی میخوابم.
    رفت تو اتاقش لباسم و عوض کردم و دوش گرفتم ، مانتو تنم کردم میخواستم شب و برم پیش ساره بخوابم تو خونه مجردیش همینکه بیرون اومدم شهاب پرسید کجا سرت و انداختی داری میری؟
    _میرم خونه ساره اونوقت جلوی چشمت نیستم
    _تو بیجا میکنی؟ میخوایی طوق بی غیرتی بندازم گردنم و بگم اونقدر ذلیلم که نمیتونم زنم رو تو خونه نگه دارم
    _تو اصلا میدونی غیرت چیه
    _نه نمیدونم ، اگه میدونستم الان زنده نبودی
    _تو که مهر هرزگی زدی رو پیشونیم پس من و بکش و ثابت کن با غیرتی
    _خفه شو بهار
    _خفه نمیشم
    _ تمومش کن
    _اگه مطمئنی هرزه ام منو بکش
    گلدون و کوبید به دیوار و گلدون شکست
    _غیرتت همین بود
    _یه تیکه از شیشه های گلدون و برداشت و گفت خفه میشی یا خفه ات کنم

    _نه میخوام ببینم تا کجا میتونی پیش بری
    از عصبانیت دندوناشو رو هم میسائید ،نگاهی به دستش کردم شیشه رو اونقدر تو دستش فشار داده بود که دستش زخمی شده بود و خون داشت ازش چکه میکرد رو زمین، عشقم داشت زجر میکشید،چشام پر اشک شد و گفتم شهاب دستت
    _نگاهی بهش کرد و گفت :برو تو اتاقت
    _اخه؟
    _درش هم از تو قفل کن
    _میترسی بیام سراغت؟
    اروم گفت : از خودم میترسم .و رفت تو اتاقش
    رد خون تا جلوی اتاقش رفته بود ،سرجام تو پذیرایی نشستم و گریه کردم، من چقدر بدبخت بودم،حتما دستش بدجوری زخمی شده بود عشقم داشت درد میکشید به خاطر من ، یه تیکه شیشه برداشتم میخواستم رگم و بزنم تا راحت بشم اما نه اگه اینکار و میکردم بازم همه میریختن رو سر شهاب.
    به هق هق افتاده بودم که شهاب از اتاقش اومد بیرون و گفت پاشو برو تو اتاقت من اینجا رو تمیز میکنم.
    نگاش افتاد به تیکه شیشه ای که تو دستم بود زود اومد و اون و از دستم کشید بیرون. تو نگاهش نگرانی بود ،
    فقط داشتم به دستش نگا میکردم شلوارشم خونی شده بود، دستش وتو دستم گرفتم که زود دستش و کشید بیرون و گفت : زود برو تو اتاقت
    _دستت
    _من طوریم نیست
    نگاهم هنوز به دستش بود
    با عصبانیت گفت: برو تو اتاقت
    رفتم تو اتاقم و تا خود صبح گریه کردم ، چه شبی داشتم . اولین شب عروسیم چه قدر رمانتیک بود.
    چشمام داشت میسوخت از اتاق اومدم بیرون خونه تمیز بود فقط دستگیره اتاق شهاب خونی بود ، با تردید رفتم در اتاقش و باز کردم شهاب اونجا نبود اما ملافه ی خونی روی تخت نشون میداد که اونجا خوابیده بوده،


    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


  10. پست شماره : 10
    کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    جنسیت
    زن
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    1,802
    پسندیده
    2
    پسند شده : 131 بار
    عاشقی کن
    نگاهی به ساعت انداختم ساعت 6 صبح بود یعنی کجا گذاشته بود رفته بود .اومده بودم خونه عشقم، با عشقم عروسی کرده بودم اما بازم داشتم زجرش میدادم،عشقم دیشب به خاطر من اسیب دید و امروز هم از خونه فراری شده.نگاهی به اتاق انداختم همه جا بوی شهاب و میداد ، بوی عطر قشنگش تو اتاق بود از جام بلند شدم و کمی اتاق گشتم.
    خسته که شدم ملافه رو جمع کردم تا بندازم تو ماشین تا تمیز بشه، یکی زنگ در و زد ، یعنی کی بود ، ملافع رو رو مبل گذاشتم و به ایفون جواب دادم

    بله؟
    بهار ساره ام بیا دم در.
    در و باز کردم و خودم هم رفتم بیرون وسط حیاط بودم که ساره با یه سینی که تو دستش بود اومد و همینکه منو دید گفت :
    _سلام خوبی عزیزم؟
    _مرسی ،
    سینی رو گرفت طرفم و گفت بیا
    _این چیه؟
    _صبحانه است دیگه اوردم که عاشقانه دوتایی با هم بخورید.
    _دیر رسیدی مجنون رفته
    ساره وا رفت و گفت : اخه کجا رفته؟
    _بیا بالا بگم
    _سینی رو بگیر خسته شدم.
    سینی رو ازش گرفتم و باهم رفتیم تو خونه
    به خونه که رسیدیم به ساره گفتم بشینه رو مبل و خودم رفتم سینی رو گذاشتم تو اشپزخونه بیرون که اومدم پرسیدم : خودت صبحونه خوردی؟جواب نداد بهش نگا کردم داشت به ملافه نگا میکرد.
    گفتم : اونی که فکر میکنی نیست
    _پس اخه؟وای نکنه شهاب تو رو زده هان
    زود اومد طرفم و همه جام و بررسی کرد
    _من خوبم
    _نه نیستی بزار ببینمت
    _بابا مال من نیست
    _دروغ میگی.
    _به شلوارم دست نزنی ها
    _اخه فقط اونجا مونده
    خندیدم و گفتم : ولم کن بزار بهت بگم ، داشت زیر لبی به اموات شهاب سلام میرسوند
    _به شوهر من فحش نده ها
    _بمیری تو رو با اون شوهر کردنت به خدا هیچ کدوم از کارات مثل ادم نیست.
    حالا این خون مال کیه
    _مال شهاب
    وایی کشتیش؟
    _اره شبونه هم خاکش کردم
    _بهار چی شده؟
    همه چی رو براش تعریف کرد
    _چب چه کاریه میزد میکشتت دیگه چرا خودش و زخمی کرده
    _شاهرگم و میزد
    _نه رگ زیر بغلت و
    _حالا من چیکار کنم
    _ هیچی عزیزم ،به ارث و میراث فکر کن
    _چی داری میگی
    _ببین اگه قرار باشه هرشب باهم دعوا کنید و شهاب هم همینقدر خون از دست بده سر مماه میمیره و همه مال و منالش مال توئه
    _تو حالت خوبه
    _نه ببین بهار ازش حامله شو تا به باباش هیچی نرسه
    _ساره میگم چه خاکی تو سرم کنم
    _نگران نباش خیلی طول نمیکشه
    داد زدم : ساره
    _ساره و بلا ، ساره و درد، بند دلم پاره شد
    _ساره من نگرانم
    _خب باشه رگ زیر بغلش و بزن به دقیقه نمیکشه
    _ساره تو رو خدا
    _اخه میخوایی چی بهت بگم
    _من نگران شهابم
    _وضع دستش خیلی بد بود؟
    _نمیدونم نذاشت ببینمش
    _با این وضع ملافه احتمالا بد یوده
    _حالا من چه خاکی تو سرم بریزم
    _خاک رس
    چپ چپ بهش نگا کردم
    _قربون اون چپ چپ نگا کردنت
    _بازم داشت اشکم در می اومد ، گفت به شهاب زنگ بزن ببین کجاست
    تلفن و برداشتم و به شهاب زنگ زدم جواب داد
    بابا تته پته گفتم : س......س...............سلام
    _سلام ، کاری داشتی؟
    _کجایی؟
    _به تو چه؟
    _دستت خوبه
    _اره
    _دکتر رفتی
    _ببین من کار دارم .
    اینو گفت و گوشی رو قطع کرد. زدم زیر گریه. ساره بغلم کرد و گفت
    _اخه داری با خودت چیکار میکنی
    _ساره دیدی باهام چطوری حرف زد
    _اخه شما مثلا تحصیل کرده اید
    _به نظرت حالش خوب بود
    ساره جدی شد و گفت
    _بهار این جوری که نمیشه زندگی کرد.
    _میدونم
    _بشین باهاش حرف بزن
    _بهش چی بگم
    _واقعیت و
    _نه
    _پس بشین و بکش
    _من نگران خودم نیستم.نگران شهابم
    _اخه اونهمه عشقتون کجا رفت؟
    _ نمیدونم. دیشب از شهاب ترسیدم. برای اولین بار توی عمرم از عشقم ترسیدم. ساره مثل دیوونه ها شده بود ، اون یه تیکه شیشه رو اونقدر تو دستش محکم گگرفته بود که هر ان منتظر بودم دستش نصف بشه
    _عزیز دلم ،
    _ساره یعنی اون دیگه دوسم نداره؟
    _نمیدونم
    _چرا باهام ازدواج کرد؟
    _حتما میخواسته بچلوندت
    _اون دستشم بهم نمیزنه، یعنی من انقدر کثیفم
    _با این فکرا خودت و دیوونه نکن
    _یعنی میدونه چقدر دوسش دارم
    _خر که نیست یفهمه دیگه
    _اخه چطوری
    ساره سری تکون داد و گفت : فعلا پاشو برو یه چیزی بخور ضعف میگیردت
    _خودت صبحونه خوردی؟
    _نه
    _باشه بیا باهم بریم بخوریم
    داشیم صبحونه میخوردیم که چرسیدم
    _یعنی شهاب صبحونه خورده؟
    ساره با عصبانیت گفت : بابا از گشنگی که نمیمیره یه چیزی پیدا میکنه میخوره دیگه
    _چرا داد میزنی
    _از وقتی اومدم خونه تون تو همه ی جمله هات یه شهاب بوده
    _شوهرمه دیگه
    _خاک تو اون سرت با این شوهر کردنت
    ساره رفت خونه شون و من موندم و تنهایی خودم.
    نهار اماده کردم اما شهاب نیومد خودمم حوصله خوردنش رو نداشتم.جمعشون کردم
    حتی برای شام هم نیومد. نمیدونستم چیکار کنم به گوشیش هم جواب نمیداد.مثلا تازه عروس دوماد بودیم.
    ساعت 2 شب بود که دیدم دستگیره در چرخید و شهاب اومد تو
    _سلام کجا بودی؟نگرانت شدم
    بدون اینکه جوابی بده رفت طرف اتاقش
    _شهاب چرا اینطوری میکنی؟مگه من ادم نیستم ادم با حیوون توی خونه اش هم اینکار و نمیکنه که تو با من میکنی
    برگشت و نگام کرد و با عصبانیت گفت ،: من چیکار کردم؟هان؟
    _همین بی محلی هات
    _اگه دلت هم صحبت میخواد برو پیش همون اشغالی که حامله ات کرد
    _اگه برم چی میشه؟
    _یعنی نمیری پیشش؟ یعنی نمیبینیش؟
    _شهاب با من اینطوری حرف نزنا
    _پس چطوری حرف بزنم؟
    _مثل ادم
    _مثل ادم؟ تو ادمی؟بهت چی بگم؟ قربون صدقه ات برم؟ بگم که برات میمیرم ، تو یه هرزه ای بهار ، از اشغال هم کمتری.
    _نگاهم به دستش بود، ساعتی که براش خریده یودم تو دستش بود ، همون دست زخمیش
    شهاب رفت اتاقش و من و تنها گذاشت.
    اون راست میگفت من از اشغالم کمتر بودم.
    رفتم تو اشپز خونه و لیوان روی میز و کوبیدم به دیوار و شکستم ، غذایی که درست کرده بودم و هم با قابلمه اش پرت کردم رو زمین.
    شهاب اومد و دستام و گرفت و داد زد دیوونه داری چیکار میکنی؟

    من ادم نیستم که دیوونه باشم. ولم کن. ولم کن شهاب.
    میخوام هر چی تو این خونه است و نابود کنم میخوام همه ی این چیزایی که با عشق برات اماده کردم از بین ببرم.من دوستت دارم لعنتی چرا نمیفهمی؟من عاشقتم چرا نمیفهمی؟چرا نمیفهمی که داری خردم میکنی داری له ام میکنی داری دیوونه ام میکنی. عشقت داره منو دیوونه میکنه ، بوی این عطر لعنتیت عقل از سرم میپرونه.توی لعنتی به خاطر یه نقشه مزخرف منو عاشق خودت کردی،چرا شهاب چرا؟
    دستام میلرزید و داشتم داد میزدم.
    کمی که اروم شدم شهاب گفت : برو تو اتاقت من اینجا رو مرتب میکنم
    _چرا تو؟مگه تو خدمتکاری؟چرا منو نمیکشی و راحتم نمیکنی
    _حرفای احمقانه نزن برو تو اتاقت
    _حتی لیاقت ندارم خدمتکارت باشم؟
    _باشه خودت تمیزش کن.اینو گغت و رفت تو اتاقش. نشستم اونجا و یه نگاهی به اشپزخونه کردم.
    از حماقتم خنده ام گرفت. داشتم با اینکارام چی رو ثابت میکردم؟
    اشپز خونه رو مرتب کردم و روی مبل تو پذیرایی خوابیدم.
    صبح که از خواب بیدار شدم توی اتاقم بودم ولی چطور؟
    از اتاق رفتم بیرون در اتاق شهاب و باز کردم بازم اونجا نبود. همخونه ام دوس نداشت کنارم بمونه.اون از من بدش می اومد.
    سه هفته از ازدواجمون گذشته زندگی مثل قبل میگذره ، شهاب باهام حرف نمیزنه ، اصلا خونه نمیاد ،صبح زود میره و شب دیر وقت میاد خونه.
    امروز بابا اومده بود خونه مون. گلایه میکرد که چرا بهش سر نمیزنم.بابایی قشنگم تنها شده بود.باید براش دنبال یه زن میگشتم.
    امروز به ساره زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم که بریم بیرون. میخواستم در مورد بابا باهاش حرف بزنم اون داشت تو بیمارستان بابا اینا کار میکرد و میتونست از بین پرسنل یکی رو انتخاب کنه.
    به شهاب زنگ زدم اما جواب نداد.
    دیگه عادت کردم که اون به تماسام جواب نده.
    رفتم بیرون و ساره رو دیدم
    _سلام خانوم دکتر
    _علیک سلام خانوم دکتر
    _بابا منکه کار نمیکنم چرا بهم میگی دکتر
    _اول و اخرش که دکتری
    _اینم یه حرفیه
    _حالا چه عجب؟خورشید از کدوم طرف در اومده که اومدی بیرون؟
    _اومده ام ببینمت دیگه
    _کارت و بگو
    _فقط میخواستم ببینمت
    _خب باشه منو که دیدی پاشو برو
    _یه کار دیگه هم باهات داشتم
    _میمردی از اولش مثل ادم بگی
    _حالا که گفتم
    _کارت و بگو
    _ببین ساره بابام و تو بیمارستان زیاد میبینی؟
    _اره همه اش اونجاست
    _رفتارش چطوریه؟
    _منظورت چیه؟
    _رفتارش با پرسنل
    _خب مثل رفتار یه رییس با زیر دستاش
    _به کس خاصی توجه نمیکنه ،یعنی
    ساره پرید وسط حرفم و گفت.
    _نکنه میخوایی برای عمو زن بگیری؟
    _اهم
    _اهم نه بله
    _خب بله
    _شوخی میکنی؟
    _نه اتفاقا خیلی هم جدی ام
    _خودش چیزی گفته؟
    _نه.
    _پس چی؟
    _اون تنهاست
    _باربد و منزلت که هستن
    _از اون جهت نه
    _پس از کدوم جهت
    _اخه میدونی چیه؟چطوری بگم !هیچی جای زن و نمیگیره
    _باربد نظرش چیه؟
    _موافقه
    _واقعا؟
    _اره
    _شما ها چقدر اروپایی هستید
    _یعنی چی؟مامانم بیشتر از یه ساله که مرده
    _راس میگی؟
    _ساره؟
    _باشه من کمی حواسم و جمع میکنم تا ببینم سروگوش بابات میجنبه یا نه
    _در مورد بابای من خوب حرف بزنا
    _اهان ببخشید.دقت میکنم ببینم زیر سرش بلند شده یانه
    _ساره
    _خب باشه میگردم ببینم با کسی
    _ساره میزنمت ها
    _خب اصلا به من چه .خودت چطوری
    _خوب
    _نه نیستی
    _هستم
    _ببین زیر چشمت گود افتاده
    _چیزی نیست
    _با شهاب چطوری؟
    _بد
    _هنوزم باهات مثل قبل رفتار میکنه
    _اره
    _دیگه بلایی سر خودش نیاورده
    _نه
    _چه جوابای دقیق و طولانی میدی تو
    _خب اخه چیکار کنم
    _کمی مثل ادم حرف بزن
    _دارم مثل ادم حرف میزنم دیگه
    _نه تو دیگه از دست رفتی.از این به بعدم که ادم نمیشی
    _اره دیگه از وقت ادم شدن من گذشته. لاقل تو ادم شو
    _متلک میندازی؟
    _نه تیکه است
    _اهان فکر کنم کمال همنشین روت تاثیر گذاشته
    _اره دیگه . ادمی که با تو میگرده بهتر از این نمیشه که
    گوشی ساره زنگ زد و بهش جواب داد.
    _الو
    بله؟
    نه اقا
    نه اشتباه گرفتی
    میگم نیست دیگه
    اخه من نمیشناسمش
    نه به خدا
    میگم نمیشناسمش
    این خط مال خودمه
    باور کنید
    نه پیداش نکردم
    اره
    منکه یه ساعته میگم
    مگه من بیکارم
    بعد یه نگاهی به گوشیش کرد و گفت: الو الو . این یارو دیوونه بود
    _چی میگفت
    _با حسن مکانیک کار داشت. یه ساعت من میگم نمیشناسمش و این خطم مال خودمه . یارو اخرش میگه تو که نمیشناسیش چرا یه ساعت منو سر کار گذاشتی. فکر کنم کم داشت
    _مزاحماتم مثل خودتن
    _وای ببین چندتا میس کال دارم
    _میس کال نه، تماس از دست رفته.فارسی را پاس بدار
    _تو که میخواستی پاسش بداری میرفتی ادبیات میخوندی دیگه چرا اومدی پزشکی خوندی که به قرص سرما خوردگی میگن ادلت کلد و به قرص چرک خشک کن
    _اقا ببخشید من چیز خوردم
    _اهان حالا این شد.فقط بگو جای اون چیز اون چیز چی باید بزاریم
    _شکر
    _شکر؟
    _نه پس کوفت
    _کوفتم خوبه ها
    _ساره کارم و را میندازی دیگه
    _اره بابا را میندازم
    _مرسی
    ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه در و که باز کردم شهاب خونه بود .سلام کردم و خواستم برم تو اتاقم که گفت
    _کجا بودی؟
    _پیش ساره
    _پس چرا به من نگفتی؟
    _زنگ زدم گوشیت و جواب ندادی
    _میتونستی پیام بزاری
    _اگه برات مهم بود گوشیت و جواب میدادی
    خواستم برم تو اتاقم که داد زد
    _ازت پرسیدم کجا بودی؟
    _یه بار پرسیدی جوابتم گرفتی
    _میخوام یه بار دیگه بشنوم
    _پیش ساره
    _خب اینکه دروغ بود حالا راستش و بگو
    _بگو چی میخوایی بشنوی اون و بگم
    _حقیقت
    _منم راستش و گفتم
    _نگفتی
    _چطوری بهت ثابت کنم؟
    _به ساره زنگ بزن
    _زنگ بزنم و بگم شوهرم بهم اعتماد نداره تو بیا بهش بگو که من پیش تو بودم؟
    _اره
    _خجالت بکش شهاب
    _چرا مگه چیکار کردم؟
    _شهاب داری گند میزنی به عشقمون
    شهاب باصدای بلند خندید و گفت
    _داری جوک میگی؟عشق؟مگه تو اشغال گذاشتی عشقی بمونه
    بهش نگا کردم ،چقدر سرد شده بود سرد و بی احساس.رقتم تو اتاقم دیگه هیچی نگفت منم هیچی نگفتم.

    دو ماه دیگه هم گذشته. زندگیم شده جنگ اعصاب گاهی وقتا اتش بسه اما هیچ صلحی در کار نیست.
    موندم چرا این عشق لعنتی از دلم بیرون نمیره.
    امروز قراره ساره بیاد پیشم..نگاهی به خونه انداختم اره تمیز بود خونه دو خوابه ام جایی که عاشقشم.میخوام وقتی بهار اومد توی حیاط قشنگمون رز بکارم.
    اما بیشتر از همه عاشق اتاق شهابم.اتاق12مترییه قشنگش که بیشتر شبیه اتاق کاره.عاشق اینم که برم تو اتاقش و روی تختش دراز بکشم و عطر قشنگش و حس کنم.همه چیز این اتاق بوی شهاب و میده.حتی کتاب فروغش که همیشه کنار تختشه منم عاشق فروغم.
    از شعراش عاشق شعر از دوست داشتن هستم.
    اری اغاز دوست داشتن است
    گرچه پایان راه نا پیداست
    من به پایان دگر نیندیشم
    که همین دوست داشتن زیباست
    زندگی منم خلاصه شده تو همین شعر فروق. منم به دوس داشتن فکر میکنم. اما عشقم ازم متنفره.میدونم شاید اخرش خوب نباشه اما دوس داشتن قشنگه. عاشق شدن قشنگه.مبخوام همینطور بمونم عاشق و شیدا.
    تو فکر بودم که در زدن ساره بود.در و براش باز کردم مثل همیشه پر سروصدا اومد تو.
    _سلام خانوم دکتر مهمون نمیخوایی
    _چرا نمیخوام بیا تو .
    اومد تو و با هم روبوسی کردیم.
    گفتم : بیا بشین.
    _خودت هم بیا بشین ببینم خوبی؟
    _اره خوبم.
    _شوهرت خوبه.
    _اونم خوبه رو تو میبوسه.
    _لازم نکرده خیلی روبوسی بلده زنش و ببوسه.
    _باشه بهش میگم.
    _اصلا حرف میزنید؟
    _اره تو دعواهامون حرف میزنیم دیگه.
    _کی میخوایی همه چیز و بهش بگی؟
    _هیچ وقت
    _اخه چرا؟
    _چون نمیخوام ترحمی در کار باشه . ساره من عاشقش شدم با اینکه میدونستم اون قبلا با خیلی ها بوده اگه من اونو قبولش کردم اون چرا نباید قبول کنه؟اخه چقد تو سری؟چقد کوتاه اومدن.مگه من ازش خواستم باهام باشه؟مگه اون نبود که دم از عشق میزد پس چرا نمیتونه قبول کنه که منم به اندازه اون ارزش دارم.اگه من خرابم اونم خرابه. اگه من هرزه ام اونم هرزه است. اگه من اشغالم اونم اشغاله.من گذشته اش و به روش نمیارم ولی اون هرروز تا اشکم و در نیاره نمیخوابه.
    _اخه تو چته؟
    _من خسته ام ساره.هیشکی به خاطر خودم نمی یاد تو این خونه بابا میاد برای گلایه،شهاب میاد برای دعوا کردن،باربد میاد برای غذاخوردن، تو میایی برای نصیحت کردن،تکلیف خانواده شهاب هم که روشنه،اگه دستشون بهم برسه تیکه تیکه ام میکنن.
    _منو ببخش
    _خیلی ناراحت شدی؟ببخش
    _نه بابا منکه میدونم تو حالت خوب نیست.رنگ به روت نیست ،نگاهی به دستات بنداز دارن میلرزن.
    _اره میدونم .خیلی بده که دکتر باشد و بدونی چه بلایی سرت میاد
    _مشکلت چیه؟
    _عصبی ام، دردای ماهیانه ام وحشتناک شدن ، معده ام که داغونه
    _بیا بیمارستان چکاپ کن
    _ساره من دکترم ، معده ام سرد و سفته،ادرارم تیره است ، خواب و بیداریم معلوم نیست
    _باشه بیا یه اندوسکوپی کن.
    _نه .
    _باشه اونقدر بکش تا جونت دربیاد.
    _منکه حرفی ندارم
    _حماقت نکن
    با عصبانیت گفتم.
    _بسه ساره ،اونقدر این کلمه رو از تو و شهاب شنیدم که وقتی میشنوم حالت تهوع میگیرم
    _میخوایی پاشم برم؟
    _ببخشید دست خودم نیست
    ساره اه کشید و با یه لحن ناراحت گفت:
    _میفهمم. هاری گرفتی
    خنده ام گرفت.خندیدم.
    _تو خندیدن هم بلدی؟
    _اره انگار بلدم
    _خوبه ، فکر کردم شیز و فرنی گرفتی خندیدن یادت رفته
    _باشه خیلی حرف نزن برو یه چیزی بپز بخورم.
    _من مهمون اومدم ها.
    _برو غذات و بپز کم نق بزن.
    _باشه چی میل داری
    _هر کوفتی باشه میخورم.
    _از غذای دیشب چیزی نمونده بخوریم؟
    منکه دیشب غذا نپختم
    _یعنی چی؟پس چی خوردید؟
    _شهاب که تو خونه غذا نمیخوره منم که حوصله ندارم غذا بپزم
    _پس چی میخوری؟
    _میوه ،سوسیس ،کالباس
    _شما دوتا زده به سرتون؟نزدیک سه ماهه اینجوری زندگی میکنید؟جنگ سرد را انداختید؟ اونوقت انتظار داری بدنت مثل ساعت کار کنه؟شما دوتا سوءهاضمه نگرفتید؟
    _فعلا که زنده ایم
    _من تو کار خدا موندم.قربونش برم .حکمتش و شکر .اما شما دوتا هم ادمید خلق کرده؟
    _مگه چه مونه؟
    _تو که هاری گرفتی پاچه من و میگیری جر میدی،اونم که میاد تو خونه پاچه تو رو میگیره جر میده
    _ادم باش
    _هستم
    _نیستی
    _به جون شهاب هستم
    _به جون خودت به شهاب چیکار داری؟
    _تو واقعا دوسش داری؟
    _اهم
    _بله!
    _اهان ببخشید،بله
    _یه روانپزشک تو بیمارستان داریما کارش خوبه
    _تو بازم شروع کردی؟
    _ببین میبرمتون یه ماه تو بخش روانی میخوابونمتون خوب میشید میایید بیرون.
    _برو غذات و بپز
    ساره بلند شد و با غرغر غذا اماده کرد
    تازه میخواستیم غذا بخوریم که یکی در و باز کرد و با عجله اومد تو. شهاب بود.همینکه چشمش به ساره افتاد سلام کرد و رفت تو اتاقش.بعد چند دقیقه اومد بیرون و داشت میرفت که ساره صداش زد و گفت : شهاب خدابیامرز مادر زنت دوستت داشته بیا نهار بخور
    شهاب جواب داد:مرسی نوش جون. من
    _ساره پرید وسط حرفش و گفت : بهار نپخته نخوایی بخوریش خودم پختم
    _دستت درد نکنه اما من
    _ساره بازم پرید وسط حرفش و گفت : شهاب اما و اگر نیارا من حوصله ندارم
    _اخه میدونی
    _میگم بیا بشین زود بخور برو
    _اخه من
    _شهاب اعصاب من و به هم نریزا زنت به اندازه کافی اعصابم و خورد کرده
    بیچاره شهاب دستش رو دستگیره در مونده بود و نمیدونست چیکار کنه منم که به زور جلوی خنده ام و گرفته بودم. بالاخره شهاب اومد نشست و خواست برا خودش غذا بکشه که ساره به من گفت:
    _بهار برای شوهرت غذا بکش
    _هان؟
    _زهرمار برای شوهرت غذا بکش
    برداشتم و برا شهاب غذا کشیدم و گذاشتم جلوش ، شهاب اولین قاشق و گذاشته بود تو دهنش که ساره رو به من گفت :
    _بهار ماست بده به شهاب
    هم خنده ام گرفته بود و هم خوشحال بودم که شهاب کنارم نشسته و غذا میخوره اما باید خونسر خودم و نشون میدادم ، برداشتم ماست و گذاشتم جلوش
    نمیدونستم چیکار کنم که ساره گفت :
    _بهار چرا غذا نمیخوری؟غذات و بخور
    مگه میتونستم چیزی بخورم؟ عشقم کنارم نشسته بود و بوی عطرش دیوونه ام میکرد
    ساره به شهاب گفت :
    _بگو زنت غذاش و بخوره
    وایی خیلی فشار روم بود،خیلی خنده ام گرفته بود و مجبور بودم جلوی خودم و بگیرم
    ساره گفت : شما دوتا امروز چه مرگتونه؟
    شهاب اروم گفت : بهار غذات و بخور
    دلم میخواست از خوشخالی بمیرم
    قاشق و گرفتم تو دستم اما مگه میتونستم چیزی بخورم.
    شهاب کمی از غذا خورد و گفت :
    _مرسی ساره خیلی خوشمزه بود من
    ساره حرفش و قطع کرد و گفت: لازم نیست تشکر کنی.غذات و بخور تموم کن
    زیر چشمی نگاهی به ساره انداختم خونسرد نشسته بود و داشت غذاش و میخورد
    شهاب دوباره نشست سرجاش گفت :م
    ساره گفت : شهاب سر غذا انقدر حرف نزن ناشکریه
    اونقدر جلوی خنده ام گرفته بودم که دلم درد میکرد. میخواستم برم دستشویی کمی بخندم . همینکه از جام بلند شدم ساره گفت :
    _بهار بشین سرجات بزار غذام و کوفت کنم
    دوباره نشستم سرجام
    ساره گفت :
    _به خدا اگه ببینم یکیتون از جاش بلند شده و یا میخواد حرفی بزنه این بشقاب و تو سرش میشکنم
    گوشی شهاب زنگ زد و شهاب با ترس نگاهی به ساره انداخت ساره گفت:
    _منو چرا نگا میکنی؟گوشیت و جواب بده
    شهاب جواب داد
    _الو سلام
    اره میدونم
    نه نگرشون دار
    مدارک و پیدا کردم
    زود میام
    میدونم قرار بود زود برگردم
    چشم چشم
    باشه
    شهاب گوشی رو قطع کرد و به ساره نگا کرد ساره گفت:
    _اگه کار داشتی چرا نمیگفتی؟انقدر دلت میخواست با زنت غذا بخوری؟
    شهاب گفت:
    _منکه
    ساره دوباره پرید وسط حرفش و گفت:
    _حالا لازم نیست رفع و رجو کنی عیبی نداره تازه عروس دامادید
    دیگه داشتم از زور خنده منفجر میشدم
    شهاب از جاش بلند شد و گفت :
    _مرسی ساره خیلی خوشمزه بود.
    میخواست بره که ساره گفت:
    _کجا؟نمیخوایی زنت و ببوسی؟
    دلپیچه گرفته بودم شدید ساره هم که اصلا به روی خودش نمیاورد و با حوصله داشت با قاشق چنگال غذاش و میخورد
    شهاب خشکش زده بود
    ساره دوباره گفت :
    _من نگا نمیکنم راحت باش
    شهاب خم شد و گونه ام و اروم بوسید و سریع قبل از اینکه ساره حرفی بزنه رفت بیرون
    همینکه شهاب رفت بیرون از رو صندلی پایین اومدم و نشستم رو زمین و کلی خندیدم
    ساره هم داشت منو نگا میکرد اخرش طاقت نیاورد و گفت:
    _تو چه مرگته؟دیوونه شدی بیا غذات و بخور.
    خنده ام که تموم شد بلند شدم بوسیدمش که دادش در اومد
    _چته تو؟صورتم و تفی کردی برو بشین غذات و بخور.اه، دختره ی منحرف
    ساره هم غذاش و خورد وخداحافظی کرد و رفت.
    پسندیده شده توسط : lilipoot33_68, SarA, ماهرخ, ~مریم~

    I speak out of the deep of night


    out of the deep of darkness

    and out of the deep of night I speak


    if you come to my house, friend


    bring me a lamp and a window I can look through


    at the crowd in the happy alley


موضوع بسته شد
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کاربرانی که از این موضوع دیدن کرده اند

شما به صورت مهمان وارد شده اید برای دیدن لیست لطفا ثبت نام کنید.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

پرشین کلبه با عنوان "خانه مجازی ایرانیان" در ایران فعالیت خود را در سال 1390 آغاز کرد از لحظه شروع تاکنون پرشین کلبه همواره سعی در اطلاع رسانی ، انتشار مطالب روز دنیا و ایجاد یک محیط شاد و مفرح داشته است


قدرت گرفته از پرشین کلبه . آی آر
تمامی حقوق محفوظ است.
کپی برداری فقط با ذکر نام پرشین کلبه مجاز است.